eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
118 دنبال‌کننده
28 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
هــویــت‌دزدیده‌شــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚| ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نگاه نگرانم رو از چشم‌هاش گرفتم و به روبه‌رو خیره شدم. خواستم چیزی بگم که با صدای بابا، هردو سمت در بالکن برگشتیم. "شما دو تا اینجایین؟ کل شرکت رو زیرورو کردم تا پیداتون کنم." خندیدم. کیارش هم همینطور که با من می‌خندید، روبه بابا گفت: "چی‌شده پدر؟" "امشب محمدرضا یک مهمانی خانوادگی بزرگی برگزار کرده. از مناسبتش خبر ندارم ولی بهتره ما هم بریم." به لباسام نگاه کردم. "دیر نیست پدر؟ آخه لباسام مناسب مهمونی نیست." دستی به سبیل تاب خورده و بورش کشید و سر تا پام رو از نظر گذروند. کیارش با خنده گفت: "خوبه که خانم مهندس!" انگشت اشاره‌اش رو روبه من تکون داد و سمت بابا برگشت و گفت: "باید استخدامش کنم پدر." عصبی شدم و مشت نه چندان آرومی به بازوش زدم که خندید و قدمی قدم رفت... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد... 𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــت‌دزدیده‌شــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚| ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بابا گفت: "ایرادی نداره دخترم. همگی داریم مستقیماً از شرکت می‌ریم." به ساعت مچی‌اش نگاهی انداخت و ادامه داد: "سریع کاراتون رو انجام بدین و راه بیوفتید. کیارش، رها رو هم با ماشین خودت ببر. من و مادرت باهم می‌ریم." کیارش چشمی گفت و بابا رفت. چشم‌غره‌ای بهش رفتم و گفتم: "هوی!" برگشت و ناباور بهم خیره شد. "هوی؟ ناسلامتی برادرِ بزرگترِتم نباید با احترام برخورد کنی؟!" با لبخندِ حرصی گفتم: "جنابِ برادر بزرگتر، دو دقیقه بحث استخدام منو پیش نکشی نمی‌میری ها!" قهقهه‌ای زد و دستش رو توی جیبش فرو برد. "تو که بیشتر از کارمندا تو شرکت پرسه می‌زنی. از ظهر هم وایسادی رو بالکن دفترم، حداقل استخدامت کنم وجودت یه سودی هم داره دیگه!" پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم: "کیه که قدرم رو بدونه؟" متفکر به روبه‌روش خیره شد. "واقعاً کی؟ خیلی دوست دارم بدونم." دوباره حرصی به بازوش مشتی زدم و برگشتم داخل... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد... 𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــت‌دزدیده‌شــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚| ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روی مبل مشکی‌رنگ وسط دفتر شیک و بزرگ کیارش لم دادم و از آینه قدی مقابلم، به دختر شکاک و پوشیده در کت و شلوار مشکی‌رنگ با پیراهن سفید که روی مبل بود، خیره شدم. پنج ساله که دیدن چهره‌ای که توی آینه میبینم، برام غریبه! انگار که خودم نیستم. شاید هم واقعاً خودم نیستم! "چرا لم دادی؟ پاشو بریم به اندازه کافی دیر کردیم." نگاهم رو از اون دختر مرموز توی آینه گرفتم و بلند شدم. قبل از اینکه کیف دستیم رو بردارم، کیارش منو به سمت خودش برگردوند و نزدیکم ایستاد. "چـ.چی شده؟" یقه‌ی لباسم رو به بالا متمایل کرد و مشغول گره زدن چیزی دور گردنم بود. خواستم برم عقب که گفت: "صبر کن!" شوکه از کارش، لب زدم: "چیکار می‌کنی؟" یقه‌م رو درست کرد و قدمی عقب رفت. "خوب شد! خانم مهندس، کت و شلوار شما این کروات رو کم داشت که متاسفانه جذابیت استایلتون رو چند برابر کرد." روبه آینه برگشتم و با دیدن کروات مشکی‌رنگی که دور گلوم گره زده، خندم گرفت. بعد از قفل کردن دفتر ریاست و رفتن به پارکینگ، سوار بی‌ام مشکی‌رنگ کیارش شدیم و راه افتادیم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد... 𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــت‌دزدیده‌شــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚| ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نور سفیدرنگِ ماه وسط سیاهی شب، خودنمایی می‌کرد. اتوبان خلوت بود و تنها ماشین کیارش و یک لندکروز پشت سرمون بود. اول فقط نور چراغ‌ها توی آینه افتاد. بی‌اختیار نگاهم چند ثانیه روشون موند. ماشین نزدیک‌تر شد. خیلی نزدیک‌تر از چیزی که باید می‌شد. ضربان قلبم بالا رفت. شاید فقط قصد سبقت داشت. اما چرا سرعتش کم نمی‌شد؟ دستم ناخودآگاه مشت شد. لندکروز حالا درست پشت سرمون بود. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد... چیزی با قدرت به پشت سرم برخورد کرد و باعث شد با سرعت به جلو پرت بشم و به شیشه‌های ماشین و داشبورد برخوردم. شیشه خرد و در سرِ من، درد وحشتناکی پدیدار شد! طعم خون رو توی گلوم حس می‌کردم...! سرم نبض‌دار و قلبم دیوانه‌وار می‌تپید! ماشینمون از جاده منحرف و... چپ شد! به سمت راست متمایل شدم و قبل از سقوط کامل ماشین، سرم رو با دستام گرفتم و با قدرت روی زمین افتادم! خیسی خون رو کنار سرم احساس کردم و بعدش سوزش خفیف روی دستام...! با وحشت سر بلند کردم. نفس توی سینه‌ام حبس شده بود! دستم رو روی سرم گذاشتم. خبری از درد نبود! اما چرا هنوز صدای خرد شدن شیشه‌ها توی گوشم می‌پیچید؟! پلک زدم و با گیجی اطرافم رو نگاه کردم. اینجا چه خبره؟ ماشین سالم و روبه عمارتی پارک شده بود. سر چرخوندم که با دیدن چهره‌ی نگران کیارش، نفس حبس شده‌ام رو رها کردم و خودم رو توی آغوشش جا دادم. کابوس بود! یه کابوس وحشتناک! به قدری وحشتناک که هنوز نفس‌نفس می‌زدم و قلبم دیوانه‌وار داخل سینه‌ام می‌کوبید! صدای نگرانش توی گوشم پیچید... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد... 𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــت‌دزدیده‌شــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚| ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ "چی‌شده رها؟ خوبی؟ ببینمت." از آغوشش جدام کرد و نگاهم کرد. "آروم باش، آروم باش. فقط یه کابوس بود. آروم باش." قلبم با صداش آروم شد و کم‌کم حرارت بدنم کمتر شد. یه جای کار می‌لنگه... این نمی‌تونست فقط یه کابوس باشه...! اون صحنه، به طرز غیرقابل باوری آشنا بود... انگار که قبلاً دیده و حسش کرده بودم! اون لحظه، اون صحنه و از همه مهمتر، اون دردی که حس کردم خیلی آشنا بود. دقیقا مثل یک دژاوو! اگر... "رسیدیم." سوالی نگاهش کردم. به پشت سرم اشاره کرد و ادامه داد: "رسیدیم. اینجا عمارت محمدرضاست." سر تکون دادم و خواستم پیاده بشم که دستم رو گرفت و مانعم شد. "نمی‌خواد. می‌رسونمت خونه، خوب نیست با این وضعیت بیای. رنگ و رو نداره صورتت." با لحن جدی گفتم: "خوبم." "خوب نیستی رها! خوب نیستی!" نمی‌دونم چی داخل نگاهم دید که چشماش رنگ باخت گرفت و با کلافگی، درحالی که از ماشین خارج می‌شد گفت: "همینجا بمون تا برگردم."... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد... 𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــت‌دزدیده‌شــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚| ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به حرفش گوش کردم و از ماشین خارج نشدم. نگاهم به آینه افتاد. راست می‌گفت! صورتم مثل گچ سفید شده بود. چیزی که من دیده بودم، نسبت به کابوس، واقعی‌تر، وحشتناک‌تر و آشنا‌تر بود! چیزی مثل یک... خاطره؟! یک خاطره‌ی گمشده؟! پوزخندی زدم. خاطره‌ی گمشده...! جالبه. پس یعنی یک تکه از پازل هزارتکه پیدا شد؟! درد خفیفی توی سرم پیچید...! چند ثانیه چشمام رو بستم. در باز شد و کیارش با پلاستیک کوچیکی وارد ماشین شد. پلاستیک رو روی پاهام گذاشت و گفت: "یکم بخور بعدش باهم می‌ریم." پلاستیک رو باز کردم و با دیدن یک پاکت آبمیوه و کیک، کلافه پوفی سر دادم. "نیاز نیست انقدر شلوغش کنی." پلاستیک رو روی صندلی عقب گذاشتم و قبل از اینکه چیزی بگه، از ماشین خارج شدم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد... 𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــت‌دزدیده‌شــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚| ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سمت عمارت قدم برداشتم. صدای پاشنه‌ی نیم‌بوت‌هام تو کوچه‌ی خلوت، اکو می‌شد. زنگ رو فشردم که خدمتکاری در رو باز کرد و با خوش‌آمدگویی‌اش وارد عمارت شدم. نگاه گذرایی به باغ سرسبزِ پرگل‌ و‌ درخت و حوض بزرگ با فواره‌اش انداختم. درحالی که قدم برمی‌داشتم، به عمارت سه‌طبقه‌‌ی مقابلم خیره شدم؛ نمای گچ‌بری‌شده و باشکوهش به‌خوبی از ثروت خاندان زند خبر می‌داد. ارثی که بعد از مرگ پدربزرگم، بین پدرم، عمو و وارثان آینده تقسیم شده بود. پله‌های