این روزها حوالی غم پرسه میزنم
در دشت انزوای خودم پرسه میزنم
گاهی به باغ خشک ورق خیره میشوم
زیر چنار زرد قلم پرسه میزنم
خشکیده آب ریخته در پشت پای تو
در پیچ کوچه های عدم پرسه میزنم
چتری نبود نم نم اشکم روانه شد
باران گرفته خیسم و " نمپَرسه " میزنم
گویی شدم شبیه علامت سوال ِ عشق
"بر کاغذ ِ مچاله قسم" پرسه میزنم
هر روز در تقاطع برخورد بینمان
با خاطرات ِ خورده بهم پرسه میزنم
یه مرحله از زندگی هم هست که بهش میگن بی تفاوتی ناشی از صبر بیش از حد؛ اینجوریه که دیگه مثل گذشته واسه نبودن ها بی قراری نمیکنی، بابت دیر جواب دادن ها ناراحت نمیشی، حساسیت هات کمتر میشه، حسودی کردنات کمرنگ تر میشه و قبول میکنی که گاهی وقتا آدما رو باید با لیاقتشون تنها بذاری.