یادم رفت بگم...
هونگ دوجین یه پسر دبیرستانیه که بعد از مرگ مادرش، به گذشته سفر میکنه و فرصتی رو به دست میاره تا بتونه از ازدواج پدر و مادرش جلوگیری کنه
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد مدتها...
کیفیتو در حد چی آوردم پایین...
#Game
https://eitaa.com/Mis0Nyc/2132
https://eitaa.com/98648363/81
:»
خرسندم که خوشتون اومده
ادامهشو نوشته بودم، میفرستم
« اسم من دوجینه، هونگ دوجین. توی یه خانواده ی پولدار به دنیا اومدم. همیشه، همه چیز داشتم. اما چیزی که نداشتم، خانواده ی واقعی بود؛ که دیگران داشتن. هر وقت که دوستام رو میدیدم، برام سوال بود، آیا اونها هم مثل منن؟ »
دوجین هفت ساله، آرام مشغول غذا خوردن شد. جو ساکتی در سالن پا بر جا بود، هیچکس چیزی نمیگفت و فقط صدای قاشق و چنگالی که به بشقاب برخورد میکرد، شنیده میشد.
برادرش هونگ جونگ، بی تفاوت غذایش را میخورد و مادرش، با نگاه بی احساسی، بی میل با غذا بازی میکرد. گویا به سختی دارد تحمل میکند. آرام به دوجین نگاه کرد. دوجین متعجب به پدرش نگاه میکرد. پدرش، آرام و کاملا موقر، مشغول برش دادن استیک بود. کت و شلوار مرتبی به تن داشت، و موهایش کاملا مرتب و تمیز بود. مانند اشراف زاده ای اصیل، اما ساکت و کاملا بیروح. کنار میز بلند بالای سفید رنگی نشسته بودند و همه از یکدیگر فاصله داشتند. خصوصا مادر و برادرش، که آنطرف میز، بسیار دورتر از پدرش نشسته بودند. پدرش آرام سرش را بلند کرد و به دوجین نگاه کرد. دوجین، به او خیره ماند گویا میخواست واکنش پدرش را ببیند. اما پدرش بی تفاوت سرش را پایین انداخت.
« یه حقیقت بود، خانواده ی ما هیچوقت کامل نبود. از زمانی که به یاد دارم، ما سه نفر توی خونه ی جدایی بودیم. زن دوم پدرم، و دو تا برادر و خواهر خوندهم، جدا از ما با پدرم زندگی میکردن. پدرم روز های خاصی میومد و وقتی میومد، مادر و برادرم اصلا خوشحال نبودن. انگار پدرم از ما جدا بود، اضافه بود. پدرم کسی بود که این خونه رو خرید، راننده ای استخدام کرد که منو مدرسه میرسوند، هزینه ی مدرسه ی منو میداد، و همیشه برامون پول میفرستاد. با اینحال میخواستم بدونم مگه پدرم چیکار کرده که اینطوری ازش دوری میکردن و حتی مادرم بهش نگاه نمیکرد. »
-بابا؟
دوجین ۱۲ ساله که میله ی بازی پارک را گرفته بود سرش را تکان داد و گفت: آره... میخوام بدونم بین مامان و بابا چی شده؟ چرا انقدر از هم متنفرن!
هونگ جونگ ۲۳ ساله، آرام آب را روی صورتش ریخت و عرقش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید. تیشرت سفید و شلوار گرمکن مشکی داشت. به دوجین نگاه کرد و گفت: کنجکاوی؟
-اون همیشه از ما جداست. چرا؟
جونگ آرام روی نیمکت نشست و نفسی تازه کرد. دوجین که آرام روی میله ها حرکت میکرد به او نگاه کرد. جونگ آرام لبخند زد و گفت:مامان و بابا، خیلی همو دوست داشتن.
ناگهان تعادل دوجین به هم خورد و افتاد. با تعجب گفت:غیرممکنه!
آرام بستنی را باز کرد و مشغول خوردن شد. ادامه داد: من یادمه، اونا خیلی همو دوست داشتن، بیشتر از هر زن و شوهری.
دوجین با کنجکاوی کنارش نشست و یک بستنی برداشت.
جونگ با تفکر، بستنی اش را تکان داد و گفت: یه اتفاق باعث شد از هم دور بشن. وقتی مامان اتفاقی شغل واقعی بابا رو فهمید، انگار همه چیز بینشون تموم شد. از اون روز یادمه هر شب دعوا میکردن. مامان باور نمیکرد هونگ ایل، همسری که همیشه بهش افتخار میکرد، وکیلی والا مقام که به موکلینش کمک میکرد و محبوب بود، چنین دروغی بهش گفته باشه؛ و پولی که در میاره، از راه دیگه ای هست. دیگه نتونست تحمل بکنه، مامان خیلی شکسته شد، و فقط به خاطر ما تحمل کرد و موند.
