فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امـروزِ تـو
سرشار ز الطاف خـدا بـاد🌷🍃
جان و دلت
از هر غم و اندوه رها بـاد🌷🍃
لبخـند بـه لـب
در دلت امیـد و پر از نـور🌷🍃
هر لحظه ات
آمیخته بـا مـهر و صفا بـاد 🌷🍃
ســـلام صبحتـون زیبــا
روزتـون مملو از شـادی و مـهـر🌷🍃
••••
من از #مادر خود
تا به ابد ممنونم
که سپردهست مرا
دستِ اباعبدالله
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌼🍃🌼🍃🌼🍃
✅حق مادر
✍حق مادر برتو آنست ڪه بدانے او حمل ڪردہ است تو را نہ ماہ طورے ڪہ هيچ ڪس حاضر نيست اين چنين ديگرے را حمل ڪند و بہ تو شيرہ جانش را خوراندہ است قسمے ڪہ هيچ ڪس ديگر حاضر نيست اينڪار را انجام دهد و با تمام وجود، با گوشش، چشمش، دستش، پايش، مويش، پوست بدنش و جميع اعضا و جوارحش تو را حمايت و مواظبت نمودہ است و اينڪار را از روے شوق و عشق انجام دادہ و رنج و درد و غم و گرفتارے دوران باردارے را بہ خاطر تو تحمل نمودہ است، تا وقتے ڪہ خداے متعال ترا از عالم رحم بہ عالم خارج انتقال داد.
پس اين مادر بود ڪہ حاضر بود گرسنہ بماند و تو سير باشے، برهنہ بماند و تو لباس داشتہ باشے، تشنہ بماند و تو سيراب باشے، در آفتاب بنشيند تا تو در سايہ او آرام استراحت ڪنے، ناراحتے را تحمل ڪند تا تو در نعمت و آسايش بہ زندگے ادامہ دادہ و رشد نمائے و در اثر نوازش او بہ خواب راحت و استراحت لذيذ دست يابے.
شڪم او خانہ تو و آغوش او گهوارہ تو و سينہ او سيراب ڪنندہ تو و خود او حافظ و نگهدارندہ تو بود؛ سردے و گرمے دنيا را تحمل ميكرد تا تو در آسايش و ناز و نعمت زندگے ڪنے.
پس شڪرگزار مادر باش بہ اندازہ اے ڪہ براے تو زحمت كشيدہ است؛ و نمے توانے از او قدردانے نمائے مگر بہ عنايت و توفيق خداوند متعال.
📚رساله حقوق امام سجاد(علیہ السلام)
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌸🍃🌸🍃
حضرت امام علی (ع) میفرمایند:
الجَمالُ في اللِّسانِ و الكَمالُ في العَقلِ
جمال، در زبان است و كمال، در عقل.
كشف الغمّة ج 3 ص 137
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
هدایت شده از 💚 تبلیغات آیه گرافی🍁
🔴 کـدام زن #فقیر است؟؟🤐
💡هر دو این زنها مجرد هستند اما یکی از آنها سال هاست که در فقر به سر می برد و به تازگی هم برای پرداخت قرض هایش از بانک دزدی کرده ⛔️
⁉️حدس میزنید زن مورد نظر کدام یک از آنها باشد؟؟؟
🧜♀↬↬A 🧜♀↬↬B
🔵پاسخ در کانال زیر سنجاق شده🖇👇🏿
https://eitaa.com/joinchat/1120337959C92bdce3894
⭕️ نابغهها میتوانند پاسخ درست بدهند❗️
📚گریه امیرالمؤمنین
روزی حضـرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال ابوذر غفاری می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند چطور ؟
مولا فرمودند:
آن شبی که به دستور خلیفه ماموران جهت بیعت گرفتن از ابوذر برای خلیفه به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی اشرفی به ابوذر دادند تا با خلیفه بیعت کند.
ابوذر خشمگین شد و به مامورین گفت:
شما دو توهین به من کردید;
اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید من را بخرید ،
دوم بی انصاف ها آیا ارزش علی چهار کیسه اشرفی است؟
شما با این چهار کیسه اشرفی می خواهید من "علی" فروش شوم؟
تمام ثروت های دنیا را که جمع کنی با یک تار موی "علی" عوض نمی کنم.
آنها را بیرون کرد و درب را محکم بست.
مولا گریه می کردند و می فرمودند:
به خدایی که جان "علی" در دست اوست قسم آن شبی که ابوذر درب خانه را به روی سربازان خلیفه محکم بست... سه شبانه روز بود که او و خانواده اش هیچ نخورده بودند.
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
" هر کجا باشید خدا با شماست "
☘️بی دلی در همه احوال خدا با او بود
☘️او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
👈🏾در قرآن آمده است:
هُوَ مَعَکُمْ أیْنَ مَا کُنْتُمْ: هر کجا باشید خدا با شماست (حدید: 4)
امّا چون آدمیان این مَعیّت یعنی با او بودن را احساس نمی کنند و خدا را از خود بسیار دور می بینند یارب یارب می کنند،
و مصداق این بیت حافظ می تواند حضرت موسی باشد که خدا همه جا با او همراه بود، اما چون موسی او را نمی دید گفت: " رَبِّ اَرِنی اُنْظُرْ اِلیک "
و پاسخِ او را
" لَنْ تَرانی "
گفتند یعنی هرگز (نه اینک و نه هیچ زمان دیگر) مرا نخواهی دید (زیرا معنی دیدن را نمی دانی) (اعراف:143).
