مجموعهای از سخنرانی های آقا که درمورد موضوعات مختلف هنر بوده رو جمع آوری کردن و تبدیلش کردن به این کتاب کوچولو موچولوی جمع و جور که شده رهنامهی هنر. کتاب رو خیلی دوست داشتم. جامع و کامل بود. و در کل پیشنهادش میکنم. خصوصا اگر به هنر علاقه دارید و دغدغهی هنر دارید.
اما، اما من همیشه به دانش آموز هایی که باهاشون کار میکنم میگم وقتی کتاب غیر درسی میخونید تمام و کمال توجه و تمرکزتون رو معطوف کنید به کتاب. کلمات کتاب رو مزه کنید و خودتون رو اونجا تصور کنید. ولی گاهی ذهن میپره و ما باید بگیریمش برش گردونیم داخل کتاب.
این کتاب رو آروم خوندم. چون میخواستم ذهنم همیشه در کتاب باشه. جملات رو با صدای عزیزِ سیدعلی خامنهای تصور میکردم و تصویر توی ذهنم همیشه این بود که پای صحبتشون نشستم و دارن برای خودم این مسائل رو میگن. به تاریخ هایی که در پینوشت زده شده بود دقت میکردم. میخواستم بدونم آقا در چه تاریخی همچین چیزی رو به ما گوشزد کردن. تاریخ ها اکثرا برای سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۵ شمسی بود. ولی صحبت ها به گونهای بودن که انگار برای همین حالا و همین زمان هستن...
پینوشت: رهنامه یک مجموعهی ۴۰ جلدی که سخنرانی های رهبر شهید رو در هر موضوعی جمع آوری کردن و تبدیلش کردن به کتاب. خوندشون خالی از لطف نیست و قیمت فوق العاده مناسبی هم دارن.
#ریحانه_میخواند
هدایت شده از ‹آبینه.›
حالا دوستی ما هفتساله شد.
هفت سال از هرروز و هرشبی که کنارهم بودیم و خندیدیم و گریه کردیم گذشت. هفت سالی که از هم یا دور بودیم یا نزدیک.
هفت سالی که پر از فراز و نشیب بود اما باعث نشد یک لحظهام فرصت صحبت کردن دربارشو از دست بدم.
حالا توی تک تک خاطراتم حضور داره. کنارهم نیستیم اما هرروز در حد یک دقیقه ام که شده صحبت میکنیم.
حالا هفت ساله که هرکسی منو میبینه بعد از حال خودم حال ریحانهام میپرسه.
حالا هفت سالی میشه که توی خوشی ها و غمها اولین نفری که کنارمه ریحانهست.
ما کنارهم بزرگ شدیم، نوجوون بودیم و حالا جوون شدیم./*
ریح
حالا دوستی ما هفتساله شد. هفت سال از هرروز و هرشبی که کنارهم بودیم و خندیدیم و گریه کردیم گذشت. هفت
روزهای که اومدن و رفتن. آدم هایی که اومدن و رفتن. اتفاق هایی که اومدن و رفتن. ولی ما نرفتیم ما موندیم. پس زمینه داره موسیقیِ دوست قدیمی از او و دوستانش پخش میشه.
میخونه"چقدر خوب شد که تو اومدی، شبیه قدیم زیر برفی سفید و البته خنده."
ما موندیم، از وقتی قرار شد دبیرستانمون جدا باشه و غصه خوردیم. ولی موندیم و هر روز بعد از مدرسه همدیگه رو به نحوی دیدیم. ما موندیم تو سال کنکور که دور شدیم از همدیگه. ما موندیم زمانی که هرکدوممون یه سمت شهر دانشگاه قبول شد. ما موندیم وقتی یکیمون اومد و شمال و اون یکی هنوز اصفهانه. فاصله هیچوقت برای ما معنا نداشت. چون ما بازم میموندیم. ما موندیم و میمونیم.
کتاب فضای سیاهی داشت. انگار ما دنیا رو از دید یه دختر نابینا که تو یه خونهی کوچیک با مادرش زندگی میکنه میبینیم. دختر و مادرش تو اون خونه با گیاهان دارویی دارو درست میکردند و کل زندگیشون صرف همین شده بود. تنها قسمت های جالبش برای من اونجاهایی بود که درمورد بوعلی بود.
اصلا دوستش نداشتم. دیروز که شروع کردم به خوندنش خودم هم حال روحی خوبی نداشتم و کنار اومدن با اینهمه سیاهی خیلی برام اذیت کننده بود. امروز اما راحت تر تونستم باهاش کنار بیام.
این کتاب اولین رمان خانم عطیه عطارزاده بوده. با این حال خیلی کتاب قوی بود. شاید برای فردی مثل من که میل به خوندن کتاب های تاریک و شخصیت های مالیخولیایی نداره جالب نبوده باشه. اما میتونه برای افرادی که این دست از ادبیات رو میخونن و جذاب میدونن جالب باشه.
#ریحانه_میخواند
چند روزی که میهمان داشتیم. وقتایی که بچه ها سرگرم کار خودشون بودن و به من کاری نداشتن کتابم رو برمیداشتم و محو میشدم تو یکی از گوشه های خونه. وقتایی که جنگل یا دریا میرفتیم و میدیدم هرکسی داره واسه خودش یه جایی میگرده بازم کتاب رو باز میکردم و نمیفهمیدم اطرافم داره چه اتفاقاتی میافته.
یکی از شب هایی که همه باهم رفتیم بیرون من رفتم شهر کتاب و کتاب خریدم.
روز آخری که داشتن میرفتن بهم عیدی دادن و گفتن ریحانه توروخدا نری این پولو کتاب بخریا. در صورتی که من همون موقع درحال لیست کردن کتاب های نخریدهی ذهنم بودم.
زندگی با کتاب ها، تنفس باهاشون و راه رفتن همراهشون دلم رو گرم میکنن. انگار که دروازه ای هستن برای ورود من به دنیای ناشناختهی جدیدی که در اون هیچ فکر مشغولی وجود نداره.