eitaa logo
ریح
2.5هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
125 ویدیو
5 فایل
ساکن نور های سَبز و عطر چــای. [Viva La Vida.]
مشاهده در ایتا
دانلود
فیروزه‌ای.
دانشگاه هنر اصفهان.*
🍎*
خوشم میاد که با نور شمع بنویسم. بعد از چند روز دفترم رو گذاشتم جلوم و از دل نگرانی‌هام نوشتم. از آینده‌ی نامعلوم، از ترس. شمع می‌سوخت و نور کمش رو روی دفترم مینداخت. نتونستم اونقدری که باید بنویسم خودکارم وسط کار تمام شد. اما شاید بهانه بود. می‌تونستم خودکار جدید بیارم. اما پی این بهانه رو گرفتم و تصمیم گرفتم فرار کنم از افکارم به جای رویارویی باهاشون. دقیقا ۷۳ روز دیگه ۲۱ سالم می‌شه. و این خیلی عجیبه. خیلی عدد بزرگیه. فکر نمی‌کردم به اینجا هم می‌شه رسید. وقتی سنم کمتر بود فکر می‌کردم ۲۱ ساله ها خیلی بزر‌گ‌ان. خیلی به همه اهدافشون رسیدن. خیلی موفق‌ان. اما الان حس می‌کنم که اون تصوری که داشتم اشتباه بود. نمی‌دونم. نمی‌دونم شده بزرگ ترین کلمه‌ی این روزهام. پر از نمی‌دونم شدم و می‌گردم دنبال اینکه بدونم. و همین خوشحالم می‌کنه. همین زنده نگه‌م میداره. و همین نشونم می‌ده که زندگی قشنگه.
کتابم رو از حدیث گرفتم. بهم گفت صفحه ۵۳ رو بخون. اومدم خونه بازش کردم دیدم پسرهای نوجوان رو خط زده و اصلاحش کرده "همه مردها" عاشق دوستامم؛ مردستیزی درونشون موج می‌زنه.
از اینکه کتاب رو به یه نفر قرض می‌دم و بعد از اینکه ازش پس می‌گیرم می‌بینم گوشه گوشه کتاب یادداشت گذاشته و هایلایت کرده بی‌نهایت خوشم میاد.
خیلی باحاله که چقدر دید آدم ها باهم متفاوته. وقتی جملات هایلایت شده توسط دوستام رو می‌خونم می‌بینم چقدر نوع نگاه و فکرمون باهم متفاوته. و اصلا انگار زمانی که هرکسی کتاب رو می‌خونه و به نحوه خودش درونش می‌نویسه اون کتاب جون می‌گیره. انگار با هربار خوندن توسط کسی سنش‌ می‌ره بالا و با اون یادداشت ها به تجربه‌هاش‌ اضافه می‌شه.
دوست دارم برم تهران. خیابون هایی که تا به حال ندیدم رو ببینم. انقلاب برم و با مطهره قدم بزنیم. شب های تجریش و تهران رو ببینم. کلا دو سه بار تهران رفتم و هربار کوتاه بوده. دوست دارم تهران رو طولانی نفس بکشم. یکی از اهداف ۲۰ سالگیم تنها تهران رفتن بود. همین اردی‌بهشت ماه. اما به لطف جنگ نشد. امیدوارم توی ۲۱ سالگی بتونم تجربه‌ش کنم. که اگر نتونستم واقعا از دست خودم ناراحت می‌شم.
اگه گفتی وقت چیه؟! آفرین وقت فراره.
رفتم توی حیاط شروع کردم راه رفتن. باد بهاری می‌وزید توی صورتم و حس می‌کردم دارم تو بهترین هوای دنیا قدم می‌زنم. یک ساعت راه رفتم. فکر کردم به آینده‌ و زندگی. به لحظاتی که دارم می‌گذرونم. فکر کردم و آهنگ گوش دادم. آهنگ هایی که قدیمی بودن. خاطرات سال نهمم از جلوی چشمام رد شد. بعد دهم و دبیرستان. بعد کم کم کنکور. و بعد دانشگاه. شروع کردم به دویدن دور حیاط، یه دور، دو دور، سه دور، نمی‌دونم چند‌بار دور‌ حیاط مجتمع دویدم تا بالاخره از نفس افتادم. دوباره راه رفتم نگهبان اومد و سراغم و گفت دخترم دوساعته داری می‌دوی بسه برو بالا. نگاه ساعتم کردم و به خودم اومدم دیدم واقعا دوساعت من دویدم؟ پس چرا از حجم فکری که داشتم کم نشده؟ چرا پس خسته نیستم؟ بالاجبار اومدم بالا. اما اگر دست خودم بود همچنان می‌دویدم تا برسم به اون نقطه‌ای که باید. با خودم تکرار می‌کنم. اشکالی نداره. بقیه‌ش باشه برای فردا شب.