من همین الان خدایم را صداکردم.....
نمیدانم چه میخواهی .....
ولی الان برای تو!
برای رفع غمهایت!
برای قلب زیبایت!
برای آرزوهایت!
براي كسب توفيقت!
براي دين و دنيايت!
براي آخر كارت!
به درگاهش دعاکردم!
و میدانم خدا داند.....
خدا از خواستهاي تو خبر دارد.....
یقین دارم دعاي من براي تو ،دعاي تو براي من....اثر دارد
╔═════ ೋღ پروفــ مذهبی ــایل
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ღೋ ═════╗
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸🌼 طاعات و عباداتتون قبول 🌼🌸
╔═════ ೋღ پروفــ مذهبی ــایل
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ღೋ ═════╗
🌼🌸🍀🌼🌸🍀
🔻اتّصالِ همیشگی🔻
✍ بر ما واجبه که روزی 5 نوبت #نماز بخونیم..
و در هر نمازی 2 بار سوره حمد رو بخونیم.❤️
👈 یعنی اقلاً روزی 10 بار باید آیاتِ مبارکِ سوره حمد رو بخونیم..
و روزی 10 بار این جمله رو بگیم:👇
⚡️ إِيّاكَ نَعبُدُ وَ إِيّاكَ نَستَعينُ (سوره حمد/آیه5)
💢 پروردگارا! تنها تو را میپرستیم، و تنها از تو یاری میجوییم.
✔ این یعنی توجّه و اتّصالِ دائمی به #خدا...
👈 یعنی خدایا من میخوام فقط وصلِ به تو باشم...❤️
وصل شدنِ یک قطره💧، به یک اقیانوسِ بیپایان...🌊
اون هم یک اتّصالِ همیشگی😊😇
⁉️تا حالا دقّت کردی؟!🤔
تا وقتی که گیلاس🍒، با اون بندِ باریکش، به درخت🌳 وصل باشه،🌿
همهی عوامل در جهت رشدش تلاش میکنند...😍🎋
🍃 باد، باعث طراوتش میشه...
💦 آب، باعث رشدش میشه...
🌞 و آفتاب، به او پختگی و کمال میبخشه...
امّا…🙄
به محض پاره شدنِ اون بندِ باریک،😔
و جدا شدن از درخت،🍂
آب، باعث گندیدگی...🙊
باد باعث پلاسیدگی...🌪
و آفتاب باعث پوسیدگی...😱
و از بین رفتنِ طراوتش میشود!😣
✔ #بنده بودن یعنی همین:
👈 یعنی بندِ به خدا بودن...😊
که اگر این بند پاره شد، 😞
دیگه همهی عوامل در فسادِ ما مؤثر میشن...🙁
پول💶، قدرت💪، شهرت، زیبایی👰…
تا وقتی که بندِ به #خدا باشیم، برای رشد ما مفید و خوب هستند😉
اما به محض جدا شدنِ بندِ #بندگی، همهی این عوامل باعث تباهی و فساد ما میشن.😒
(#بنده 👈 یعنی بندِ به #خدا)
☺️اتّصالتون با خدای بزرگ، مستدام باد.☺️
#معارف_قرآن، #خدا، #تمثیلهای_خدایی، #بندگی، #بنده
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج
#هر_روز_یک_حدیث
امام رضا عليه السلام:
هر كس در ماه رمضان يك آيه از كتاب خدای عزّوجلّ بخواند، مثل كسى است كه در غير آن، ختم قرآن كرده باشد
مَن قَرَأَ في شَهرِ رَمَضانَ آيَةً مِن كِتابِ اللّهِ عزّوجلّ كانَ كَمَن خَتَمَ القُرآنَ في غَيرِهِ مِنَ الشُّهورِ
📚بحارالأنوار جلد 96 صفحه341
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
#هر_روز_یک_آیه_قرآن
🍃🌺فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَاعْتَصَمُوا بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِّنْهُ وَفَضْلٍ وَيَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا
✨ﺍﻣﺎ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻤﺴّﻚ ﺟﺴﺘﻨﺪ ، ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻱ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺣﻤﺖ ﻭ ﻓﻀﻠﻲ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺧﻮﺩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ، ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻲ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻳﻲ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ .
