⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
بیاین شب رو با مرور خاطرات بچگیمون بخیر کنیم...
وقتی زیر خونه ی بالشتی بودیم و بزرگترا رو راه نمیدادیم
وقتی برای بازی کردن با کامپیوتر نوبتی وایمیستادیم
وقتی مظلوم به بزرگترا نگاه میکردیم که بذارن با دوستامون بریم بیرون بازی
وقتی توی لاکپشت های نینجا میگفتیم عه! من اون آبیهام! عه من اون قرمزهام!
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
بیاین شب رو با مرور خاطرات بچگیمون بخیر کنیم... وقتی زیر خونه ی بالشتی بودیم و بزرگترا رو راه نمیدا
من خودم فن مایکل آنجلو بودم،
دلقک نارنجی عاشق پیتزا~
بچه بودم شاید هفت ساله، یادمه خونه مامانبزرگم مونده بودم و کسی همسن خودم نبود، فقط بابابزرگم و خالهم بود، شب بود اصلا خوابم نمیگرفت ( جزو اون دسته ایم که به جز خونه هیچ جا نمیتونم بخوابم )
اونشب داییم اومد گفت بیا خونه ی ما شب بمون که با دخترش باشم اینطوری تنها نیستم.
و اونجا بعنوان یک عدد کینگ چی فکر میکردم؟
با خودم گفتم خب بله از خدامه برم پیش دختر داییم همسن منه، همون دختر محبوب فامیله که همه دوسش دارن، تازه کلی اسباب بازی و اینا داره.
ولی...
با خودم گفتم نه، اگه برم پیشش فکر میکنن یه بچه ی سوسولم دختر داییمم فکر میکنه فرشته ای چیزیه که به خاطرش برم اونجا.
گفتم نمیام.
هه هه
هدایت شده از "𝖙𝖊𝖘𝖘𝖎, 𝖙𝖍𝖊 𝖑𝖔𝖘𝖙 𝖘𝖔𝖚𝖑"
میشه دعا کنین یه چیزی خوب شه؟ به دعاتون نیاز دارم🙏#مایل_به_فور؟