هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_40
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به سختی از جام بلند شدم و بعدِ بستن پنجره، باندی رو از داخل کشو برداشتم و مشغول باندپیچی مچ پام شدم.
و همون لحظه، صحنهای مات و مبهوت دیگهای جلوی چشمام جون گرفت:
«اشکاتو پاک کن، ببینمت؟» به سختی سر بلند کردم و به زن مقابلم خیره شدم. با لبخند مهربونی گفت: «عیب نداره، توی رشتهی تو همیشه از این اتفاقا میوفته.» و به توپ والیبال کنارم نگاه کردم.
اشکامو پاک کردم و با حالت درموندگی گفتم: «چیکار کنم حالا؟» به افرادی که توی سالن مشغول بازی والیبال بودن اشاره کردم.
«دیگه نمیتونم ورزش کنم!» باندپیچی مچ پای راستم رو تموم کرد و گفت: «میتونی. فقط باید چند روز استراحت کنی و از این به بعد هم حواست باشه زیاد روی توپ تمرکز نکنی که بیوفتی و آسیب ببینی.»
تصویر از دیدم محو شد، ولی همچنان صداها توی گوشم اکو میشد.
دستمو روی گوشم گذاشتم.
درد خفیفی کنار شقیقههام نقش بست...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