eitaa logo
   - Дом Райли   
262 دنبال‌کننده
195 عکس
11 ویدیو
3 فایل
Привет, мои преступники! Добро пожаловать на мою скотобойню.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دل نوشته های یک دلقک حضور جسد را پشت سرش حس میکرد و مطمئن بود فقط چند سانت فاصله میان آنها بود، با عجله و لرز در را باز کرد و خودش را به بیرون پرتاب کرد و در را قفل کرد. با نفس عمیق دی اکسید کربن را از ریه هایش آزاد کرد. "ذهنم عادت کرده اما بدنم هنوز واکنش نشون میده، رقت انگیزه" خنده ای عصبی میکند کت مشکی رنگش را روی شانه اش میگذارد و راه‌رو سفید رنگ و تیمارستان مانند آپارتمان سال‌خورده را طی میکند، آسمان رنگ موهای فئودور را گرفته بود، گویا شب همزاد او بود. خیابان های تاریک سنت پترزبورگ¹ را در اسارت چکمه هایش در می آورد تا اینکه پیامکی او را به این دنیا برگرداند. «رأس ساعت ۲:۵۹ مرکز شهر» گوشی را به سمت جیب کتش میلرد اما لرزش مجدد توجه اورا جلب میکند. «در ضمن همکار جدیدت رو زنده نگه دار!» ابرو اش را بالا می‌اندازد و تلفن همراه را به داخل فاضلاب پرتاب میکند. تا مرکز شهر ۵ دقیقه راه بود و دقیقا ۸۶۷ قدم بود؛ هر دقیقه ۷۰ تا ۸۵ تا نبض داشت پس در کمترین حالت ۳۵۰ نبض و در استرس آورترین و بیشترین حالت ۴۲۵ نبض. او گاهی آنقدر حوصله اش سر می‌برد که قدم هایش را میشمارد و هر نبض را حساب میکرد، اما اینبار دست بزرگ و دستکش پوشی روی شانه اش حساب و کتاب دقیق اورا در هم زد. دستش جسم توی جیبش را محکم تر فشرد و به آرامی سرش را چرخاند تا هویت مرد یا شاید موجود را آشکار کند. مردی با گیسوان بلند و سفید رنگ که بافته شده بود، گریمی² سفید و مشکی دلقک مانند، همه چیز آن مردم سفید و مشکی بود و کارت پاستوری که یک چشم اورا پنهان کرده بود توجه ها را فرا میخواند، مردک با لبخندی مضحک کلاه‌ش را می‌فشرد و احترامی پس از نمایش میگذارد و در همان حال با صدایی آمیخته به هیجان لب از هم میگشاید "جناب داستایفسکی؛ بندهٔ حقیر همکار جدید شما هستم." کلاهش را دوباره بر سر می‌گذارد و دستان فئودور را می‌فشرد: "من گوگول هستم، نیکولای گوگول" چهرهٔ فئودور در هم میرود و دستش را به سمت خود میکشد. "فاصله ات رو از من حفظ کن." در آن لحظه حلقه های مشکی زیر چشمان یاقوتی اش سیاه تر، چهره اش گرفته تر، هاله اش مرموز تر و صورتش تاریک تر شده بود، مرا ببخشید که فراموش کردم؛ همچنین ذهنش شلوغ تر از قبل. بدون اینکه حرفی بین دو مرد رد و بدل شود دقیقا ۳ دقیقه و ۱۳ ثانیه منتظر بودند، فئودور به دیوار تکیه داد و ۳۰گاری روشن کرد، پکی عمیق به آن زد و دود را از ریه هایش به بیرون هل داد، جوری که حالا دود سیگار نه عمیقی دور صورت او به وجود آورده بود، از آن طرف دلقک مشغول به شعبده بازی برای تماشاگرهای خیالی خودش بود که نمایش را نصفه و نیمه رها کرد و به سمت داستایفسکی برگشت. "اونقدری که میگفتن باهوش نیستی آقای داس." بعد از مکثی با لحنی که نامحسوس آمیخته به تهدید شده بود ادامه داد: "تو حتی مطمئن نیستی که من کی هستم." فئودور درحالی که ۳۰گار بین لب هایش بود با قدم های شمرده و برنامه ریزی شده به مرد نزدیک شد، با حرکات ماهرانه کارت شناسایی اورا در جلوی دیدرس او میان انگشتانش چرخاند، نیشخندی زد و دود ۳۰گار را به صورت نیکولای پخش کرد و کارت را روی سینه او گذاشت. "تو هم آنقدری که شنیده بودم کار بلد نیستی دلقک." "خیلی خب خیلی خن حرفم را پس میگیرم." درحالی که خنده بر لب داشت گفت، لحن تهدید آمیز و سوظن مانند با همان سرعت که ظاهر شد، محو شد. "البته می گفته من به تو اعتماد کردم؟صرفا دارم باهات کار میکنم" سپس گفت‌وگو میان دو مرد با صدای کلافه مرد دیگری قطع شد... ¹- سنت پترزبورگ یک شهر معروف داخل روسیه هست. ²- گریم یه نوع آرایش هست که معمولا برای نمایش و فیلم ها و مراسم های مختلف انجام میشه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا