⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
بیاین شب رو با مرور خاطرات بچگیمون بخیر کنیم... وقتی زیر خونه ی بالشتی بودیم و بزرگترا رو راه نمیدا
من خودم فن مایکل آنجلو بودم،
دلقک نارنجی عاشق پیتزا~
بچه بودم شاید هفت ساله، یادمه خونه مامانبزرگم مونده بودم و کسی همسن خودم نبود، فقط بابابزرگم و خالهم بود، شب بود اصلا خوابم نمیگرفت ( جزو اون دسته ایم که به جز خونه هیچ جا نمیتونم بخوابم )
اونشب داییم اومد گفت بیا خونه ی ما شب بمون که با دخترش باشم اینطوری تنها نیستم.
و اونجا بعنوان یک عدد کینگ چی فکر میکردم؟
با خودم گفتم خب بله از خدامه برم پیش دختر داییم همسن منه، همون دختر محبوب فامیله که همه دوسش دارن، تازه کلی اسباب بازی و اینا داره.
ولی...
با خودم گفتم نه، اگه برم پیشش فکر میکنن یه بچه ی سوسولم دختر داییمم فکر میکنه فرشته ای چیزیه که به خاطرش برم اونجا.
گفتم نمیام.
هه هه
هدایت شده از "𝖙𝖊𝖘𝖘𝖎, 𝖙𝖍𝖊 𝖑𝖔𝖘𝖙 𝖘𝖔𝖚𝖑"
میشه دعا کنین یه چیزی خوب شه؟ به دعاتون نیاز دارم🙏#مایل_به_فور؟
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
از آهنگای نوستالژی مورد علاقم خیلی قشنگه >>>>>>
I'd like to make myself believe that planet Earth turns slowly
It's hard to say that I'd rather stay awake when I'm asleep
'Cause everything is never as it seems (when I fall asleep)
بین اینهمه دویدن، گذر سریع زمان و فراموش کردن خودت
تاحالا کسی بهت گفته « خسته نباشی » ؟
که تونستی تا اینجا بیای
سخت بود، اما ببین چقدر از اون مسیری که ازش میترسیدی رو طی کردی
حتی اگه کسی بهت نگفته باشه،
حتی اگه به خاطر کمالگرایی یادت رفته چقدر به خودت فشار آوردی
حتی اگه برای چیزی دست نیافتنی جنگیدی
« خسته نباشی،
کارِت عالی بود »