eitaa logo
𝗲𝗻𝗱𝗹𝗲𝘀𝘀 𝗹𝗼𝘃𝗲 ּ֪ ۟ ִ
24 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عشقبیپایان✨️ عشقی که هیچوقت پایان نداشت؛❤️‍🩹 در اوج ناراحتی،یک امیدی وجود دارد!🙂 عشقی میان دو نفر،که با تمام سختی هایش،هیچ وقت 😭✨️تمام نشد" •نویسنده:ناشناس• •مالک: •
مشاهده در ایتا
دانلود
مالک چنل من هستم!ولی نویسنده رمان من نیستم و نویسنده ناشناس است!💕
شروع رمان از امار "15"
عشق بی پایان ✨🤏🏻 پارت ۱ نفس : چه عجب اومدی دیدن من !.. امین : این چه حرفیه عزیزم کار مگه میزاره بیام!.. نفس: وا امین توهم همه زندگیت شده کار ، پس کی میایی منو بگیری؟!.. امین: آنقدر عجله نکن بزار ببینم میتونم یک خونه نقلی بخرم ، شمارو ببرم اونجا!.. نفس: باشه ولی بجوم من میترسم ترشيده بشم دیگه نیایی بگیریم !.. امین: نترس من ترشیدتم‌ دو.ست دارم !.. نفس: امین یک مشکلی داریم ، نمیدونم چه شکلی بهت بگم !.. امین: بگو ببینم باز چیشده؟!.. نفس: بابام داره مجبورم میکنه با پسر همکارش ازد.واج کنم!.‌. امین: بابات غ.لط کرده ، ببین من اگر گذاشتم تو بری با اون عو..ضی ازد..واج کنی!..فردا میایم با بابات صحبت کنم نفس: اما... امین : اما اگر نداره همین که من گفتم !... نفس👂🏻: یکم هیجان داشتم هم قرار بود فردا امین بره با بابام صحبت کنه هم قرار گذاشته بودم فردا با چند تا از دوستام برم بیرون من نزدیک دوسالی میشه که امین میشناسم خیلی دوس.ش دارم .... امین زندگی منو تغییر داد نفهمیدن چقدر با خودم حرف زدم که خو.ابم برد ..... ادامه دارد...💔
عشق بی پایان✨🤏🏻 پارت ۲ امین👂🏻: امروز باید زودتر کارامو تموم میکردم که برم با پدر نفس حرف بزنم ، البته امروزم خداروشکر زیاد کار نداشتم پس میتونم زودتر راه بیوفتم .... نزدیکای ساعت ۴ بود که تصمیم گرفتم برم محل سرکاره پدر نفس .... دیکه تقریبا رسیدم ، رفتم‌داخل به منشی گفتم که باهاشون عرض کوچیکی دارم اونم گفت میتونی بری ، تقی به در زدم با صدای بفرمایید رفتم داخل امین: سلام آقا شهرام ، ببخشید مزاحمتون شدم شهرام: سلام پسر ، بگو ببینم چیکارم داری ؟... امین: آقا من ، خاطر.خواه دخترتونم میخواستم برای... هنوز حرفم کامل نشده بود که سیلی محکمی بهم زد .... شهرام : تو الان چه غل.طی کردی هاا (داد) تو خیلی بیخ.ود کردی اومدی خاس.تگاری دختر من اصلا پیش خودت چی فکر کردی که اومدی واسه خاست.گاری ؟!... امین: اما من دوس.ش دارم شهرام : تو خیلی گو.ه خوردی ، من دخترمو به توی... هنوز حرفش کامل نشده بود که گوشیش زنگ خورد ... شهرام : بله ، بفرمایید ...چی یعنی چی که .. باشه، باشه کدوم بیمارستان بیام ، الان خودمو میرسونم نمیدونم پشت تلفن چی بهش گفتن که رنگ صورتش پرید ، یک لحظه نگران نفس شدم ‌‌‌.....نکنه ، نه نه نفس حالش خوبه .. پدر نفس منو از اتاقش بیرون کرد و بهم گفت شهرام : نفس تصادف کرده باید برم ، ولی دیگه دورو بر خودم دخترم نبینمت ... انگار تمام دنیا رو سرم خراب شدن .... ادامه دارد...💔
