هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_24
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"چطور ممکنه مدیرعامل شرکت چند روز از این اتفاق مهم خبر نداشته باشه؟"
لبخندی به لبم نشست.
این خانمِ سرتق عادت داشت وقتی مشکلی پیش میاومد کارآگاه بازی دربیاره.
"بعد از من امین کارمندهارو مدیریت میکنه. اون مدیر اصلی بخشمونه و خیلی وقتا خودش مشکلات رو حل میکنه و بعداً بهم میگه، ولی الان کار به حل مسئله نکشیده و نتونست مدیریت کنه. این برای یه مدیرعامل هم خیلی سنگین و دردسرسازه، چه برسه به امین که فقط مدیر بخشه."
آهانی زیرلب گفت و نگاهشو ازم گرفت.
به ساعت مچیم نگاه کردم.
"چرا یکراست اومدی شرکت؟نزدیک غروبه میرفتی خونه استراحت میکردی خب. شبنم هم گفت حال خوشی نداشتی."
شونه بالا انداخت و سوالمو بیجواب گذاشت.
میدونستم بیدلیل به اینجا نیومده.
از صندلی ریاست بلند شدم و کتمو برداشتم.
"میخواستم برم خونه که اومدی. میخوای تو شرکت بمونی یا بیای؟"
همونطور که به اطراف نگاه میکرد گفت:
"منم میام. وقتی خودت نیستی بمونم چیکار کنم؟!"
"اتفاقی افتاده؟"
نگاهم کرد، اما با دستپاچگی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