eitaa logo
ریحــانہ شــ🌙ــو
998 دنبال‌کننده
6.2هزار عکس
2.2هزار ویدیو
87 فایل
یا رزاق؛ پارت جدید هر روز 😍 🆔 @Niai73 قسمت اول #درآسمانم_برایت_جایی_نیست...👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950" rel="nofollow" target="_blank">https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950 قسمت اول #بازگشت_گیسو 👇👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/897 قسمت اول #ریحانه_شو👇 https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_28 _بله!!!!چطور مگه ؟ دوست ندارین؟! فاطمهخانم لبخ
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان معلوم شد که زن زرنگیست، حرفش را با لبخند کمرنگی برزبان آورده بود، گیسو هول شد از اینکه دستش برای این زن رو شده بود، کجای کاررا خراب کرده بود؟؟؟؟؟؟خودش هم نمیدانست.سعی کرد عادی برخورد کند،صدایش را صاف کردو گفت: _ بهم گفتینا دارچین نریزم ،اصالحواسم نبود که فنجون چای دارچینی که ریخته بودم رو خالی کنم و یکی دیگه بریزم ،از شانس بدم هم این فنجون قسمت اقا آذین شد ،شرمنده.... اصال خودش هم نمیدانست این حرفها را چطور پشتِ هم ردیف میکند. _ _ اشکالی نداره عزیزم اتفاقه دیگه پیش میاد... شرمنده شد از دیدن مهربانیِ این زن، حاال اگر به جای او مادرش بود، غیر مستقیم جوری حرف میزد که تا فیها خالدونِ طرف بسوزدو دیگر از این غلطها نکند. حدوداً ده دقیقه از بیرون رفتن آذین و سبحان میگذشت. درباز شدو هردونفرشان باهم وارد شدند... اذین این بار بر خالف چند دقیقه قبل اخم هایش درهم بود به محض ورودش به گیسو چشم دوخت نگاهی که حساب کار را به دست گیسو داده بود... اینبار گیسو سربه زیر ننداخت با پررویی تمام و پوزخند به آذین زُل زده بود. باز این آذین بودکه سرش رازیر انداخت، نمیدانست چه هیزم تری به این دختر فروخته بود که اینگونه تالفی میکند.... ******** آخرشب بود ،مهمانها عزم رفتن کرده بودند... دراین میان گیسو از همیشه شنگول تر بود مدت زیادی بود که ازاین کارها نمیکرد... اما امشب دلی از عذا بیرون آورده و روحش شاد شده بود. در کنار در ورودی عمارت ایستاده بودند و مهمانان را بدرقه میکردند، آذین جلو آمد و با سبحان و حاج رضا دست داد،وازهمگی تشکر کرد، سرآخرهمانطورکه از کنار گیسو میگذشت،آرام طوری که صدایش به او برسد و گفت: _ _الطافتون رو جبران میکنم خانم.... گیسو سرش را باال آورد و با چشمانی گرد شده به او زُل زد ،انتظار شنیدن این جمله را از زبان این پسرکِ شیربرنج نداشت.... ************** بعداز رفتن خانواده ی موّدت، همگی خسته و کوفته به اتاقشان رفتند ،گیسو هنوز به در اتاق نرسیده بود که با صدای سبحان متوقف شد: _ _این کارا چه معنی میداد گیسو؟؟! برگشت و به برادرش زُل زد،گفت: _کدوم کارا؟؟ سبحان دست به سینه ایستاد و گفت: _ _یعنی تو نمیدونی دارم از چی حرف میزنم؟! چرا اون بالها رو سر آذین بیچاره آوردی؟! آبرومونو بردی دختر.. کلمه ی آبرو را که شنید گُر گرفت: _ آبرویی که قرارِ با این چیزا دود بشه و بره هوا ،همون بهتر که بره و نیست بشه... در مقابل چشمان متعجب سبحان به اتاقش رفت و در رامحکم بهم کوبید. ******* 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹 @Reyhaneh_show