اینم پارت جدید!...خوشحال میشم نظرتون بشنوم..✨
عشق بی پایان✨🤏🏻 پارت ۳ امین👂🏻: چند ساعتی بود که تو بیمارستان دور از چشم پدر نفس میچرخیدم که مادر نفس هم از راه رسید ... نمیدونم پدرش بهش چی گفت که مادرش جی.غ بلندی کشید بعدم شروع کرد به گریه کردن .. با بی‌حالی تمام رفتم سراغ پدرش وقتی بهش رسیدم بهم نگاهی انداختو گفت شهرام: برو گم.شو پسره ی اش.غال ، دخترم مُ.رد ، خیالت راحت شد مُ.رد ...‌ دیگه چیزی نشنیدم فقط شروع کردم به زدن خودم و گریه کردن، که چند نفر اومدن منو گرفتن حالم خیلی بد بود ، نه نه من باور نکردم نفس زندس مطمئنم، رفتم سراغ پرستار ازش پرسیدم که اون خانومی که تو کما بود براش چه اتفاقی افتاده که یکم مِن مِن کرد گفت پرستار: آقای محترم اون خانم از بین رفت لطفا برید از اینجا.. با حال بدم رفتم خونه .... داشتم تمام عکس فیلم های که با نفس خاطره ساخته بودیم میدیدم ، قطره قطره اشکام میریخت رو گونه هام من فردا باید میرفتم ببینم واقعا راسته یا نه هنوزم یک حسی بهم میگفت که نفس هنوز زندس هنوز داره نفس میکشه تو همون حال بودم که بیهوش شدم و خوابم برد ادامه دارد...💔‌
عشق بی پایان✨🤏🏻 پارت ۴ امین👂🏻: ساعت ۳ بود که از خونه زدم بیرون که برم خونه ی نفس... هنوز کامل کوچه شون رو نرفته بودم داخل که دیدم اعلامیه م.ردن نفسو دیدم ، دیگه نفهمیدم چیکار میکنم فقط انقدر عصبانی بودم که وارد خونشون شدمو حمله کردم به پدرش که هرکی نگاش می‌کرد انگار که داره اشک به زور میریزه .... داشتم بهش میزدم داد زدم امین: تو عو.ضی کشت.یشش تو اصلا پدرش نیستی (داد) وقتی که به خودم اومدم دیدم چند نفر منو گرفتن از دماغم داره خ.ون میاد .... منو از خونشون بیرون انداختن ، با این که مجلسه ختمشو دیدم اما هنوزم باورم نمیشد مُر.ده .... من عاش.قش بودم من زندگی بدون اونو بلد نیستم ، بخدا که منم می.میرم‌... دارم داغ.ون میشم .... صداش هنوز تو سرمه وقتی که امین صدام می‌کرد انگار هنوز داره باهام حرف میزنه .... ادامه دارد...💔
عشق بی پایان ✨🤏🏻 پارت۵ چندماه بعد امین: جان.م فرزاد ؟!... فرزاد: میگم من باید واسه ی پروژم برم استانبول ، میایی باهم بریم که تنها نباشم؟... امین: آره، فقط باید بگی کی میری که من کارامو درست کنم .... فرزاد: سه شنبه همین هفته میریم ، بلیت پرواز میگیرم .... امین: حله، پس من سه شنبه میام که بریم.. امین👂🏻: از فرزاد خداحافظی کردم ، فرزاد رفیق چند سالم بود تو تمام سختیام ناراحتیم پیشم بود ، واقعا تو رفاقت برام کم نذاشته..... امروز شنبه بود و ما قرار گذاشتیم واسه سه شنبه بریم استانبول ، بعد از فو.ت نفس هیج جایی نرفته بودم ، بعد از بین رفتن نفس خیلی دا.غون شدم .... احساس میکنم این سفر حالمو بهتر کنه... ادامه دارد....💔