گفتم ″دوستت ندارم″، اما تو باور مکن.
هنگام مرگ، دیدهام با نقش لبخند تو آمیخته شد.
-فاطمه اسدی | @Ro_hama
رُحَمـٰاء! | فاطمهاسدی
«دلتنگی را تنها آغوش درمان است.»
درد مرا تنها او شفا میبخشید؛ در واقع، او خود شفا بود. وا اسفا که نسخهی شفای من را تکه تکه کردند. به خاطر داری، ای آخرین تسکین قلب دردناک من؟ هر زمان حیران میشدم، در آغوشات خود را مییافتم. اکنون چه شده است که آغوش خاک را به من ترجیح میدهی؟
وقتی دلم میشکست و قطعه قطعه میشد، تنها با دستان تو وصله میخورد و سامان مییافت. اکنون من ماندهام با پیکر صد پارهی تو؛ سرگردان و بیپناه، کدام را در آغوش بگیرم؟ کدام یک از زخمهایت را نوازش کنم، به طلوع کدام چشم بنشینم و به شیرینیِ کدام زبان صبحم را آغاز کنم؟
یادت هست؟ وقتی بغض گلویم را میفشرد، آغوشت را محکمتر میکردی تا هیچ اشکی از چشمانم نبینی. اکنون من، بارانی از اشک، ماندهام به تماشای شاخههای شکستهی سَروِ سبزِ خونینام. فراموش کردهای؟ یا دیگر مرا به خاطر نمیآوری؟
«خون میچکد از دیده در این کنج صبوری، این صبر که من میکنم افشردن جان است.» این چه ماندنیست، سختتر از جان کندن! جانم را ستاندند، همانها که جان تو را بر سر بازی دنیا باختند.
به آنها میگویم مرا با آغوش تو به خاک بسپارند، اما باور نمیکنند. میگویم خانهام آنجاست، در آغوشت! مرا به خانهام باز گردانید. خانهام را ویران کردند. بگذارید در ویرانهی خانهام بمیرم.
منِ پناهنده به آغوشت، که جز طلب امان از دنیا و پناه بردن به سرزمینِ میان سینهات، گناهی نداشتم. آیا ندیدند؟ مگر خانهام آسمان نداشت؟ چشمانت را ندیده بودند؟ مگر خانهام باغچه نداشت؟ لبخندت را ندیده بودند؟ یعنی چراغ خانهام را ندیده بودند؟ اکنون با چشمان بیفروغت چه کنم؟ دنیا بر من تاریک شد و زندگی تباه گشت.
یادت هست؟ هنوز گلهایی که برایم خریده بودی را لای قرآن نگه داشتهام. چرا با من چنین کردند که زیباترین گل پرثمرم را به آغوش خاک بسپارم؟ چرا برگهای باطراوتترین گل زندگیام را زیر پا له کردند؟ آه و افسوس که وقت شکفتنمان بود و پرپرَت کردند.
نشد که سقف خانهام بالای سرم بماند، و آغوشت در آغوشم. نشد که خانهام چراغانی بماند، و چشمانت به چشمانم. «هنگام ثمر دادنمان بود، خزان شد.»
- فاطمه اسدی | @Ro_hama
- چه بازیهای رو خیلی خوب بلدی؟
- قایم موشک. موشکها میآن، ما قایم میشیم. قایم... موشک... قایم... موشک. ما بعضی وقتها اون قدر خوب قایم میشیم که هیچ امدادگری نمیتونه پیدامون کنه.
حامد عسکری| خاکستر گنجشکها | @Ro_hama
خبرنگار میکروفون را جلوی کودک گرفت: «اسمت چیه پسرم؟»
- احمد.
- احمدجان، چند سالته؟
- هفت سال.
- بزرگ شدی دوست داری چیکاره بشی؟
پسر مکثی کرد و نگاهش را از خبرنگار دزدید و آرام گفت: « آقا، ما بچههای غزه بزرگ نمیشیم. ما بچههای غزه آرزومون اینه که بزرگ شیم، ولی... شهید میشیم.»
حامد عسکری| خاکستر گنجشکها | @Ro_hama
و من در دنیا
جز چشمهای تو
و غمهایم
چیزی ندارم...!
-نزار قبانی | @Ro_hama