از انسان بودن جان به لب شدهام؛ اگر میتوانستم در جا از این مقام انصراف میدادم.
[ بر قلههای ناامیدی – امیل چوران ]
نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند.
-عباس معروفی.
حالا خودمانیم، عشقی که با بدبختی مراقبش باشی، به چه درد میخورد؟ عشقی که با حصار و بند و غل و زنجير محافظت بشود، چه ارزشی دارد؟
- فئودور داستایفسکی.
- نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که میتوانست انتخاب کند پر از انسان بودند.
📚 کتابخانه نیمه شب | مت هیگ