https://eitaa.com/Mis0Nyc/3000
چون ممکنه یه مدت وقت نکنم بنویسم، چطوره یکوچولو رو بگم؟
راستش دوجین وارد یه سری مشکلات پیچیده میشه، از یه طرف پدرش و شغل آیندهش که تلاش میکنه جلوشو بگیره، از یه طرفم خود دوجین اصلی که دلیل خودکشیش و درگیریش با هاجون و بقیه ی اعضای مدرسه که نامشخصه، و دوجین سعی میکنه سر در بیاره چی شده، اون نکته هم هست... که توی دفتر خاطرات دوجین اصلی چند صفحه کنده شده بود
خوشبختانه... دوجین برخلاف زندگی قبلیش، آزاده و خودشو دیگه محدود نمیکنه
و همین هم برگ برنده ایه که هم میتونه خودشو، پدرشو و دوستای جدیدشو نجات بده
حس میکنم سرم اضافهست
همیشه به یه جایی میخوره
به کابینت، دستگیره در، درخت، در ماشین، سبد، کمد...
کاش میشد از جا درش بیارم هر وقت لازم بود بذارم سر جاش
یه بار محکم خورد به لبه ی کابینت
یه طوری زمین و زمان رو فراموش کردم که یهو خندیدم
یه چیزی جالب بود
نمیدونم شما هم اینطوری بودین؟
بیشتر روزا مدرسه که میرفتم سالم میرفتم سالم برمیگشتم،
بعضی روزا انگار طلسم شده بود، از همون اول صبح تا برگشتن به خونه همش زخمی میشدم، بعد جالبه توی یه روز پشت هم بود
مثلا دستمو چاقو میبرید، از پله ها میخوردم زمین، دستم میموند لای در
هر چی میکشیدم از دوستام بود
یه بار گشنه بودیم رفتیم یه جای خلوت و تاریک
نشستیم روی صندلی، خسته و کوفته حین ظهر درخشان خورشید
همه جا سکوت~
از کیفش یه ساندویچ در آورد نصف کرد.
منم گرسنه زودتر شروع کردم به خوردن
هنگامی که لقمه در گلویم در حال پایین رفتن بود ( دقت کنین دقیقا همون لحظه )
یهو ساندویچشو نگاه کرد بلند داد زد وای این ساندویچ خراب شده!
و من موندم و لقمه ای که دیگه رفت پایین
بابتش تا یه هفته مریض شدم
یادمه ته کلاس با یکی نشسته بودیم داشتیم در مورد سبک شعر ها حرف میزدیم و رسیدیم به زمان فعل ها
داشت میگفت این ماضی ها استمراری و فلان و فلان و نَقلی
من همش میگفتم نخیر اسمش نُقلیه
هی توضیح میداد میگفت نَقلی
منم اصلاح میکردم میگفتم نُقلی
یهو از معلم اجازه گرفت در مورد زمان افعال بپرسه از دهنش در رفت گفت ماضی نُقلی
حدس بزنین بازم کی ته کلاس داشت خندهشو نگه میداشت