«منهمانمکههمانمراازمنگرفتند
وآنهاهمانندکههمانندشانپشتنقاب
هاییازجنسدروغپنهانشده...!»
آخ که چقدر این متن رو دوست دارم.
این دومین متنی بود که خودم برای رمانم نوشتم کردم.
یکی برای این و یکی برای شاهدخت گمشده
هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_35
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"رها؟ رها در رو باز کن."
فوراً در و قفل کردم و ازش فاصله گرفتم.
"رها؟ دورت بگردم، در رو باز کن نگرانم."
با لرزش صدام که سخت در تلاش بودم مهارش کنم و نشد، گفتم:
"خوبم کیارش، باید بخوابم. برو شامترو بخور."
"آخه..."
"آخه نداره، من حالم خوبه فقط میخوام... میخوام بخوابم. برو."
لحظهای سکوت برقرار شد.
از اینکه رودررو صحبت نمیکردیم واقعا خوشحال بودم.
چون ممکن بود چهرهم همه چیز رو فاش کنه.
البته اگر تا الان صدام فاش نکرده بود.
"رها؟ بزار حداقل ببینمت یه لحظه."
جوابی ندادم.
"رها؟"
عصبی غریدم:
"کیارش گفتم خوبم دیگه! برو."...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