عشق بی پایان✨🤏🏻
پارت ۳
امین👂🏻:
چند ساعتی بود که تو بیمارستان دور از چشم پدر نفس میچرخیدم که مادر نفس هم از راه رسید ...
نمیدونم پدرش بهش چی گفت که مادرش جی.غ بلندی کشید بعدم شروع کرد به گریه کردن ..
با بیحالی تمام رفتم سراغ پدرش وقتی بهش رسیدم بهم نگاهی انداختو گفت
شهرام: برو گم.شو پسره ی اش.غال ، دخترم مُ.رد ، خیالت راحت شد مُ.رد ...
دیگه چیزی نشنیدم فقط شروع کردم به زدن خودم و گریه کردن، که چند نفر اومدن منو گرفتن
حالم خیلی بد بود ، نه نه من باور نکردم نفس زندس مطمئنم، رفتم سراغ پرستار ازش پرسیدم که اون خانومی که تو کما بود براش چه اتفاقی افتاده
که یکم مِن مِن کرد گفت
پرستار: آقای محترم اون خانم از بین رفت
لطفا برید از اینجا..
با حال بدم رفتم خونه ....
داشتم تمام عکس فیلم های که با نفس خاطره ساخته بودیم میدیدم ، قطره قطره اشکام میریخت رو گونه هام
من فردا باید میرفتم ببینم واقعا راسته یا نه هنوزم یک حسی بهم میگفت که نفس هنوز زندس
هنوز داره نفس میکشه
تو همون حال بودم که بیهوش شدم و خوابم برد
ادامه دارد...💔
عشق بی پایان✨🤏🏻
پارت ۴
امین👂🏻:
ساعت ۳ بود که از خونه زدم بیرون که برم خونه ی نفس...
هنوز کامل کوچه شون رو نرفته بودم داخل که دیدم اعلامیه م.ردن نفسو دیدم ، دیگه نفهمیدم چیکار میکنم فقط انقدر عصبانی بودم که وارد خونشون شدمو حمله کردم به پدرش که هرکی نگاش میکرد انگار که داره اشک به زور میریزه ....
داشتم بهش میزدم داد زدم
امین: تو عو.ضی کشت.یشش تو اصلا پدرش نیستی (داد)
وقتی که به خودم اومدم دیدم چند نفر منو گرفتن از دماغم داره خ.ون میاد ....
منو از خونشون بیرون انداختن ، با این که مجلسه ختمشو دیدم اما هنوزم باورم نمیشد مُر.ده ....
من عاش.قش بودم من زندگی بدون اونو بلد نیستم ، بخدا که منم می.میرم...
دارم داغ.ون میشم ....
صداش هنوز تو سرمه وقتی که امین صدام میکرد انگار هنوز داره باهام حرف میزنه ....
ادامه دارد...💔
عشق بی پایان ✨🤏🏻
پارت۵
چندماه بعد
امین: جان.م فرزاد ؟!...
فرزاد: میگم من باید واسه ی پروژم برم استانبول ، میایی باهم بریم که تنها نباشم؟...
امین: آره، فقط باید بگی کی میری که من کارامو درست کنم ....
فرزاد: سه شنبه همین هفته میریم ، بلیت پرواز میگیرم ....
امین: حله، پس من سه شنبه میام که بریم..
امین👂🏻:
از فرزاد خداحافظی کردم ، فرزاد رفیق چند سالم بود تو تمام سختیام ناراحتیم پیشم بود ، واقعا تو رفاقت برام کم نذاشته.....
امروز شنبه بود و ما قرار گذاشتیم واسه
سه شنبه بریم استانبول ، بعد از فو.ت نفس هیج جایی نرفته بودم ، بعد از بین رفتن نفس خیلی دا.غون شدم ....
احساس میکنم این سفر حالمو بهتر کنه...
ادامه دارد....💔
عشق بی پایان✨🤏🏻
پارت۶
امین👂🏻:
سه شنبه شده بود ، وسایلمو جمع کرده بودم و منتظر فرزاد زنگ بزنه برم بیرون که بریم فرودگاه ....
فرزاد زنگ زد که برم داخله کوچه....
فرزاد: بَهههه داش امین بالاخره ما شمارو زیارت کردیم....
امین: سلام، چیکار کنیم دیگه زندگیه...
فرزاد: آره حق بهت میدم بعد از اون اتفاقی هم که افتاد خیلی داغ.ون شدی...
امین👂🏻:
حالم گرفت ، دیگه دلم نمیخواست برم مسافرت ولی دیگه فرزاد اومده بود بد میشد بهش بگم نمیخوام بیام ...
بدون حرف سوار ماشین شدیم ..