. قسمت جدیدمونه🌸😍🌸☝️☝️☝️ 😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍 پرش بھ قسمت اول رمان👇👇 Eitaa.com/Reyhaneh_show/854 🌺 @Reyhaneh_show 🍃🌺
صبحي دیڪَر از راه رسیده است ومڹ آمدہ ام باصبح بخیرے دیڪَر و با سینی صبحانہ اے در دست ڪھ طعم شیرین عشق دارد وبوے دل انڪَیز امید امید بھ شروعی دوبارہ ...☀️ سلام صبح شنبہ‌ و اول هفتہ تون بخیر و شادے ☕️🍁 🎀 @baklasbashim 🎀
✅بوی بد گناه ✍بعضی از گناهان ما، بوی بدی دارد که مشامِ ملکوتیان را آزار می‌دهد. طبق بعضی روایات، بعضی از ملائکه از بوی بد گناهان آزرده می‌شوند؛ همچنین است اولیائی که مشامِ برزخی‌شان باز است، از بوی بد گناهان ما آزرده می‌شوند. چه باید کرد تا این بوی بدِ گناه، ما را نزد ملکوتیان رسوا نکند؟ امام رضا علیه‌السلام می‌فرماید: تعَطَّرُوا بِالاسْتِغْفَارِ لاَ تَفْضَحْکُمْ‏ رَوَائِحُ الذُّنُوبِ: با استغفار خود را معطّر کنید، تا بوی بدِ گناهان شما را رسوا نکند... 📚امالی الطوسی، ص ۳۷۲ 💠:🌷📖 @ayegeraphy♥️♥️ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
#شکر_نعمت_نعمتت_افزون_کند ✍از پیامبر اڪرم ص نقل است که اگر در زندگی وفور نعمت دارید با مداومت بر ذکر شریف (الْحَمْدُلِلّٰه) وُفورش را بر خود تداوم دهید✨ 📚 کافی 💠📖 @ayegeraphy♥️♥️ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
✍پيامبر اکرم صلّي ‌الله ‌عليه و آله فرمودند: كسى كه غيبتى را از برادرش در مجلسى بشنود و ردّ كند، خداوند درب هزار شر دنيوى واخروى را بروى او مى بندد، واگر ردنكند وخوشش بيايد، گناه اوهمانند گناه غيبت كننده است. 📚وسائل الشيعه، ج۸، ص۶۰۷، 💠: 📖 @ayegeraphy♥️♥️ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
✨﷽✨ ✅مظلوم ترین فرد عالم ✍متاسفانه در بیشتر مجالس مذهبی از یاد امام زمان و دعا برای تعجیل ظهور آن حضرت غفلت می شود، و اگر بدانیم چقدر از آن حضرت غافل بوده ایم، متوجه می شویم که آن حضرت مظلوم ترین فرد عالم هستند. امام حسین در عالم مکاشفه به یکی از علمای قم فرمودند: مهدی ما در عصر خودش مظلوم است، تا می توانید درباره آن حضرت سخن بگویید و قلم فرسایی کنید؛ آنچه درباره شخصیت این معصوم بگویید درباره همه معصومین علیهم السلام گفته اید؛ چون حضرات معصومین همه در عصمت و ولایت یکی هستند و چون این زمان، دوران مهدی ما است سزاوار است درباره او بیشتر گفتگو شود. 💥و در خاتمه فرمودند: باز تاکید میکنم درباره مهدی ما زیاد سخن بگویید و بنویسید، مهدی ما مظلوم است، بیش از آنچه نوشته و گفته شده باید درباره اش نوشت و گفت. 📚 کتاب صحیفه مهدیه؛ بخش مقدمه ‌‌↶【به ما بپیوندید 】↷ 📖 @ayegeraphy♥️♥️ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_29 معلوم شد که زن زرنگیست، حرفش را با لبخند کمرنگی
