دستاشو از جیب پالتوش بیرون اورد و دست یخ زده ام رو با دستای گرمش گرفت و گفت!
دلت میخواد بریم قدم بزنیم ؟
از خدا خواسته قبول کردم ، ته قلبم میگفت که بروم حرف بزنم شاید هم ساعت ها سکوت کنم و کنم در کنارش قدم بزنم و از بودن در کنارش لذت ببرم
در کنار او بودن همیشه حال بدم را خوب میکرد
گریه هایم را به خنده تبدیل میکرد و بغضم را به ذوق
در کنارش که بودم غمی نداشتم داشتن او
ته ته خوشحالی و خوشبختی بود . . .
در کنار او همه چیز خوب میشد از روز اول هم بهتر =)))
[ث.؏]
هدایت شده از چه غلطایی نباید کرد؟
نباید تو بیوت بنویسی"دفاع از حقوق حیوانات"، وقتی بلد نیستی با آدمای اطرافت مثل"انسان"رفتار کنی!
-براساسواقعیت-
عاشقش شده بودم.
عاشق چشماش!
آخ چشماش(:
چشماش آتیشم زد یدفه به خودم
اومدم و دیدم دلم مثل برگای پاییزی
هُری براش ریخت!
اسمش "رضا" بود ازون خوبای عالم که
از پچپچ همه زنای محل شنیده بودم
که از خداشونه رضا دومادشون بشه . .
باهزارتا راز و نیاز رفتن به امامزاده داوود
و درددل با خدا مهرم توقلبش افتاد و
مامان و باباش منو از آقام براش قول
گرفته بودن . .
هروقت میدیدمش کارخونهقند تودلم
حل میرفت و دست و پاشکسته و
با لپای گل انداخته بهش سلام میکردم؛
از ما که گذشت!
ولی خدا کنه کسی گیرِ صدایِ بَمِ
مردونه نشه!
به گمونم اونم دلش با من بود..
دوسال منتظرش بودم تا بیاد!
هی پیغام و پسغام میدادن که اون
عید این تابستون و فلان مناسبت میان
و نشون میذارن..
توهمین هول و بلای نشون گذاشتن
بودن که حرفای عجیب و غریبی به
گوشم رسید!
خونواده مادریش "نه" اوردن که تو
یه دخترخاله تَرگل وَرگُلِ دم بخت داری،
چه معنایی داره بری یه پا غریب تر
زن بگیری؟!
خانوم بزرگش از اون خانومای سختگیر
و قدیمی بود؛چشم دیدنمو نداشتن!
شنیده بودم میگفتن با هزار زور و
بندم که شده آخر دخترخالشو عروس
میکنیم.
حقیقتا که فروریختنمو با چشم دیدم!
منتظرش بودم که مثل یه مرد پافشاری
کنه و بگه:فقط این! فقط 'ریحان'(:
ولی هیچی نگفت و سکوت کرد..!
دِ آخه لامذهب توکه دلت با من بود
چرا حرف دلتو نزدی؟!
ببین یه چیزی..!
اصلا دلت با من بود؟(=
گذشت و گذشت تا پیغام دادن و
عذر خواهی کردن که قسمت نیست
ریحان خانوم رو عروس خودمون کنیم
و پسرمون دلش با یه دختر دیگست
و برام آرزوی خوشبختی کردن!((:
دنیا رو سرم خراب شد؛
من موندم و خاطره هاش و قلب و
ذهنی که به عشقش تا استخون مبتلا
شده بود!
بعدها شنیدم که از سر اجبار
دخترخاله ترگل ورگلشو براش
عقد کردن.
بعدِ یه مدت از عقدشون یه نامه ازش
برام رسید که نوشته بود:
«میخواستم از همین روزها،قدرت را بدانم،ولی نشد!شبی میرسد که هرکداممان کنار کسی هستیم که از سر اجباربه دوست داشتنش محکوم شدیم؛
زمانی که حلقه را در دستم میکرد،هیچ گاه گمان نمیکردم که از این طریق هم میشود طنابِ دار به کسی آویخت!
دنیای من و تو،از نگفتن ها خراب شد(:»
جمله به جمله اون نامه دردناکتر از
تموم دردایی بود که من کشیدم!
ولی اون دنیایی که نتونست من
و تو رو باهم ببینه چقدر بیرحم بود((:
حالا تموم حالم توهمین بیت خلاصه
شده که میگه:
ایکه از کوچه معشوقهی ما میگذری!
قسمت ما نشد این عشق؛
حلالت باشد . . 💔(:
-أریحا
@Ariha8
➰
مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا
چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا
#خواجوی_کرمانی