دوجین با کنجکاوی گفت: ولی... مگه شغل اصلی بابا چیه؟
جونگ مکثی کرد، ابرویش را بالا انداخت و گفت: بهت مربوط نیست، تو فقط درس بخون و زندگی عادی داشته باش.
دوجین با پوزخند گفت:اونوقت چرا تو جانشین بابایی و هر روز کنارشی؟
-چی گفتی؟ هی!!
و کفشش را از پایش در آورد، و دوجین سریعا دوید. جونگ با نشانه گیری، کفشش را به هدف که دوجین بود پرت کرد. دوجین با دیدن کفش، سریعا برگشت و آن را با یک دست گرفت. جونگ با تعجب نگاهش کرد.
دوجین مغرورانه گفت: دارم پیشرفت میکنم برادر.
جونگ، پوزخندی زد و گفت: میخوای به من برسی؟
- میخوام ازت جلو بزنم.
-پس سعیتو بکن، تا برسیم خونه باید از دستم فرار کنی.
و سریعا سمتش دوید. دوجین با خنده گفت: بازنده باید غذا بخره!
« اما ما سه نفر، خیلی خوشبخت بودیم، جمع ما کامل بود و همیشه شاد بودیم. وقتی از مدرسه بر میگشتم خونه، مادرم منتظرم بود و برادرم...کمکم میکرد درس هامو بخونم. با اینحال گاهی اوقات مادرم، خیلی از جونگ میرنجید. »
دوجین با صدایی از خواب بیدار شد. آرام در تاریکی اتاق راه رفت و در را باز کرد. نور لامپ را میدید که از اتاق مادرش میتابید.مادرش با جونگ، بحث میکرد. آرام به حرف هایشان گوش داد.
-مامان... بهم گوش کن! من هیچ صدمه ای نمیبینم! قرار نیست مسیر بابا رو برم!
-اما این اشتباهه! تو نباید اونجا بری. هر شب که برمیگردی بدنت کبوده، خسته ای، همش ساکتی. فکر کردی اینو متوجه نمیشم؟؟ جونگ...
با ناراحتی بازوان پسرش را گرفت و گفت: ازت خواهش میکنم. دیگه اونجا نرو، دیگه پدرت رو نبین. تو نباید جانشین هونگ ایل باشی... نباید مثل اون...
- مامان...
آرام لبخند زد و شانه های مادرش را گرفت. با صدای گرمی گفت: از دستم ناراحت نباش. من، فقط میخوام از خانوادهی سه نفره مون محافظت کنم. تا نذارم اون زن، بورا و بچه هاش، جانشین بابا بشن. نگران نباش و بهم اعتماد کن. نمیذارم اتفاق بدی بیوفته، و تمام و کمال، ازتون مراقبت میکنم.
« پدرم... نمیدونم از چه زمانی به بعد، اما کم کم ازش متنفر شدم. حس کردم اون باعث شد برادرم سختی بکشه، و مادرم اینطوری غمگین باشه. بعضی روزا مادرم، اونقدر خسته بود که به سختی از تختش بیرون میاومد. قرص میخورد و دوباره میخوابید. برای همین، بیشتر از همه از پدرم متنفر بودم. هونگ ایل... »
- دوجین..
جونگ آرام به جلو رفت و مچ دست او را نگه داشت، دوجین که در حالت دفاعی بود، با نفس نفس به برادرش نگاه کرد. هر دو زیر آفتاب در پارک بودند.
-بهت یاد دادم چطور بجنگی، تا بتونی از خودت دفاع کنی. تا نذاری کسی اذیتت کنه و از عزیزانت محافظت بکنی...
آرام دستش را عقب برد، به آسمان آبی نگاه کرد و ادامه داد: کاری که من میکنم، حساسه.
از صدایش، ناراحتی و خستگی مشخص بود. دوجین به او نگاه کرد.
- اگه یه روزی نبودم، تو باید مراقب مادر باشی.
« برادرم کسی بود که به من یاد داد چطور بجنگم، چطور زندگی بکنم و از عزیزانم محافظت بکنم. پس منم، هیچوقت برادرم رو ناامید نمیکنم. مثل یک مبارز، از گنج های زندگیم، از برادر و مادرم، محافظت میکنم. »
مادرش هراسان از تاکسی پیاده شد، و وارد مدرسه شد. آرام از پله ها بالا رفت.
