⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
#challenge ✨اگر نویسنده/آرتیست/خالق(!) هستی، به سوالات زیر با توجه به شخصیتی که دوست داری جواب بده.
#challenge
✨اگر نویسنده/آرتیست/خالق(!) هستی، به سوالات زیر با توجه به شخصیتی که دوست داری جواب بده.
_چی شد که خلقش کردی؟ الهامت چی بوده؟
با این سوال خلقش کردم که اگه یه نفر انتقامش رو بگیره، بعدش چه اتفاقی میوفته؟ آیا اون انتقام، واقعا خشمی که داشت رو تسکین میده؟
_تاریخ تولدش کیه؟ با مطالعه طالعبینی انتخابش کردی؟
تاریخ تولد آزرون مشخص نیست چون هیچکس به یاد نداره. اما ۲۴ سالش بود.
_اسمش چطور؟ چی شد که اون اسم رو انتخاب کردی؟
دنبال اسمی بودم که قدرت آزرون رو برسونه و تک باشه. میخواستم سایر کاراکتر ها با شنیدن اسمش، سریع بفهمن که پادشاه کاریدون هاست.
_رنگ مورد علاقهش چیه؟
مشکی.
_بریم سراغ سوالای رندوم. وقتی استرس/اضطراب میگیره، چیکار میکنه؟
شمشیرشو تمیز میکنه.
_آزادی یا برابری؟ کدومش رو انتخاب میکنه؟
آزادی. آزرون به خاطر آزاد بودن خانوادشو ترک کرد و انتقام گرفت.
_اگر توی یه جشن شلوغ باشه، چیکار انجام میده؟
آزرون کلا جشن نمیره.
_امیدوارم خانوادهش رو زنده گذاشته باشی😔اگر نذاشتی، دلیل اینکه از دستشون داده چیه؟
خانوادهش زنده نیستن. قضیه همین بود. هدف خلق آزرون این بود که یه شخصیت قدرتمند، بعد از انتقام از خانوادهش و برترین شدن، زمانیکه دیگه خانوادهش نیستن چیکار میکنه؟
_آشپزی بلده؟ اگر آشپزیش خوبه، چه غذایی رو بهتر از همه درست میکنه؟
آشپزی بلده ( قبل از پادشاه شدنش مستقل بود ) ولی الان هم حوصله نداره هم زیردستاش براش درست میکنن.
_مسئولیتپذیره یا از مسئولیت فرار میکنه؟
به شدت مسئولیت پذیره، اصل داستان از جایی شروع شد که آزرون تصمیم گرفت خودشو درگیر موضوعی کنه که نیازی نبود.
_اهمالکاره و دقیقه نودی یا قانونمداره و همیشه سر وقت؟
قانون مداره و سر وقت انجام میده.
_فوبیایی داره؟
نرموسها
_از مرگ میترسه؟ اگر نه، از چی بیشتر از همه میترسه و چرا؟
آزرون ترسی نداره، از مرگ هم نمیترسید چون همیشه زندگیش در خطر بود.
_خواننده مورد علاقهش کیه؟ چرا انتخابش کرده؟
آزرون و آهنگ؟ معتقده آهنگ واسه نرموس هاست.
_بچگیش دوست داشته چیکاره بشه؟ الان به آرزوش رسیده یا هنوز اون آرزو رو داره؟
میخواست مامانشو ببینه و سربلندش کنه. موفق نشد.
_نظرش راجع به خوردن هشتپا چیه🐙؟
غذای گرون قیمت دوست داره~
_صادقانه بگو. اگر واقعاً وجود خارجی داشت، به عنوان پارتنر گزینه خوبی بود؟ خودت انتخابش میکردی؟ چرا؟
نه، آزرون خیلی زخمی و آسیب دیده بود ( برخلاف ظاهر و جایگاه قدرتمندش )، اون توانایی عاشق شدن رو نداره.
_یه رنگ، یه آهنگ و یه حیوون رو انتخاب کن که تو رو یاد اون میاندازن یا وایبش رو میدن.
رنگ: مشکی
آهنگ: Death note OST
حیوون: سگ کن کورسو
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
#challenge ✨اگر نویسنده/آرتیست/خالق(!) هستی، به سوالات زیر با توجه به شخصیتی که دوست داری جواب بده.
جمعا با داستان هایی که نوشتم شاید بالای n تا کارکتر نوشته باشم هر کدوم چالش خودشون رو داشتن، مثلا شخصیت اصلی شرور میشد، یکی دیگه شرور بود با شخصیت اصلی همدست میشد، یکی خیانت میکرد، یکی به اجبار شرور شده بود و ...