سوره نسا (١٧٥)✨
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست... #قسمت_124 _ببخشید.. میخواین بعدا زنگ بز
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست...
#قسمت_125
_سام بریم اونو سوار شیم؟
آب دهنم رو قورت دادم!سام پرسشگرانه به من نگاه کرد که شونم رو باال انداختم... به سمت باجه
بلیط رفت و با سه تا بلیط برگشت.
گوشم از صدای جیغ صدف کر شده بود... ترشح آدرنالین استرسم رو هزار برابر میکرد.حدود دو
ساعت بود که وقتمون به ایستادن تو صفای شلوغ و سوار شدن دستگاه ها گذشته بود...حالم
داشت خراب میشد. نمیدونم از استرس بود یا از شدت باال و پایین شدنِ دل و رودم. در مقابل
اصرارای تموم نشدنیِ صدف چشمم رو ملتمس به سام دوختم که لبخندی زد و گفت:
_دیگه بسته... بریم شام بخوریم.. خاتون هم تنهاست!
صدف هم بی صدا نگاهی بهمون انداخت و جلوتر از ما راه افتاد! خاتون از دور برامون با لبخند
دست تکون داد.. همین که رسیدیم معترض شد.
_چرا انقدر زود اومدین؟ نگران من بودین؟
سام زودتر از من گفت:
_ نه .. یه هفت هشت تایی سوار شدن... بقیش زیادم جالب نبود.
کنار خاتون نشستم.. سامیار رفته بود تا شام رو سفارش بده...سرمو روی پاش گذاشتم .. بوی
عطر مالیمش آرامش رو بهم برگردوند.
_خاتون؟
_جانم؟
_میشه برام استخاره بگیرین؟
دستی به سرم کشید.
_چرا نمیشه مادرجون؟ نیت کن!
چشمامو بستم و از ته دل نیت کردم... دست خاتون از سرم فاصله گرفت و صدای تسبیح کنار
گوشم طنین انداخت.. بلند شدمو نشستم... دستم رو روی دونه از تسبیح گذاشتم که خاتون مقابلم
گرفته بود.خاتون چیزی زیر لب گفت و چشماشو باز کرد.
_خیره دخترم.
لبخند گرمی روی لبم نشست.. سرم رو بلند کردم... آسمون از همیشه پر ستاره تر بود.
ساعت یک ربع به یازده بود..شاممون رو خورده بودیم و بی صدا دور هم نشسته بودیم! خاتون زیر
لب شعری از سعدی شیرازی زمزمه میکرد.. سامیار لبخند به لب به حرکات پراسترس ناخن ام
نگاه میکرد! حرکت تند عقربه ها برام دردناک تر از هر وقتی بود! صدای زنگ گوشی سامیار
سکوت مرگبار جمع رو شکست.. با لبخند معناداری به صفحه خیره شد و با نگاه کوتاهی به من
جواب داد:
_بله؟
...
_به! به!... خواهش میکنم!
...
_آره... زیر درختا کنارِ چرخ و فلک نشستیم.
...
_نه زیاد دور نرو.. یه زنگ بزن به چرخ و فلک رسیدی بیام جلو!
..
_اوکی اوکی.
خاتون با تعجب پرسید:
_کی بود مادر؟ دوستته؟
نگاش دوباره رو من ثابت شد.
_نه مادر.. پارسا بود.... آدرس خواست بیاد اینجا!
فشارم تو یه لحظه چنان افتاد که برای نیفتادنم دستم و روی پتو محکم فشردم و وزنم و روش
انداختم!
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: ناشناس
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
@Reyhaneh_show
پارت جدیدمونه😍☝️☝️
#در_آسمانم_برایت_جایی_نیست...
😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