-اما این اشتباهه! تو نباید اونجا بری. هر شب که برمیگردی بدنت کبوده، خسته ای، همش ساکتی. فکر کردی اینو متوجه نمیشم؟؟ جونگ...
با ناراحتی بازوان پسرش را گرفت و گفت: ازت خواهش میکنم. دیگه اونجا نرو، دیگه پدرت رو نبین. تو نباید جانشین هونگ ایل باشی... نباید مثل اون...
- مامان...
آرام لبخند زد و شانه های مادرش را گرفت. با صدای گرمی گفت: از دستم ناراحت نباش. من، فقط میخوام از خانوادهی سه نفره مون محافظت کنم. تا نذارم اون زن، بورا و بچه هاش، جانشین بابا بشن. نگران نباش و بهم اعتماد کن. نمیذارم اتفاق بدی بیوفته، و تمام و کمال، ازتون مراقبت میکنم.
« پدرم... نمیدونم از چه زمانی به بعد، اما کم کم ازش متنفر شدم. حس کردم اون باعث شد برادرم سختی بکشه، و مادرم اینطوری غمگین باشه. بعضی روزا مادرم، اونقدر خسته بود که به سختی از تختش بیرون میاومد. قرص میخورد و دوباره میخوابید. برای همین، بیشتر از همه از پدرم متنفر بودم. هونگ ایل... »
- دوجین..
جونگ آرام به جلو رفت و مچ دست او را نگه داشت، دوجین که در حالت دفاعی بود، با نفس نفس به برادرش نگاه کرد. هر دو زیر آفتاب در پارک بودند.
-بهت یاد دادم چطور بجنگی، تا بتونی از خودت دفاع کنی. تا نذاری کسی اذیتت کنه و از عزیزانت محافظت بکنی...
آرام دستش را عقب برد، به آسمان آبی نگاه کرد و ادامه داد: کاری که من میکنم، حساسه.
از صدایش، ناراحتی و خستگی مشخص بود. دوجین به او نگاه کرد.
- اگه یه روزی نبودم، تو باید مراقب مادر باشی.
« برادرم کسی بود که به من یاد داد چطور بجنگم، چطور زندگی بکنم و از عزیزانم محافظت بکنم. پس منم، هیچوقت برادرم رو ناامید نمیکنم. مثل یک مبارز، از گنج های زندگیم، از برادر و مادرم، محافظت میکنم. »
مادرش هراسان از تاکسی پیاده شد، و وارد مدرسه شد. آرام از پله ها بالا رفت.
« سلام خانم جین هایان. موضوع در مورد پسرتونه... »
با نفس نفس آرام در دفتر را باز کرد. چشمش به دوجین ۱۵ ساله افتاد. مشتش زخمی بود. دوجین آرام سرش را چرخاند و سعی کرد توجهی نکند.
زنی که معترض بود از روی صندلی بلند شد و گفت: چرا پسرت رو درست تربیت نمیکنی؟؟ پسر منو ببین؟
هایان آرام به همکلاسی دوجین نگاه کرد. کلافه دستی به موهایش کشید. صورت پسر کبود بود و بینیاش شکسته بود. زن همچنان معترض بود و فریاد میزد. هایان آرام به پسرش نگاه کرد. دوجین با شیطنت سرش را چرخانده بود و به مادرش نگاه نمیکرد.
« پسر من... همیشه شیطونه، اون همیشه دوست داره به دیگران کمک بکنه. اما، از راه اشتباهی... »
هر دو آرام کنار مدرسه قدم میزدند. دوجین سرش را پایین انداخته بود و پشت مادرش حرکت میکرد. هایان که دامن بلند سفید رنگی بر تن داشت، کوله ی خاکی دوجین را در دستش نگه داشته بود.
هردو آرام حرکت میکردند.
- تونستم مادرش رو راضی بکنم. هزینه های درمان و آسیب روحی همکلاسیت رو پدرت پرداخت میکنه.
دوجین پوزخندی زد و زیر لب گفت: آسیب روحی؟
مادرش آرام ایستاد و به دوجین نگاه کرد. دوجین سرش را چرخاند.
- دوجین، من میتونم قلدر ها رو تشخیص بدم و میدونم کسی که زدیش، برای بقیه قلدری میکرده. چون تو هیچوقت، بی دلیل کسی رو نمیزنی. اما دوجین...
با نگرانی به جلو رفت و سر پسرش را چرخاند و گفت: این اولین بار نیست، مدرسه مدام به من زنگ میزنه و هر روز میگه که پسرم، با یکی درگیر شده. تا الان هم با پول و غرامت، نذاشتیم شکایت بکنن. اونا راضی شدن ایندفعه هم یه هفته تعلیق بشی اما اگه بازم ادامه داشته باشه...
آرام زخم کوچک روی صورت پسرش را لمس کرد.
- مدرسه تو رو به کمیته معرفی میکنه.
« پسر عزیز من، میدونم که چقدر دلت پاکه... و متاسفم... »
- برادرت دیگه نباید بهت، چیزی یاد بده.
دوجین حیران به مادرش نگاه کرد.
- هونگ جونگ هم مواخذه میشه، که بهت چنین چیزایی رو یاد داده، جنگیدن؟ کتک کاری؟ پسرای من نباید اینطوری باشن.
و با سردرد برگشت و به راهش ادامه داد. دوجین، همانطور سر جایش مانده بود. آرام دستش را مشت کرد و سرش را پایین انداخت.