تا رسیدن به فرودگاه هیچ حرفی بینمون رد بدل نشد فقط چندتا سوال از کار پرسید که خیلی کوتاه جوابشو میدادم ...که وقتیم فهمیدم حوصلم نمیرسه دیگه هیچ حرفی نزد ...
پرواز ما بلند شد که بعد چند ساعتی هواپیما توی فرودگاه استانبول نشست ...
منو فرزاد رفتیم دنبال هتل ، که رسیدیم به یک هتل فرزاد خیلی خوب میتونست استانبولی حرف بزنه ولی من حرف های طولانیشون نمیفهمم....
یکی اتاق گرفتیم رفتیم سمت اتاقه وقتی وارد شدیم فرزاد رفت بخو..ابه ..منم رفتم
یک دو..شی بگیرم این مسافرت برام کسل کننده بود ....
ولی دو.س داشتم از فرصت استفاده کنمم برم یکم بگردم ..
ادامه دارد....💔
عشق بی پایان✨🤏🏻
پارت ۷
امین👂🏻:
فردا شده بود که میخواستم امروز برم بیرون ...
فرزاد: امین من باید برم برای پروژه ، اگه میایی بریم اگه نه که من برم بیام...
امین: نه دادا من نمیام میخوام برم بیرون یکم بچرخم تو برو ....
فرزاد: حله پس ....خداحافظ
امین: خداحافظ...
امین👂🏻:
وقتی فرزاد رف منم آماده شدم که برم بیرون ....
تو راه گشتن بودم که چشمم خورد به یکی از معروف ترین کافه های اینجا....
ماشینو پارک کردم و وارد کافه شدم خیلی شلوغ بود ...رو یکی از صندلی ها نشستم تا بیان سفارشمو بگیرن ...
سرم داخل گوشی بود که یک خانوم اومد گفت چی میل دارین بدون اینکه نگاش کنم گفتم قهوه ....گف چشم
چقدر صداش شبیه نفس بود ...انگار نفس داره باهام حرف میزنه ..
سفارش قهوه گذاشتن رو میز من هنوز سرم تو گوشی بود که همون دختره که صداش شبیه نفس بود گفت چیزه دیگه ای میل ندارید ....
سرمو بالا گرفتم دیدم نفس ، روبه روم وایساده.....
ادامه دارد....💔
عشق بی پایان✨🤏🏻
پارت۸
امین👂🏻:
نه نه این فقط شباهت داره به نفس ، نفس نیست ....
ولی چطور یک کسی میتونه آنقدر شباهت داشته باشه ...
این خوده نفسه بخدا که خوده ، خودشه
میخواستم برم باهاش حرف بزنم بگم چطور منو نشناخت چطور کسی که ساعت ها باهاش حرف میزدو نشناخت...
خواستم برم که دیدیم بغل باباش وایساده
عصبانی شدم چون این همه ماه من داشتم بالا سره قبر خالی اشک میریختم؟!...
میخواستمداد بزنم که چرا منو اونو از هم جدا کرد که نگاه باباش به من خورد سریع از جاش بلند شد اومد سمتم ....تا اومدم بهش چیزی بگم گف هیچی نگو میدونم دلت پُره اما اینجا نه ....
بعدم دستمو منو کشوند سمتی که خیلی کم آدم بود ...
شهرام: حالا بگو ، اصلا خودتو خالی کن...
امین: مرت.یکه اش..غال تو دخترت زندست به من گفتی مُ.رده ؟!...چطور تونستی این کارو بکنی هااا(داد)
شهرام: ببین حق با توعه هرچی بگی ولی نفس تصادف کرد توی اون تصادف فراموشی گرفت اون حتی ماروهم نمیشناسه چه برسه به تو ،ماهم از یک طریقی فرستادیمش استانبول که روحیش خوب بشه ...بعدماومده توی این کافه کار میکنه....
امین👂🏻:
بعد از شنیدن کلمه فرامو.شی دیگه هیچی نفهمیدم انگار گوشم کَر شده بود ، یعنی نفس من منو دیگه نمیشناخت؟!..
ادامه دارد...💔
عشق بیپایان ✨🤏🏻
پارت۹
امین👂🏻:
نه نه من باور نمیکنم اینم یک نقشه جدیدشه مطمئنم ...
امین: داری دروغ میگی ...
شهرام: ببین پسر من اصلا برام مهم نی باور کنی یا نه ولی خوشبختی نفس برام مهمه نفسم با تو خوشبخت نمیشه ولش کن برو رد زندگیت...
امین👂🏻:
تا این حرفو زد دستمو سمت یقه پیراهنش بردم با تمام زورم سرم زدم به دماغش..
وقتی به خودم اومدم دیدم دماغش پر خ.ون شده ...
امین: ببین فقط دعا کن که راست گفته باشی وگرنه دفع بعد باید بری قبرست.ون
بخوابی...