زیاد و تقریبا بلند رو طی کردم و وارد سالن اصلیِ عمارت شدم. سالن بزرگ و پر از زن‌ها و مردهایی پوشیده در لباس‌های مجلسی و کت‌و‌شلوار بود. به‌خاطر نور کم سالن، کسی متوجهم نشد و با خیال راحت قدم برداشتم. پیست وسط سالن نورانی و درحالی که موزیک لایت و ملایمی پخش می‌شد، افرادی مشغول رقصیدن بودن. بی‌توجه به نگاه‌های متعجب مهمان‌ها، چشم چرخوندم که پدرم رو پیدا کنم. شلوغی و همهمه‌ی مهمان‌ها، حسابی روی اعصابم بود و همچنان کلافه‌وار دنبال پدرم می‌گشتم. تنها به احترام عمو پا به این مهمونی گذاشته بودم؛وگرنه آخرین جایی که دلم می‌خواست باشم، همینجا بود. "دنبال کی می‌گردی مادمازل؟" برگشتم و با دیدن محمدرضا که کت‌و‌شلوار سرمه‌ای‌رنگ به تن کرده بود و به‌خاطر پاشنه‌ی بلند نیم‌بوت‌هام هم‌قدش بودم، پوزخندی زدم و گفتم: "فکر نمی‌کنم به شما مربوط باشه." سر تا پام رو از نظر گذروند و با همون لحن خونسردش گفت: "اختیار داری، منم از دیدنت خوشحال شدم دخترعمو جان، اگر هم دنبال پدرتی..." با انگشت به انتهای سالن اشاره کرد و ادامه داد: "اونجا نشسته." نگاهم رو به جایی که اشاره کرد دوختم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد... 𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــت‌دزدیده‌شــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚| ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مامان، بابا، زن‌عمو و عمو دورِ یک میز نشسته و مشغول بگو و بخند بودن. بابا، کت‌و‌شلوار اداری پوشیده و مامان کت‌و‌دامن مشکی سنگ‌دوزی شده به تن داشت. نگاهم رو از خانواده برداشتم و دوباره به محمدرضا که با ابروی بالا رفته و یه لبخند کج بهم خیره بود، دوختم. با لحن خونسردی گفتم: "فکر می‌کردم مهمونی قراره خانوادگی باشه..." به اطراف اشاره کردم و ادامه دادم: "ولی مثل اینکه اینطور نیست." پوزخندی زد. "کی بهت گفته، مادمازل؟" سکوت کردم و نگاهم رو به اطراف دوختم. قدمی بهم نزدیک شد و گفت: "شاید برای همینه که کت‌و‌شلوار و کروات پوشیدی." ابرو بالا انداختم و گفتم: "شرمنده که از عالی‌جناب درباره استایلم نظر نخواستم." به کرواتم دست کشید. "خوشگل شدی! شبیه گرگ درنده‌ای که حاضره به هرکسی که سر راهش قرار داره، حمله کنه."... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد... 𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــت‌دزدیده‌شــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚| ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نیشخندی زدم. "شاید اون فرد... تو باشی!" خواست جوابم رو بده که کسی اون رو به عقب هول داد. برگشتم و کیارش رو دیدم که با اخم به محمدرضا خیره شده. با لحن عصبی گفت: "این چه کاریه محمدرضا؟ ما تو این جمع آبرو داریم. نکنه خیلی دوست داری درباره‌ات حرف دربیاد؟!" محمدرضا بی‌توجه به حرفی که کیارش زد، خندید و دست‌هاش رو به هم کوبید. "ببین کی اینجاست!چطوری مرد؟" دستش رو به سمت کیارش دراز کرد ولی کیارش بی‌توجه به اون حرکتش، در گوشم گفت: "برو پیش بابا." سر تکون دادم و ازشون دور شدم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد... 𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــت‌دزدیده‌شــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚| ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سمت میز قدم برداشتم. عمو که از دور متوجهم شده بود، بلند شد و با لبخند گفت: "به‌به! رها خانم، چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد!" همگی خندیدیم و وقتی به میز رسیدم، به زن‌عمو و عمو سلام کردم. عمو مثل محمدرضا، کت‌و‌شلوار با کروات سرمه‌ای پوشیده بود و چند تار سفید میون موی کوتاه و بورش خودنمایی می‌کرد. زن‌عمو هم پیراهن بلندِ یقه‌باز با آستین‌های پف‌پفی قرمز رنگ به تن داشت و آرایش ملیحش، چهره‌اش رو زیباتر جلوه می‌داد. زن‌عمو نیشگولی از پهلوی عمو گرفت و با لحن بامزه‌ای گفت: "انقدر دخترمو اذیت نکن!" پدرم بلند شد و کنارم ایستاد. دستش رو روی کمرم گذاشت و با صدای آروم گفت: "خوبی دخترم؟ رنگت پریده چرا؟" لبخند زدم. "خوبم." و کنار مادرم نشستم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد... 𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