نمیخواستم این عشق را فاش کنم؛
ناگاه به خود آمدم،
دیدم همه ی کلمات راز مرا میدانند،
این است که
هر چه مینویسم
عاشقانهای برای تو میشود...
بگذار دوستت بدارم
تا از اندوه دور بمانم؛
تا از تاریکی برهم
تا از زشتی دور شوم،
بگذار دمی در کف دستان تو بخوابم،
ای امن ترین مکان ها،
با عشق تو
می توانم هندسه ی جهان را دگرگون کنم
شکستم، سوختم، بر باد رفتم، بی نشان گشتم
هنوزم هست فکرِ او زِ مغزِ استخوان پیدا...
من دچار بیماری « من که دوسش داشتم چرا اینجوری کرد ، حالا باید زار بزنم » هستم. . .
نصف این حرفایی که این اینستاگرامیا باهاش براتون پادکست میسازن و شما لایک و شیرشون میکنید رو اگه مامان باباهاتون بهتون میگفتن عالم و آدمو بهم میریختین که با نصیحتاشون دهن مارو سرویس کردن :))