هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_19
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوئیچمو دست گرفتم و سوار بیاموِ سفیدرنگم شدم.
چند ثانیه سرمو روی فرمون گذاشتم.
چارهای نیست، باید برم.
اگر بهخاطر کنفرانس نبود اصلا نمیرفتم.
استارت رو زدم و ماشینو به حرکت درآوردم.
وسطای اتوبان بودم که دردِ سرم اوج گرفت و دوباره شدتش بیشتر میشد.
انگار که کسی با میلهی فلزی به گیجگاهم ضربه میزد و من بیحرکت و بیدفاع تماشاش میکردم!
فوراً زدم کنار.
سرمو توی دستام گرفتم و چشمامو روی هم فشار دادم.
"لعنتی! چرا تموم نمیشه؟!"
بلافاصله صحنهای جلوی چشمام ظاهر شد.
مردی کنارم روی صندلی شاگرد نشسته بود و میخندید؛ من هم دستای کوچکمو محکم دور فرمون گرفته بودم و با تمام تمرکزی که داشتم، رانندگی میکردم.
صدای خندههای مرد توی سرم اکو میشد.
صدایی آشنا؛ اما غریبه!
اون... چه کسی میتونه باشه؟!
"مهتاب، مهتاب!"
مهتاب!
با شنیدن دوبارهی اون اسم، انگار چیزی توی سرم شکست!
نفسم بند اومد و دستام بیاختیار لرزید.
چه اتفاقی داره میافته؟!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_20
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[کیارش]
موهامو چنگ زدم.
"منظورت چیه امین؟!"
کتشو روی صندلی گذاشت و با چشمهای آبیش بهم خیره شد.
"وضع بازار خرابه، خریدار که پیدا نمیشه و قیمت قطعات سر به فلک کشیده."
کلافه، پوفی سر دادم.
توی همین آشفته بازار، فقط ورشکستی شرکتو کم داشتیم!
"میگی چیکار کنم؟ برم مشتری خفت کنم بگم بیا از قطعاتمون خرید کن؟"
"من همچین چیزی نگفتم کیارش."
دوباره موهامو چنگ زدم و سرمو پایین انداختم.
"یه نگاه به آینه بنداز، داری نابود میشی! تو مردِ روزای سخت بودی، چه مرگت شده؟!"
انگار که به سرم هزاران وزنه آویزون کرده باشن، به سختی سرمو بالا آوردم و به چشماش نگاه کردم.
با صدای خشدار پچ زدم:
"قبلاً در این حد تو گِل گیر نکرده بودم."
تقهای به در خورد و خانم موسوی —منشی— در و باز کرد.
"آقای زند، خانم زند تشریف آوردند."
سر تکون دادم.
"بگو بیاد تو."
رفت و بلافاصله امین بیحرف از دفتر خارج شد.
ورشکستگی دیگه چه مصیبتی بود!...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
اگرتمامشبرابخاطرازدستدادنخورشید،
گریهکنی،لذتدیدنستارههاراازدست
خواهیداد:)
#دلی
[Don't copy]
✨گپ چت *قشاع*✨
🧨قدیمی ترین و شلوغ ترین گپ ایتا✓
جنبه داشته باشی همه چی حله✅
توهین و بی ادبی = ریم❌
دعوا = ریم❌
https://eitaa.com/joinchat/1380254639Ce5637f57a0
فعال باش ادمین شو 🤩
مدیرت: @AMIR0_0PV