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان _دمت گرم دختر ،یعنی این بال هارو سرش آوردی اونم هیچی بهت نگفت؟ الحق که شیربرنجه... _اهوم، از شیربرنجم یه چیزی اونور تر.... اصال فکرشم نمیکردم پسری با این اخالقیات وجود داشته باشه. _ _خُب حاال این حرفارو بیخیال....موافقی یکم تفریح کنیم؟! گیسو بسته ی خالی چیپس را در سطل اشغال پارک انداخت ، برگی از دستمال کاغذیِ جیبی اش را از کیفش بیرون کشید و گفت: _چه تفریحی؟؟! نیاز لبخندِ موذیانه ای زدو ابروهایش را باال انداخت و گفت: _ _چادرت تو ماشینه دیگه؟؟!؟ _آره چطورمگه؟!!! _ _بریم بهت میگم... *********************** گیسو چادرش را روی سرش گذاشت ،همانطور که مشغول پاک کردن آرایشش بود روبه نیاز گفت: _خیلی کارِ ضایعیه نیاز بیخیال شو ،میفهمن آبرومون میره هااااا. _ _ حرف نباشه ،کاری که گفتم رو انجام بدی همه چی خوب پیش میره، تو برو جلو ،من پشت همین درختا می ایستم ،فیلم میگیرم ،خوراکِ اینستاگرامِ جونِ تو... گیسو پوفی کردو چادرش را با یک حرکت جمع کرد طوری که تقریبا صورتش پوشیده شده بود. از ماشین نیاز فاصله گرفت و دوباره به پارک برگشت،در دل نیاز را لعنت میکرد،همیشه از این مسخره بازی ها بیرون می آورد،گیسو را جلو میفرستاد و خودش به تماشا می نشست. از دور دو دختر را دید ،به نظرش موقعیت خوبی می آمد،گرهِ روسریِ ساتن سفید مشکی اش را سفت کرد دوباره چادرش را جمع کرد،طوری که لباسهایش مشخص نشود،دلش نمیخواست لباس و تیپِ امروزی اش اورا لو بدهد. به جلو قدم برداشت و به آنها نزدیک شد. سرفه ای کرد تا بتواند صدایش را بَم کند. روبه رویشان ایستاد ،دختر بچه بودند تقریباً شانزده ،هفده ساله؛ گیسو سرتاپایش را از نظر گذراند اَخمی کردو گفت : _بلندشید ببینم. این چه سرووضعیه. دختران ایستادند، ترسیده بودند،از رنگ و روی پریده شان معلوم بود. یکی از آنها باپررویی گفت: _ _به شما چه مربوط!! گیسو اخم هایش را درهم کشید، اول ناراحت بود دلش نمیخواست دو دختر بچه را اذیت نکند،اما حاال با دیدن وقاحت آن دختر،تصمیم گرفت ادبش کند تا دیگر با بزرگتر از خودش اینطور وقیحانه سخن نکند. ******* 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 نویسنده: اعظم ابراهیمے ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹 @Reyhaneh_show
. قسمت جدیدمونه🌸😍🌸☝️☝️☝️ 😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍 پرش بھ قسمت اول رمان👇👇 Eitaa.com/Reyhaneh_show/854 🌺 @Reyhaneh_show 🍃🌺
🌸🍃﷽🌸🍃 ✍صبور و شکیبا باش وقتی مدادی رو می‌تراشی درسته که چیزهایی از اون کم میشه✏️ اما همین کم شدن، باعث میشه که بهتر و روان‌تر بنویسه✍ 💯مصیبت‌ها هم مثل مداد تراش هستند👌 👈درسته که از ما چیزهایی رو کم میکنند😭 💯اما با همین کم شدن‌ها، سبک میشیم و حرکتِ ما به سمت و جای بهتر، راحت‌تر و آسونتر میشه🏃 ✅ به همین علته که قرآن کریم میفرماید: ❌از این عسرت‌ها و سختی‌ها رنجیده خاطر مباش😩 چون آن‌ها با خود راحتی به ارمغان می‌آورند.😍 🕋 إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا (شرح/۶) ✨و با هر سختی البته آسانی هست. ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج 📖 @ayegeraphy♥️♥️ •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•