دوست داشتم ایندفعه یه کاراکتری باشه که از اول شرور باشه. در واقع، این یکی با پایان داستان شروع میشه. وقایع رخ داده، انتقام گرفته شده، آزرون بعنوان یه شرور کارش رو تموم کرده.
حالا داستان شروع میشه، انگار داستان باید پله به پله عقب بره، هر چیزی که آزرون با دستای خودش ساخته، باید توسط خودش از بین بره.
تمام سلسله مراتبی که ساخته بود ایندفعه باید نابود بشه.
میخواستم به چالش کشیده بشه، میخواستم بدونم شخصیت قدرتمندی مثل آزرون که اینهمه رنج کشید تا پادشاه بشه، آیا میتونه همه چیو نابود کنه؟ آیا میتونه ایندفعه به نرموس ها اعتماد کنه؟ آیا حالا دلش برای خانوادهش تنگ میشه؟ میخواستم کم کم آزرون به یاد بیاره که خانوادهش اونقدر بد نبودن. خشم و کینه چشماشو بست و خاطراتی که باهاشون داشت رو فراموش کرد. آزرون حالا کم کم به یاد میاره که خانوادهش، هر چقدر هم بد بودن، بازم خانوادهش بودن. چیزی که خیلی وقته از دست داده.
داستان مدرن هست، اما سلسله مراتب سلطنتی داره.
این اولین داستانیه که پایانش رو خیلی خیلی خیلی دور گذاشتم. کاملا دستمو باز گذاشتم که هر چقدر میخوام اکشن داشته باشه. کلی شرور میان و میرن. فصل های زیادی داره و تا آخرین فصل مشخص نمیشه کسی که واقعا این بلا رو سر آزرون آورد کیه.
خب... قبلا پارت چهارو گذاشته بودم، دوباره میفرستم چون این پارت مشخص میشه دوجین داره خواب میبینه یا بیداره
https://eitaa.com/Mis0Nyc/2944
اگه بدونم دوستش دارین چرا که نه...
تا دو تا پارت دیگه نوشته بودم
ولی شک دارم...
علاقه ی نوشتنم از بین رفت-
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
🎧 چالش 50 روز نوشتن :: 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث
روز 9
نمیدونم...
شادی برای هر کسی تعریف متفاوتی داره، واسه من شادی یعنی حسی که وجود داشتنش به واسطه ی غم هست.
تا زمانیکه غم هست، میشه شادی رو درک کرد، و برعکس... تا زمانیکه شادی هست، میشه غم رو درک کرد
۰۰:
-هونگ دوجین!!!
با قدرت کتاب را پرت کرد و به سر دوجین برخورد کرد.
دوجین، آرام مکث کرد. بیخیال از راهرو گذشت، و وارد کلاس شد.
-چطوری؟
پسر قد بلند، با پوزخند دستش را دور گردن او گذاشت و خندید. دوجین، بدون هیچ حرفی ساکت ماند و کتابش را ورق زد.
پسر با شیطنت، آرام پاکت شیر را در دستش فشرد و شیر را روی کتابش پاشید.
-جواب منو نمیدی؟
لبخندش کمرنگ شد. ناگهان یقه ی دوجین را گرفت و محکم او را بلند کرد و به کمد ها کوباند. بچه های دیگر با این سر و صدا ترسیدند و به عقب رفتند.
-توی عوضی! به من نگاه کن!
دوجین، آرام به او نگاه کرد.
-آشغال!
و مشتی به صورتش زد.
اما دوجین، هیچ کاری نمیکرد. او پی در پی میزد، اما دوجین، حتی واکنشی به مشت ها نمیداد. بچه ها با استرس در راهرو دویدند تا معاون را خبر کنند.
-تو... خر نفهم!!
به آرامی خون از بینی اش چکید و فکش زخمی شد. اما هنوز هم، هیچ واکنشی نشان نمیداد. همانطور بی حرکت ماند، تا پسرک او را مانند کیسه بوکس، مشت بزند.
« هان سونگمین، همکلاسی من. اون یه قلدر تمام عیاره، اما اهدافش رو خوب میشناسه. برای سال سومی، پارک چونگجین کار میکنه. پارک چونگجین، هیولای بی نقص و خونسردی که مثل زالو، آروم آروم خونت رو تغذیه میکنه. مدرسه ی ما، دبیرستان هاریم در ظاهر کاملا بی نقصه. کمیته ی خشونت همیشه تشکیل میشه، همه چیز سر جاشه؛ اما همزمان، قلدری هم هست.الان، قلدری ها پیش پا افتادهست، در حد دهه های قبل نیست.چون قبلا تحقیقات زیاد نبود، توجه کمتری میشد و کمیته مبارزه با خشونت
زیاد پررنگ نبود، اما همیشه کسایی هستن که قانون رو دور میزنن. کسایی که میتونن با پول، هر کاری بکنن، مثل پارک چونگجین؛ اون مثل رییس یه گنگ هست.
