تموم شد...
هم پرونده هایی که حل میکردن، هم خود داستان اصلی سنگین بودن
جدا از خشونتش ( خوبه باز مات میکردن )
دیگه باتریم تموم شد
ولی یه فصل دیگهش مونده، هی وسوسه میشم ببینم...
هر چی سایکو و دیوونه ریخته بودن توی سریال، مجرما انواع بیماری های روانی رو داشتن، به لطفش بیشتر با این حیطه آشنا شدم
مثلا سندروم آیینه ای یعنی طرف به خاطر عقده ی حقارت و نرسیدن به چیزی که میخواسته، کم کم فراموش میکنه کی بوده و مدام خودشو توی نقشی که میخواست باشه تصور میکنه
چند درجه داره، آخرین درجهش کلا فرد خودشو فراموش میکنه و توی نقشش غرق میشه و برای اینکه کسی اونو از نقشش بیرون نیاره هر کاری میکنه و ممکنه به دیگران صدمه بزنه
میگن واسه اینکه به یاد بیاره باید کم کم بهش یادآوری کنیم چه کسی بوده سخت هم هست قطعا
« نمیدونم از کجا شروع کنم.
باید از سخت ترین کار شروع کنی.
باید خودتو ببخشی. »
نشستم دارم فایلای گوشیمو مرتب میکنم
و خیلی مغزم به آرامش رسیده...
انگار تبای توی مغزم داره یکی یکی بسته میشه چه جالب