گفتمو از کافه زدم بیرون ، من که مطمئنم دروغ میگه ولی چطور نفس منو نشناخت چطور وقتی منو دید چیزی نگفت ...
من فردا میرم با نفس حرف بزنم من عاشق.قش بودم و هستم نمیزارم این دفعه کسی ازم بگیردش شده همرو میک.شم تا به نفس برسم ....
دیگه باید برم هتل استراحت کنم فردا برم با نفس حرف بزنم ...
رسیدم هتل ماشینو یک جا پارک کردم رفتم سمت اتاقمون که یک دفعه نفسو با یک پسر دیگه دیدم ...
نفس اینجا چیکار میکنه اون پسره کیه ...
رفتم سمتشون ...
ادامه دارد...💔
𝗲𝗻𝗱𝗹𝗲𝘀𝘀 𝗹𝗼𝘃𝗲 ּ֪ ۟ ִ
عشق بیپایان ✨🤏🏻 پارت۹ امین👂🏻: نه نه من باور نمیکنم اینم یک نقشه جدیدشه مطمئنم ... امین: داری در
پارت اول تقدیم به شما✨.
نظراتتون رو بگین🤏🏻.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a9hituz&btn=✨️
عشق بی پایان ✨🤏🏻
پارت ۱۰
امین👂🏻:
رفتم سمتشون مَردرو هول دادم بعدم حمله کردم بهش مشتامو پشت سره هم میزدم به صورتش که یکدفعه ج.یغ نفس در اومد داد میزد کمک ....
چند نفر اومدن منو جدا کردن به صورت نفس نگاهی انداختم ، یعنی آنقدر دوس.ش داشت که اینجوری نگرانش بود اصلا کیه نفس بود یعنی ازدو.اج کردن ...
داشتم همین فکرارو میکردم که نفس محکم کیفشو زد روی شونم بعد بهم گفت
نفس: تو به چه حقی زدی هاااا(داد)
اصلا تو کی هستی ؟!...
امین👂🏻:
من فقط داشتم نگاهش میکردم دلم خیلی برای نگاهش یا صداش تنگ شده بود یعنی این نفسه منه که الان واسش غریبه شدم و داره از یک مَرده دیگه طرفداری میکنه ...
نفس: کَری ارههه بهت میگم کی هستی ؟...
امین: این مَرده کیه توعه؟..
نفس: به توچه مرتی.که اشغ..ال عو..ضی
امین👂🏻: وقتی آمبولانس اومد نفسم دید من حرفی نمیزنم رفت سمته اون یارو فقط
اخرین حرف این بود که گفت ازت شکایت میکنم...
باورم نمیشه کسی که صبحش با من شب میشد الان واسش غریبه شدم حتی دیگه اسمم یادش نیست داره نگرانیشو برای کَس دیگه ای خرج میده ...
کاشکی هیچوقت اون اتفاق نمی افتاد ..
کاشکی...
ادامه دارد...💔
عشق بی پایان ✨🤏🏻
پارت۱۱
امین👂🏻:
فردا شده بود میخواستم برم کافه با نفس حرف بزنم باید بفهمم اون مرده کی بود ..
فرزاد کارشو تموم کرده بود برگشت ایران ولی من برای نفس وایساده بودم ..
رسیدم به کافه ماشینو پارک کردم پیاده شدم ..رفتم داخل کافه دنبال نفس میگشتم که دیدن داره سفارشه یکی از مشتریارو میگیره ...
رفتم جلو واسیدم که نفس متوجه حضورم شد برگشت تا نگاهش به من خورد یکم تعجب کرد بعدم سریع عصبی شد ...
نفس: اینجا چیکار میکنی؟..
امین: باید باهم حرف بزنیم ...
نفس: خیلی خوب ..بیا دنبالم..
امین : باشه..
رفتم دنباش که یک گوشه ی کافه وایساد
نفس: همین که به خاطره این که برای زدن نامزدم نرفتم شکایت کنم باید بری خداروشکر کنی بعد اومدی اینجا..!..
امین👂🏻: نامزد!..یعنی اون مرتی.که نامزدش بود...
امین: تو نامزد کردی؟!..
نفس: اصلا تو کی هستی هاا ؟!...
امین: من...
هنوز حرفم تموم نشده بود که یکی از همکاراش صدا نفس زد ..
نفس: ببین من باید برم دیگه نبینمت..
گفتو رفت یک احساسی داشتم که انگار قراره بمی.رم کسی که من عاشقش بودم رفته نامزد کرده!..
رفتم تو خیابون ها داشتم میچرخیدم که بلکه آروم بشم وقتی پشت چراغ قرمز واسیدم نگاهم افتاد به نامزد نفس که داشت با یک زن که بغلش نشسته بود میخندید!...
ادامه دارد...💔