eitaa logo
ریح
2.5هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
126 ویدیو
5 فایل
ساکن نور های سَبز و عطر چــای. [Viva La Vida.]
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌دونم، هیچ وقت می‌تونم به آرزوم که کار کردن توی کتاب فروشی بوده و هست برسم یا نه.
*
همیشه بهم میگن انقدر حرف نزن. انقدر برون ریزی نکن. فلان اتفاق افتاد به کسی نگو. ولی نمی‌دونم چرا بقیه متوجه نمیشن که بابا مدل من اینجوری نیست. مدل من صحبت کردن با صدای بلند و تعریف کردن اتفاقای مختلف با هیجان زیاده. نمی‌دونم چرا اطرافیانم نمی‌خوان بپذیرن که ریحانه‌ی اصلی همون ریحانه‌ی پر حرف و پر جنب و جوشه و مدام سعی تو تغییر من دارن. و با گذشت اینهمه سال بازم فکر میکنن که میتونن من رو عوض کنن.
به شدت نیازمند یک سریال با وایب "هندوانه چشمک زن هستم".
یکی از لذت های بزرگ دنیا بنظرم هدیه دادن به آدماست. اون ذوق توی نگاهشون وقتی اون هدیه رو میگیرن. اون خوشحالی که پیدا میکنن. اصلا هروقت نگاه کنن به اون هدیه یاد تو میوفتن. بنظرم خیلی خوبه. کاش یه روز انقدر پولدار بشم که بتونم بدون مناسب و با مناسب هعی به آدمای اطرافم هدیه بدم.
بهترین هدیه هم از نظر من گل و گیاه و کتابه. سال دوازدهم روز آخر مدرسه به معلم فلسفه‌مون یه مدل یه پتوس کوچولو هدیه دادم. خیلی زیاد خوشحال شد. امسال که روز معلم رو بهشون تبریک گفتم بهم گفتن"ریحان گلت بزرگ شده و هر بار نگاهش می‌کنم یادت میوفتم." و همین جمله باعث شد ساعت ها با لبخند زل بزنم به این ور و اون ور.
همون آخرین روز به معلم عربیمون هم کتاب هدیه دادم. و ایشونم امسال که بهشون تبریک گفتم بهم گفتن "چند بار کتابی که داده بودی رو خوندم و امیدوارم مثل صدیق داستان شخصیت والا و سودمندی پیدا کنی." که با همین پیامم باز کلی جیغ زدم و ذوق کردم.
یه قسمتی از وجودم از این مهاجر بودن خوشش میاد. الان که قراره اصفهان رو رها کنیم و بریم هم با اینکه خیلی ناراحتم، اما یه بخشی دارم هم که خیلی خوشحاله. و اون بخش دقیقا همونیه که مدام دنبال تجربه های جدیده. روزای اولی که فهمیده بودم قراره بریم صبح تا شب کارم شده بود گریه. اما الان نه، حتی منتظر اون روزیم که قراره بریم سمت منزل جدید. یا حتی وقتایی که یکم شک میوفته به دلمون یه کوچولو ناراحت میشم. خاطرات بچگیم که همش از این شهر به اون شهر و از این خونه به اون خونه بودیم برام زنده میشه و خوشحالم که دارم با این موضوع کنار میام. خوشحالم که قراره جای جدید و آب و هوای جدید و آدمای جدید رو بشناسم. با اینکه نمی‌دونم این مورد جدید چقدر قراره دوام داشته باشه. ولی خوشحالم.
بعضی وقتا یچیزایی دلم می‌خواد که واقعا هیچ نیازی بهشون ندارم. مثلا الان یهویی دلم خط چشم ستاره‌ای خواست. و می‌دونم که از الان یجوری میره تو مخم که اگه نداشته باشمش واقعا ناراحت میشم و تا نخرم آروم نمی‌شم.
دانشگاه.