قلدری، اخاذی، خرید و فروش مواد، تقلب، انگار در ازای کمک به بچه ها برای پوشوندن گند هاشون، پول قرض میده. دزدی، شایعه، هر چیزی... این پسر، دستیار و نوچه های زیادی داره. توی هر کلاسی هست. و برای جلب نظرش هر کاری میکنن، تا بتونن توی اکیپش باشن. »
آرام کنار شیر آب حیاط ایستاد. بچه ها مشغول بازی بودند و معلم ورزش به آنها میگفت چه کاری بکنند. خون از دهانش بیرون ریخت و خون را پاک کرد. با دست خیسش موهایش را بالا داد و نفسی تازه کرد. صورتش درد میکرد، اگر معاون نرسیده بود، سونگمین مجبور به تعلیق میشد. البته که دوجین بود که گفت هیچ شکایتی ندارد، تا قضیه فیصله پیدا کند. مدرسه هم خواهان جلب نظر دوجین بود تا کمیته تشکیل نشود.
-هی پسر...
دوجین آرام سرش را پایین برد و به معلم نگاه کرد. همان لباس ورزشی آبی رنگ را بر تن داشت. همسن پدرش بود.
-آقای کیم.
معلم روی جایگاه تماشاچی ها نشست و به دوجین اشاره کرد تا بنشیند. آرام کیسه یخ را از جیبش بیرون آورد و گفت: بذار روی زخمت.
دوجین آرام کیسه را گرفت و تشکر کرد. کیسه را روی صورتش گذاشت و در سکوت، به فکر فرو رفت.
-هونگ دوجین درسته؟
-بله آقا.
-من همیشه میبینمت، همیشه هم زخمی و کبودی. از دفتر سوال کردم که چرا هیچ کاری برات نمیکنن، فهمیدم خودت نمیخوای...
و نفس عمیقی کشید و تکیه داد: حس میکنم خودت داری لجبازی میکنی.
دوجین، با چشمانی بیروح به بچه ها که بازی میکردند نگاه کرد.
-من سالهاست معلمم. و میدونم چه کسی واقعا ضعیفه، و چه کسی وانمود میکنه که ضعیفه...
دوجین آرام کیسه را در دستش فشرد.
-چرا میذاری بزننت؟ وقتی میتونی از خودت دفاع کنی.
دوجین سکوت کرد. آقای کیم به او نگاه کرد. گویا تمایلی به جواب دادن نداشت. آرام لبخندی زد و گفت: به هر حال، ضعیف واقعی بهتر از قوی پنهانه.
و ایستاد. آرام دستش را در جیبش گذاشت و گفت: برات آرزوی موفقیت میکنم.
و با لبخند برگشت، ناگهان داد زد: هی خربزه ها!!! توپو اینطوری شوت نکنین!!!
و به سمتشان دوید.
دوجین آرام کیسه را فشرد و روی صورتش نگه داشت.
« قول... قولی دادم که نمیتونم بشکنم، و بابتش، احساس گناه میکنم. آقای معلم »
۱:
« اسم من دوجینه، هونگ دوجین. توی یه خانواده ی پولدار به دنیا اومدم. همیشه، همه چیز داشتم. اما چیزی که نداشتم، خانواده ی واقعی بود؛ که دیگران داشتن. هر وقت که دوستام رو میدیدم، برام سوال بود، آیا اونها هم مثل منن؟ »
دوجین هفت ساله، آرام مشغول غذا خوردن شد. جو ساکتی در سالن پا بر جا بود، هیچکس چیزی نمیگفت و فقط صدای قاشق و چنگالی که به بشقاب برخورد میکرد، شنیده میشد.
برادرش هونگ جونگ، بی تفاوت غذایش را میخورد و مادرش، با نگاه بی احساسی، بی میل با غذا بازی میکرد. گویا به سختی دارد تحمل میکند. آرام به دوجین نگاه کرد. دوجین متعجب به پدرش نگاه میکرد. پدرش، آرام و کاملا موقر، مشغول برش دادن استیک بود. کت و شلوار مرتبی به تن داشت، و موهایش کاملا مرتب و تمیز بود. مانند اشراف زاده ای اصیل، اما ساکت و کاملا بیروح. کنار میز بلند بالای سفید رنگی نشسته بودند و همه از یکدیگر فاصله داشتند. خصوصا مادر و برادرش، که آنطرف میز، بسیار دورتر از پدرش نشسته بودند. پدرش آرام سرش را بلند کرد و به دوجین نگاه کرد. دوجین، به او خیره ماند گویا میخواست واکنش پدرش را ببیند. اما پدرش بی تفاوت سرش را پایین انداخت.
