یه چیزی جالب بود
نمیدونم شما هم اینطوری بودین؟
بیشتر روزا مدرسه که میرفتم سالم میرفتم سالم برمیگشتم،
بعضی روزا انگار طلسم شده بود، از همون اول صبح تا برگشتن به خونه همش زخمی میشدم، بعد جالبه توی یه روز پشت هم بود
مثلا دستمو چاقو میبرید، از پله ها میخوردم زمین، دستم میموند لای در
هر چی میکشیدم از دوستام بود
یه بار گشنه بودیم رفتیم یه جای خلوت و تاریک
نشستیم روی صندلی، خسته و کوفته حین ظهر درخشان خورشید
همه جا سکوت~
از کیفش یه ساندویچ در آورد نصف کرد.
منم گرسنه زودتر شروع کردم به خوردن
هنگامی که لقمه در گلویم در حال پایین رفتن بود ( دقت کنین دقیقا همون لحظه )
یهو ساندویچشو نگاه کرد بلند داد زد وای این ساندویچ خراب شده!
و من موندم و لقمه ای که دیگه رفت پایین
بابتش تا یه هفته مریض شدم
یادمه ته کلاس با یکی نشسته بودیم داشتیم در مورد سبک شعر ها حرف میزدیم و رسیدیم به زمان فعل ها
داشت میگفت این ماضی ها استمراری و فلان و فلان و نَقلی
من همش میگفتم نخیر اسمش نُقلیه
هی توضیح میداد میگفت نَقلی
منم اصلاح میکردم میگفتم نُقلی
یهو از معلم اجازه گرفت در مورد زمان افعال بپرسه از دهنش در رفت گفت ماضی نُقلی
حدس بزنین بازم کی ته کلاس داشت خندهشو نگه میداشت
یادمه صبح زود میرفتیم مدرسه
من و دوستام زودتر از بقیه میومدیم
هوا سرد بود سریع میرفتیم نمازخونه، تاریک، هم گرم، هم ساکت...
خلاصه یه چند تا صندلی بود پشت به شوفاژ
همه کاپشن و کلاه رو صورت سر خم شده و فس فس
مثل ایکیوسان مینشستیم از سکوت لذت میبردیم
هر کی درو باز میکرد یهو میومد ما چهار تا معتادو میدید یهو ترسان و خزان درو میبست میرفت
اگه درو نمیبست دوستم با صدای معتاد گونه میگفت درو ببندین~
هیچکسم بلند نمیشد ببنده
کاش میشد فردا از خواب بیدار شم بازم کیفمو ببندم و برم مدرسه
بشینم روی صندلی و گرم بشم
هه
همیشه با غلط گیر روی صندلی ها نوشته بود، یا اثر هنری یا کلا نوشته و شعر و اینا
خلاصه من و دوستم عادتمون بود هر زنگ اینارو پاک میکردیم ( یه حس آرامش خاصی داشت )
خلاصه که فرداش میومدیم میدیدیم باز یکی دوباره با غلط گیر نوشته
باز میوفتادیم پاک میکردیم
باز فردا میومدیم دیدیم فحش نوشته که پاک نکنین فلان فلان شده ها
من و دوستام با لبخندی شیطانی دوباره خط کش ها را در آورده و به سمت صندلی میرفتیم