eitaa logo
.ִ ۫ 𝑬𝒛𝒅𝒆𝒗𝒂𝒋 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊୭ৎ . ׅׄ 
102 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝚶𝚞𝚛 𝙵𝚛𝚎𝚜𝚑 𝚂𝚝𝚊𝚛𝚝🪄. ୨୧𝚂𝚝𝚊𝚛𝚝:「1405/04/23 」 𝑺𝒐𝒎𝒆𝒕𝒊𝒎𝒆𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒉𝒂𝒑𝒑𝒆𝒏𝒔 𝒃𝒚 𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆.🕯♥️ 𝙽𝚘𝚠 𝙿𝚘𝚜𝚝𝚒𝚗𝚐...🙇🏻‍♀️ 𝙰𝚞𝚝𝚑𝚘𝚛: 𝙳𝚘𝚛𝚜𝚊 𝙱𝚊𝚗𝚘✍🏼 𝙼𝚎: ꒰ @Haamim_11 ִֶָ𓏲࣪ . ꒱
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑬𝒛𝒅𝒆𝒗𝒂𝒋 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊🕯♥️ 𝑷𝒂𝒓𝒕:¹ ماهک:دخترا حانا‌:بله ماهک:بیان‌‌کمکم‌میز‌پذیرایی‌رو‌بچینید‌ حانا:باشه‌الان‌میایم رفتیم‌با‌حنا‌میز‌پذیرایی‌رو‌چیندیم‌خونه‌بو‌گل‌میداد‌خیلی‌حس‌خوبی‌داشتم✨ صدای‌زنگ‌در‌به‌صدا‌اومد‌. مهران:سلام‌بفرمایید‌داخل‌خیلی‌خوش‌اومدین‌ حانا:بعد‌سلام‌و‌احوال‌پرسی‌نشستن‌ باکمک‌حنا‌ازشون‌پذیرایی‌کردیم‌نشستیم بعدکمی‌چشمم‌خورد‌به‌‌حامیم‌چهرش‌سرد‌و‌عصبی‌بود‌اخمو‌انگار‌به‌زور‌آوردنش نگام‌روش‌بود‌که‌یه‌لحظه‌نگام‌کرد‌که‌نگام‌رو‌ازش‌دزدیدم خلاصه همه‌مشغول‌صحبت‌کردن‌بودن‌‌صدای‌خنده‌تو‌خونه‌پیچیده‌بود‌همه‌کنار‌هم‌خوشحال‌بودیم‌حس‌خوبی‌داشتم‌. 1ساعت‌بعد حانا:بعد‌کلی‌خنده‌‌و‌حرف‌زدن با‌کمک‌هم‌میز‌شام‌چیدیم‌‌مشغول‌شام‌خوردن‌شدیم بعد‌شام‌‌با‌بچه‌ها‌رفتیم‌تو‌اتاق‌که‌جرأت ‌و‌حقیقت‌بازی‌کنیم حامیم:بطری‌رو‌چرخوند‌افتاد‌به‌حانا خیلی‌سرد‌رو‌به‌حانا‌گفت: حامیم:جرأت‌یا‌حقیقت حانا:اومم‌حقیقت حامیم:اولین‌چیزی‌که‌درباره‌من‌به‌ذهنت‌رسیدچی‌بود؟ حانا:اول فکرکردم‌خیلی‌سردو عصبی‌ای‌و اصلاً‌دوست نداری‌اینجا باشی. حامیم‌چندثانیه‌ساکت موندبه حانانگاه‌کردوآروم‌گفت: حامیم:حدست‌درست‌بود حنا:وای‌شما‌دوتا‌خیلی‌جدی‌شدین‌دیگه😂 جانا:دقیقا‌انگار‌اومدیم‌جلسه‌باز‌جویی‌😂 حانا:خندید‌گفت‌حداقل‌فهمیدم‌اشتباه‌فکر‌نمیکنم حامیم‌شونه‌هاشو‌بالا‌انداخت‌گفت: حامیم:من‌اصولاً آدم‌کم‌حرفیم حنا:کم‌حرف‌یا‌اخمو!😂 جانا‌و‌حانا‌زدن‌زیر‌خنده‌اما‌حامیم‌فقط‌یه‌لبخند‌خیلی‌کمرنگ‌زد باز‌مشغول‌بازی‌شدن یه‌نیم‌ساعتی‌نگذشت‌که‌ماهک‌اومد‌دراتاق ماهک:بچه‌ها‌پاشین‌بیان‌چایی‌ریختم‌باشیرینی‌بخورین همه:باشه حانا:بعدحدوداً یک‌ساعت‌مهمونا‌‌خداحافظی‌کردن‌رفتن آرایشم‌رو‌پاک‌کردم‌یه‌لباس‌راحتی‌پوشیدم‌بعدشم‌ولو‌شدم‌رو‌تخت‌بعد‌کمی‌چشمام‌گرم‌شد‌خوابم‌برد ادامه🕯>.
اد‌نظر‌دهی‌رمان‌میخوام‌مایل‌بودین‌بیان‌‌پی🕯>. @Haamim_11
1نفر‌دیگه‌‌تا‌100تاییمون😭💕