_
گم گشته در مکانی سبز ؛
جنگل یا اتاق را نمیگویم
درون ذهنم را میگویم
نمیدانم چرا
و چگونه مغزم سبز رنگ شده است .
اما هرچه که باشد بسیار دوست داشتنی است ،
گاهی در باغ شمشاد های ذهن سبزم گج
میروم و دسته گلی از انها درست میکنم ؛
برای خودم
برای امید دادن به خودم ؛
برای عزیز داشتن خودم
گه گاهی هم به ان طرفش میروم که پر است از
تمشک های جنگلی تر تازه که رسیده اند
بین این جنگل سبز میچرخم
کتاب میخوانم .
متن مینوسیم
لوازم میخوانم :)!
من در ذهن سبز خود زندگی میکنم :)
تقدیم به« @gong_sabz»
_
دخترک مهربان خوش قلب ؛
در کارش
هیچ شیله پیله ای نیست
خوش قلب است
زیرا ؛
قلب پاکش را خرج انسان ها میکند
فرشته ای از زمینی
با قلب پاک :)!
اما امان از زمانی که
چیزی بخواهد !
تا کچل نکند دست بردار که نیست که نیست :/
تقدیم به «@helpme1/
_
عطر قهوه تلخ
کل محوطه را فرا گرفته است
اتاقی با در و دیوار طوسی و مشکی و قهوه ای سوخته
دور تا دور اتاق را احاطه کرده است ؛
گیتار مشکی که در گوشه اتاق است ،
کتاب های با
جلد
مشکی و سفید و تیتر طلائی رنگ ،
در کتابخانه خود نمایی میکند !
ته مانده های سیگار در جا سیگاری و
صدای تیک تاک ساعت فضا را دارک تر میکند
مردی قد بلند که تکیه خود را به
دیوار داده است از پنجره به حیاط خالی از گل گیاه نگاه میکند
و سیگار خود را خاموش میکند !
تقدیم به «@ghafhf_21»