eitaa logo
-روحاء !:)
1.2هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
خداکند که بمیرم وطن فروش نباشم 🇮🇷 اینجا همه با هم دوستیم ؛ پس بینمون دیوار نکش با من بگو حرف های نهفته درونت را : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ucs0bg&btn=روحاء
مشاهده در ایتا
دانلود
=))))) بچه ها زارا نوشته که من برای مردم شما دعا میکنم . شما در لیست دعای من هستید
جوری که بچه ها با داستان خو گرفتن>>>>
هزینه ها بالا رفته دوستان تا اطلاع ثانوی تنها جایی که میتونم برم قربون شماست 🧚🙂‍↔️
/
-روحاء !:)
تورا از او خواستم ؛ قسمت هشتم ⁸ . از مشهد که برگشتیم، روزها به شکلی دیگه میگذشت. تسبیح سبز رو گذاشت
تو را از او خواستم ؛ قسمت نهم ⁹ چند روزی از حرف و حدیث های خواستگاری گذشته بود ؛ دل من شده بود دیگ ، فکر وخیال هم سرکه ، قلپ قلپ میجوشید ؛ یه وقتا ذوق و خیال بله گفتن به رضا رو داشتم ، گاهی هم نه بزرگ به رضا توسط خانواده . . بلاخره اون شب از راه رسید ! پشت پنجره ایستاده بودم و ورودشون رو تماشا میکردم ، قلبم خودشو مثل گنجشک به سینه ام میکوبید ؛ ولی وقتی رضا تو چارچوب در نمایان شد دلم اروم گرفت ، هیچوقت اینقدر رسمی ندیده بودمش ؛ کت شلوار مشکی ، پیراهن سفید و فرق سری که مرتب شونه شده بود . . حرف زدن و حرف زدن تا رسیدن به لحظه دراماتیک چای خواستن از عروس خانوم قصه ، سینی چایی رو برداشتم و با یاد آوری پیامک های دیشب ریحانه که گفته بود چایی رو رو داداشش نریزم لبخند رو لبم اومد . وارد پذیرایی شدم سلام خانومانه ای کردم و چای رو تعارف کردم دستام نمی‌لرزید ولی قلبم چرا بدجور می‌لرزید البته لرزیدن که چه عرض کنم بندری میزد ، چای رو تعارف کردم و نشستم . بابا شروع کرد به سوال پرسیدن ، انگار بازجویی بود ؛ خب اقا رضا گفتی شغلت چیه؟ رضا مکثی کرد و گفت : حاجی منم مثل بابام سرباز مردمم ، نظامی ام بابا اخم کرد : نگفته بودید نظامی اید ، من همین یه دختر رو دارم . . خانوم جون حرف بابا رو قطع کرد و گفت : اقا رضا راهی رو میره که امنیت رو تضمین میکنه ، اون محافظ ناموس مردمه محافظ دختر تو هم میتونه باشه بابا نفس عمیقی کشید و نگاهی به من کرد : ولی دختر من یکی یدونه است ، دروغ چرا لوس هم هست ، دلش طاقت این اضطراب که ممکنه یهو همسرش . . . بابا حرفشو خورد ؛ دلم میخواست بگم بابا من میتونم ، چون دوسش دارم میتونم ولی نمیشد باید زبون به دهن میگرفتم و این نمایش بزرگ که تهش به زندگی من و رضا می‌رسید رو تماشا میکردم . رضا لب باز کرد به حرف زدن :حاجی من به شما حق میدم ولی من قول مردونه میدم جونمم اگه برای خوشبختی دختر شما نیاز باشه در طَبَق اخلاص بذارم و تقدیم کنم ، شده شبانه روز کار میکنم اب تو دلشون تکون نخوره ، وظیفه منه ! ولی . ولی نمیتونم قول نمردن بدم ، اگه عجلم رسید و عزرائیل یقه امو گرفت و نتونستم از دستش خلاص شم و برنگشتم مقصر من نیستم ، راست و حسینی این شرایط منه . . بابا نگاهی به چشمام انداخت ، نمیدونم دنبال چی بود که تو چشمام پیداش کرد ؛ گفت : برید باهم حرف بزنید ، تصمیم گیرنده نهایی شمایید نه من . . رضا و من به اتاقم رفتیم و در رو تا نیمه باز گذاشتیم ، چند دقیقه ای به سکوت گذشت که رضا گفت: شما سوالی ندارید؟ زبونم قفل شده بود ، اب دهنم رو قورت دادم و گفتم : معیارتون برای ازدواج چی بود که اومدید خواستگاریم؟ رضا لبخند زد _ معیار؟ نمیدونم ، شاید گره خوردن دل ! + گره خوردن دل؟ _ وقتی دل ادمیزاد به دل یکی دیگه گره میخوره هیچجوره باز نمیشه ، نه با دندون نه با دست ؛ فقط روز به روز گره اش کورتر میشه برای وصال معشوق . قلبم تند میزد ادامه داد . _ من اینم که هستم نرگس خانوم ؛ یه ادم ساده ! شغلم رو گفتم ، گاهی ممکنه خونه نیام ، گاهی ماموریت ، حتی شاید زخمی برگردم خونه . مثل بقیه مردا میلیاردی پول تو حسابم نمیاد ، لباسام برند نیست ، مدل موهام فشن نیست و همین اصغر اقای سر کوچه کوتاهش میکنه جورابامم ساق بلنده . خنده ام گرفته بود ، نمیدونست من عاشق همون موهایی شده بودم که گاهی اصغر اقا از دستش در میرفت و چتری میشد ، همون تیپ ساده ، همون خنده های بامزه و چشمای آرومش. . + دل گره خورده قبول میکنه با دوری و سختی کنار معشوق کنار بیاد نه؟ پس منم کنار میام رضا نفسی بیرون داد . همه چیز به خوبی پیش می‌رفت و حالا امیدوار تر از همیشه به خیال پردازیم با رضا ادامه میدادم . .
https://eitaa.com/joinchat/3551528595C9035a90c1d بچه ها اینم لینک جدید پرایوتمه💅
باید بگم بعد از کلی وقت امشب یه مبحث خیلی جذاب داریم 🪄 قلعه الموت؟ حسن صباح تروریست یا قدیس؟ حشیشان؟ امشب با یه بحث جدید کنارتون هستم💅 ؟
اول از همه میگم چیزایی که میگم بیشتر حالت افسانه داره ولی واقعیه یعنی در روایات ممکنه بزرگنمایی ، اغراق و . . استفاده شده باشه
_