هدایت شده از 'أَـریـحا'
-ࢪوحاء !:)
تو شدی مرحم این دردِ دل خانه خراب دل من تو شنیدی و نشستی بدیدی ،حرکاتِ دل دیوانه من کِی به همچو او
اینو تغیرش دادم اخرش شد این که
تو شدی مرحم این دردِ دل خانه خراب دل من
بگذر ای لیلی از این دل وامانده من
تو همان لیلی حیران ماندهیِ مجنونی
منم انم که در طُرهی تو گم شده است
بشوی عطر بهاریِ دل مجنونم
بشوم برگ درختی که تورا میبوید
تو بیا و بگیر دست مجنونت را
که منِ مجنون بد حال بشوم مجذوبت