♨️برگرفته از کتاب " در صحبت حافظ "
♨️به قلم حسین الهی قمشه ای
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
✨﷽✨
✅استجابت دعا در شبهای قدر
✍استاد فاطمی نیا: شب قدر، ابتدا بايد از گناهانمان استغفار كنيم وتصميم بر جبران بگيريم. بعضي از گناهان مانع اجابت دعا ميشود. اما نكته اين است كه به هرحال خيلي از گناهان را انجام داده ایم و درحال حاضر نميتوانيم جبران كنيم! مثل اینکه الان برويم در فلان شهرستان و دلي را كه شكسته بوديم، بدست آوريم، يا بخواهيم دوسه سال نماز قضاء را به جا آوريم، یا بخواهیم حق الناس هایی که به گردن داریم جبران کنیم. اینها را که فی المجلس نمیتوانیم انجام دهيم و جبران كنيم.
پس چه بايد كرد؟!
در اين شرايط ميگويم به خدا عرض كنيد :
"خدايا من با تو عهد ميبندم كه از اين مجلس كه بيرون رفتم در اولين فرصت ممكن اين قدم ها را بردارم و جبران گذشته كنم و تو هم به لطف و كرم بي انتهايت لطفي كن تا اين گناهان مانع اجابت دعاي من نشود."
يقين بدانيد اين كار موثر است، خدا از دلها آگاه است ، خدا كريمتر از آن است كه بخواهد اينجا با من تسويه حساب كند! وقتي ميبيند بنده اش واقعا پشيمان است و الان دستش به جايي نميرسد، حتما مهلت جبران ميدهد. اصلا اگر همچون حالي داشته باشد و با تمام وجود از گذشته اش ناراحت باشد، قطعا خداوند كريم او را میبخشد.
↶【به ما بپیوندید 】↷
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #سرگرد_سهند #قسمت_5 نگاهش جذاب و گیرا بود . موهای جوگندمی و چشمهای طوس
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #سرگرد_سهند
#قسمت_6
-من از کجا باید بدونم؟ هزار علت برای این دزدی می تونه باشه! وظیفه ی من نیست که دزد
بگیرم !
برعکس عصبانیت مهندس ناصری، سرگرد لبخندی زد:
-بله! وظیفه ی منه که دزد بگیرم! مرسی .. می تونید برین !
آقای ناصری با نگاهی که میان نیما و سرگرد رد و بدل کرد، بلند شد و سریع اتاق را ترک کرد.
سرگرد نفسش را بیرون فرستاد و به صندلی دوباره تکیه داد:
-خب اون دختر خانوم کی بود؟
نیما نفسش را بیرون داد و این بار بدون نگاه کردن به برگه هایش گفت:
-یاسمین شریفات دختر اقای مهندس شریفات . ایشون هم همراه مهندس اینجا رسیدن . به
عنوان مدیر و منشی مخصوص اقای مهندس کار می کنن . یه جور همه کاره ی دفترشون هستن
.
با اشاره ی چشم و ابروی سرگرد، نیما از اتاق خارج شد و چند لحظه ی بعد، یاسمین شریفات،
جلوی چشم سرگرد بهنام بود! دختری جذاب و جسور! کت و شلوار تیره ای تن کرده بود، جمع
کردن موهایش، باعث شده بود زیبایی چشمانش هزار برابر بیشتر به چشم بیاید. چشم هایی به
رنگ سبز که گویی جنگل بکری در آن خانه کرده بود. بی هیچ تعارفی روی صندلی که کمی عقب
کشیده شده بود نشست و به سرگرد بهنام زل زد !
-خانم شریفات خوب هستید ؟
دختر جوان با غرور سرش را تکان داد و آرام زمزمه کرد:
-ممنون
-شما جوان هستین ؛ چند وقته اینجا پیش پدرتون کار می کنید ؟
-شش ماه
-چای سبز می خوری ؟
-نه ممنون ...
نگاهی به لیوان خالی اش انداخت و متوجه کنایه ی سرگرد شد! وقتی سربلند کرد، لبخند سرگرد
بهنام، اخمی را روی پیشانی اش انداخت .
-خب می تونید برین.خوشحال شدم دیدمتون!
یاسمین شریفات بی معطلی بلند شد و سریع از اتاق خارج شد. سرگرد چند لحظه به صندلی
خالی نگاه کرد . کار دیگری از دستش بر نمی آمد. مطمئنا افرادش تمام بررسی های الزم را انجام
داده بودند. از روی صندلی بلند شد و با نفسی که کشید، به نیما که منتظر نگاهش می کرد،
گفت :
-بچه ها رو جمع کن بریم نیما ...
هر دو همراه هم از اتاق بیرون رفتند. جز سه نفری که مالقات کرده بود و تعدادی از افراد خودش،
چند نفری از کارکنان شرکت هم، داخل راهرو و سالن ایستاده بودند. نیما جلوتر از او راه افتاد و
فرمان برگشت به پایگاه را به اطالع همه رساند. سرگرد هم روبروی مهندس شریفات ایستاد:
-من فرمانده ی پایگاه ویژه هستم . نمی دونم دقیقا چرا این مورد به من گزارش شده ! عمال
پلیس خودش باید اول کار شما رو پیگیری می کرد ! اما به لطف دوستان عزیز، پرونده ی شما
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: سارا هاشمی
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
🍂 @Reyhaneh_show 🍃
پارت جدیدمونه😍☝️☝️
#سرگرد_سهند...
😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
https://eitaa.com/Reyhaneh_show/31283
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