نمیدانم آیا اصلا قرار است زمانی صدای حنجره یا قلمم به گوشتان برسد؟
همان حنجره ای که زیر حمل بار بغض بی سر و ته کمر خم کرده
یا قلمی که در گوش سکوت فریاد میکشد
همان که از نزول زیاد باران ابرِ چشم هایم
جوهر پس میدهد....
من
از این بغض
از این اشک های
پی در پیِ هرگاه
از تنهایی
و
از جاماندن مداوم
از خیابان پرپیچ و خم سردرگمی در مسیری که نامش ظاهرا زندگیست
اما درواقع زنده بودنت را از تو میگیرد
زنده بودن روح پر شورت را
زنده بودن لبخند از اعماق وجودت را
زنده بودن جانی که در بند تن است.
تمام جان رنجورم درد میکن از خط به خط مشق دلتنگی کردن.
خستگی ام انتخابی نبود، که اکنون به خاطرش جواب پس و ما پس کنم
اندکی درک شدن انتظار زیادی است
برای ادمی که تنهایش گذاشتیت در همه لحظات جان فرسایش؟
همان موجود دوپایی که از نظرتان احساس نداشت
دل نداشت
خسته نمیشد
نیاز نداشت
این ادم غریبه نیست ها میشناسیدش خیلی خوب
انقدر که در تمام پستی بلندی های نفس کشیدنتان در زمین کنارتان بود
اما نگذاشتید اوهم احساس کند میتواند به شما تکیه کند
رهایش کردید با خودش
طوری که از کودکی پرتاب شد به پیری
جوانی کردن را از او گرفتید
زخمی به همین عمق به جانش نقش بستید ..... 💔
_دلایناآرام.
هدایت شده از دفترخاطرات؛
.
خستهام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود دوستش از نامزدش دل برده
مثل یک افسرِ تحقیقِ شرافتمندی
که به پروندهی جرمِ پسرش برخورده
- علی صفری
باو منظورتون چیه سرزده میاین
هلاک شدم خوووووووو
مهمون بابد یه هفته قبل خبر بده اح
حسین پناهی: کودکیام را دوست داشتم، روزهایی که بهجای دلم سرِ زانوهایم زخمی بود.