هدایت شده از 'أَـریـحا'
-ࢪوحاء !:)
تو شدی مرحم این دردِ دل خانه خراب دل من تو شنیدی و نشستی بدیدی ،حرکاتِ دل دیوانه من کِی به همچو او
اینو تغیرش دادم اخرش شد این که
تو شدی مرحم این دردِ دل خانه خراب دل من
بگذر ای لیلی از این دل وامانده من
تو همان لیلی حیران ماندهیِ مجنونی
منم انم که در طُرهی تو گم شده است
بشوی عطر بهاریِ دل مجنونم
بشوم برگ درختی که تورا میبوید
تو بیا و بگیر دست مجنونت را
که منِ مجنون بد حال بشوم مجذوبت
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که میسپارندم
-هوشنگ ابتهاج
شما جایی رو امضا نکردین که همه آدمای دور و اطرافتون ، از عقایدتون و سَبکِ زندگیتون راضی باشن ؛
شما یکبار زندگی میکنید و حق شماست که نسبت به نظر دیگران بیاهمیت باشید .