« مامان... به خاطر این نیست که من و جونگ، مثل پدرمون هستیم؟ اون هم حتما همینه... اونقدر بزرگ شدم که متوجه بشم.قرار های پنهانی هونگ جونگ، رفتار پدر، بادیگاردهاش، ماشین های مدل بالا، پول، خونه ی لوکس، کت و شلوار مشکی، یعنی چی... خیلی وقته که میدونم پدر چیکارهست، و برادرم جانشین چه کسیه... و تو میترسی که نکنه من و برادر، تبدیل به پدرمون بشیم. اینطور نیست مامان؟ اما چیزی نیست مامان. من و جونگ، هیچوقت تبدیل به پدرمون نمیشیم، حتی اگه زخمی هم بشیم، سالم میمونیم و ازت محافظت میکنیم. »
دوجین هراسان در بیمارستان را باز کرد. با همان لباس مدرسه، در حالیکه شب شده بود، بی سر و سامان در راهرو دوید. یکی یکی به اتاق ها نگاه کرد، ناگهان ایستاد. با نفس نفس به انتهای راهرو نگاه کرد. اتاقی شیشه ای، و برادرش. گویا بدنش یخ زده بود، می لرزید. مادرش بی حرکت کنار اتاق ایستاده بود و به هونگ جونگ، نگاه میکرد.
دوجین آرام و سپس سراسیمه به جلو دوید. ناباورانه به اتاق نگاه کرد. پرستاران آرام دستگاه ها را از او جدا کردند، و ماسکش را برداشتند.
دوجین ناباورانه سرش را تکان داد.
- خانم جین.
دکتر با صدایی آرام ادامه داد: ضربه ی وارد شده به سر پسرتون خیلی شدید بود. ما تمام تلاشمون رو کردیم.
مادرش هیچ واکنشی نداشت، و بیرمغ به دکتر نگاه میکرد.
افسر پلیس آرام جلو آمد و گفت: مثل اینکه پسرتون با گروهی از خلافکارا درگیر شده بود، این یه درگیری دو طرفه بوده و ما باید پرونده تشکیل بدیم. پس لطفاً وقتی حالتون مساعد شد به اداره ی پلیس بیاید، برای توضیحات بیشتر...
پلیس و دکتر احترام گذاشتند و رفتند. مادرش، آرام برگشت و با چشمان محزونی به پسرش نگاه کرد. پرستار به آرامی ملحفه را گرفت و روی صورت جونگ گذاشت.
« برادرم، هونگ جونگ، کسی که تمام خاطراتی که از پدر و مادرمون به یاد داشت رو بهم گفت. بهم یاد داد چطور بجنگم، ازم مراقبت کرد، سعی کرد یه زندگی عادی داشته باشم، امشب... از دنیا رفت. توی یه درگیری با گروهی از خالفکارا، اون از دنیا رفت... »
آرام به تخت نگاه کرد. با غم، به گلدان مشکی روی میز خیره ماند... بغضش را خورد. هنوز یونیفرم مدرسه را بر تن داشت.
-دوجین.
دست بیحال مادرش را گرفت و گفت: مامان...خوبی؟
مادرش، آرام سرش را تکان داد. به آرامی به پسرش خیره شد. مشخص بود امروز هم با کسی درگیر شده و همکلاسیاش را زده.صورتش کبود شده بود.
اشک به آرامی در چشمش جمع شد و چکید. دست پسرش را فشرد و لرزیده گفت: دوجین، ازت خواهش میکنم... لطفا، لطفًا هیچوقت مبارزه نکن. هیچوقت... دیگه اینکارو نکن، توجه پدرت رو جلب نکن و هرگز، راه جونگ رو ادامه نده...
دوجین، با نگاه غمگینی به مادرش نگاه کرد. گویا مادرش با تمام وجودش داشت از او التماس میکرد.
- دوجین پسرم...
نشست و پسرش را محکم در آغوش کشید. با بغض گفت: تو خیلی شبیه جوانی های پدرتی... من نمیخوام تنها پسری که برام مونده رو...
دوجین چشمانش را فشرد.
- نمیخوام تو رو هم از دست بدم. بهم قول میدی؟
دوجین، آرام نفس کشید، و گفت: بهت قول میدم مامان... دیگه هیچوقت، مبارزه نکنم، دیگه هیچوقت با کسی درگیر نشم.
- پسرم.
و با گریه او را در آغوشش نوازش کرد.
« مامان، من بهت قول دادم، و قولم رو نمیشکنم. دیگه از مشت هام استفاده نمیکنم، و دیگه توجه بابا رو جلب نمیکنم. هیچوقت قولم رو فراموش نمیکنم. »
هدایت شده از 香りと寿司:3
کلا شخصیت بامزه ای داشت. همیشه شاد بود، زیاد دلقک بازی درمیاورد، ولی در عوض گذشته ی سختی داشت
برادرش، یه روز به شخصیت اصلی گفت که هیکاروکو گذشته ی سختی داشته
اونقدر سخت و پر از اشتباه که نمیتونست خودشو ببخشه و خیلی به خودش ظلم کرد، پس شروع کرد به شاد بودن
اینطوری میتونست تنها محبتی رو که میتونه در حق خودش بکنه
شاید اوایل الکی میخندید و لبخنداش مصنوعی بود
اما از یه جا به بعد یادش رفت به چه هدفی شاد بودن رو انتخاب کرد، و گذشتهشو فراموش کرد
راستی یادم رفت بگم... برادرش، هیکارو، باهاش دوقلو بود