« یه حقیقت بود، خانواده ی ما هیچوقت کامل نبود. از زمانی که به یاد دارم، ما سه نفر توی خونه ی جدایی بودیم. زن دوم پدرم، و دو تا برادر و خواهر خوندهم، جدا از ما با پدرم زندگی میکردن. پدرم روز های خاصی میومد و وقتی میومد، مادر و برادرم اصلا خوشحال نبودن. انگار پدرم از ما جدا بود، اضافه بود. پدرم کسی بود که این خونه رو خرید، راننده ای استخدام کرد که منو مدرسه میرسوند، هزینه ی مدرسه ی منو میداد، و همیشه برامون پول میفرستاد. با اینحال میخواستم بدونم مگه پدرم چیکار کرده که اینطوری ازش دوری میکردن و حتی مادرم بهش نگاه نمیکرد. »
-بابا؟
دوجین ۱۲ ساله که میله ی بازی پارک را گرفته بود سرش را تکان داد و گفت: آره... میخوام بدونم بین مامان و بابا چی شده؟ چرا انقدر از هم متنفرن!
هونگ جونگ ۲۳ ساله، آرام آب را روی صورتش ریخت و عرقش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید. تیشرت سفید و شلوار گرمکن مشکی داشت. به دوجین نگاه کرد و گفت: کنجکاوی؟
-اون همیشه از ما جداست. چرا؟
جونگ آرام روی نیمکت نشست و نفسی تازه کرد. دوجین که آرام روی میله ها حرکت میکرد به او نگاه کرد. جونگ آرام لبخند زد و گفت:مامان و بابا، خیلی همو دوست داشتن.
ناگهان تعادل دوجین به هم خورد و افتاد. با تعجب گفت:غیرممکنه!
آرام بستنی را باز کرد و مشغول خوردن شد. ادامه داد: من یادمه، اونا خیلی همو دوست داشتن، بیشتر از هر زن و شوهری.
دوجین با کنجکاوی کنارش نشست و یک بستنی برداشت.
جونگ با تفکر، بستنی اش را تکان داد و گفت: یه اتفاق باعث شد از هم دور بشن. وقتی مامان اتفاقی شغل واقعی بابا رو فهمید، انگار همه چیز بینشون تموم شد. از اون روز یادمه هر شب دعوا میکردن. مامان باور نمیکرد هونگ ایل، همسری که همیشه بهش افتخار میکرد، وکیلی والا مقام که به موکلینش کمک میکرد و محبوب بود، چنین دروغی بهش گفته باشه؛ و پولی که در میاره، از راه دیگه ای هست. دیگه نتونست تحمل بکنه، مامان خیلی شکسته شد، و فقط به خاطر ما تحمل کرد و موند.
دوجین با کنجکاوی گفت: ولی... مگه شغل اصلی بابا چیه؟
جونگ مکثی کرد، ابرویش را بالا انداخت و گفت: بهت مربوط نیست، تو فقط درس بخون و زندگی عادی داشته باش.
دوجین با پوزخند گفت:اونوقت چرا تو جانشین بابایی و هر روز کنارشی؟
-چی گفتی؟ هی!!
و کفشش را از پایش در آورد، و دوجین سریعا دوید. جونگ با نشانه گیری، کفشش را به هدف که دوجین بود پرت کرد. دوجین با دیدن کفش، سریعا برگشت و آن را با یک دست گرفت. جونگ با تعجب نگاهش کرد.
دوجین مغرورانه گفت: دارم پیشرفت میکنم برادر.
جونگ، پوزخندی زد و گفت: میخوای به من برسی؟
- میخوام ازت جلو بزنم.
-پس سعیتو بکن، تا برسیم خونه باید از دستم فرار کنی.
و سریعا سمتش دوید. دوجین با خنده گفت: بازنده باید غذا بخره!
« اما ما سه نفر، خیلی خوشبخت بودیم، جمع ما کامل بود و همیشه شاد بودیم. وقتی از مدرسه بر میگشتم خونه، مادرم منتظرم بود و برادرم...کمکم میکرد درس هامو بخونم. با اینحال گاهی اوقات مادرم، خیلی از جونگ میرنجید. »
دوجین با صدایی از خواب بیدار شد. آرام در تاریکی اتاق راه رفت و در را باز کرد. نور لامپ را میدید که از اتاق مادرش میتابید.مادرش با جونگ، بحث میکرد. آرام به حرف هایشان گوش داد.
-مامان... بهم گوش کن! من هیچ صدمه ای نمیبینم! قرار نیست مسیر بابا رو برم!