عشق یعنی در میان صد هزاران مثنوی
بوی یک تک بیت ناگَه مست و مدهوشت کند
- فاضل نظری
فکر میکنم بخش بزرگی از رها کردن، پذیرفتن باشه. اینکه بپذیری یه موضوعی تموم شده، اینکه بپذیری که نباید به ایکاشها و اگرها فکر کنی ،چون دیگه مسئله اونجوری تو میخوای بازسازی نمیشه، اینکه بپذیری به قضایا به شکل دیگهای نگاه کنی تا آسیب نبینی. مهم نیست اون شکلی که نگاه میکنی منطقیه یا نه، مهم اینه به طور موقتی به پذیرفتن تو کمک میکنه و بعد از پذیرفتن؟ قطعا رها کردن میاد.
خونه بودم بهم زنگ زد و گفت :
دیدی چه بارونی میاد؟
تعجب کردم و گفتم :
بذار برم لب پنجره اتاقم.
وقتی پنجره رو باز کردم دیدم اون پایین داره نگام میکنه،
انگار دنیا رو دادن بهم و قهقهه زدم.
عادت شد براش و هروقت میگفت بارونه،
میرفتم دم پنجره.
میخوام بگم کاش بارون بیاد دوباره،
خیلی وقته همه جا خشکه...
یادتون باشه همیشه یه کم حقیقت پشت «شوخی کردم» ، یه کم آگاهی پشت «نمیدونم» ، یه کم احساس پشت «مهم نیست» و یه کم درد پشت «خوبم» وجود داره!
من نمیتونم بهت بگم دوست دارم ولی اگه تو یه جمع باشیم موقع خندیدن اول به تو نگاه میکنم :)