« سلام خانم جین هایان. موضوع در مورد پسرتونه... »
با نفس نفس آرام در دفتر را باز کرد. چشمش به دوجین ۱۵ ساله افتاد. مشتش زخمی بود. دوجین آرام سرش را چرخاند و سعی کرد توجهی نکند.
زنی که معترض بود از روی صندلی بلند شد و گفت: چرا پسرت رو درست تربیت نمیکنی؟؟ پسر منو ببین؟
هایان آرام به همکلاسی دوجین نگاه کرد. کلافه دستی به موهایش کشید. صورت پسر کبود بود و بینیاش شکسته بود. زن همچنان معترض بود و فریاد میزد. هایان آرام به پسرش نگاه کرد. دوجین با شیطنت سرش را چرخانده بود و به مادرش نگاه نمیکرد.
« پسر من... همیشه شیطونه، اون همیشه دوست داره به دیگران کمک بکنه. اما، از راه اشتباهی... »
هر دو آرام کنار مدرسه قدم میزدند. دوجین سرش را پایین انداخته بود و پشت مادرش حرکت میکرد. هایان که دامن بلند سفید رنگی بر تن داشت، کوله ی خاکی دوجین را در دستش نگه داشته بود.
هردو آرام حرکت میکردند.
- تونستم مادرش رو راضی بکنم. هزینه های درمان و آسیب روحی همکلاسیت رو پدرت پرداخت میکنه.
دوجین پوزخندی زد و زیر لب گفت: آسیب روحی؟
مادرش آرام ایستاد و به دوجین نگاه کرد. دوجین سرش را چرخاند.
- دوجین، من میتونم قلدر ها رو تشخیص بدم و میدونم کسی که زدیش، برای بقیه قلدری میکرده. چون تو هیچوقت، بی دلیل کسی رو نمیزنی. اما دوجین...
با نگرانی به جلو رفت و سر پسرش را چرخاند و گفت: این اولین بار نیست، مدرسه مدام به من زنگ میزنه و هر روز میگه که پسرم، با یکی درگیر شده. تا الان هم با پول و غرامت، نذاشتیم شکایت بکنن. اونا راضی شدن ایندفعه هم یه هفته تعلیق بشی اما اگه بازم ادامه داشته باشه...
آرام زخم کوچک روی صورت پسرش را لمس کرد.
- مدرسه تو رو به کمیته معرفی میکنه.
« پسر عزیز من، میدونم که چقدر دلت پاکه... و متاسفم... »
- برادرت دیگه نباید بهت، چیزی یاد بده.
دوجین حیران به مادرش نگاه کرد.
- هونگ جونگ هم مواخذه میشه، که بهت چنین چیزایی رو یاد داده، جنگیدن؟ کتک کاری؟ پسرای من نباید اینطوری باشن.
و با سردرد برگشت و به راهش ادامه داد. دوجین، همانطور سر جایش مانده بود. آرام دستش را مشت کرد و سرش را پایین انداخت.
« مامان... به خاطر این نیست که من و جونگ، مثل پدرمون هستیم؟ اون هم حتما همینه... اونقدر بزرگ شدم که متوجه بشم.قرار های پنهانی هونگ جونگ، رفتار پدر، بادیگاردهاش، ماشین های مدل بالا، پول، خونه ی لوکس، کت و شلوار مشکی، یعنی چی... خیلی وقته که میدونم پدر چیکارهست، و برادرم جانشین چه کسیه... و تو میترسی که نکنه من و برادر، تبدیل به پدرمون بشیم. اینطور نیست مامان؟ اما چیزی نیست مامان. من و جونگ، هیچوقت تبدیل به پدرمون نمیشیم، حتی اگه زخمی هم بشیم، سالم میمونیم و ازت محافظت میکنیم. »
دوجین هراسان در بیمارستان را باز کرد. با همان لباس مدرسه، در حالیکه شب شده بود، بی سر و سامان در راهرو دوید. یکی یکی به اتاق ها نگاه کرد، ناگهان ایستاد. با نفس نفس به انتهای راهرو نگاه کرد. اتاقی شیشه ای، و برادرش. گویا بدنش یخ زده بود، می لرزید. مادرش بی حرکت کنار اتاق ایستاده بود و به هونگ جونگ، نگاه میکرد.
دوجین آرام و سپس سراسیمه به جلو دوید. ناباورانه به اتاق نگاه کرد. پرستاران آرام دستگاه ها را از او جدا کردند، و ماسکش را برداشتند.
دوجین ناباورانه سرش را تکان داد.
- خانم جین.
دکتر با صدایی آرام ادامه داد: ضربه ی وارد شده به سر پسرتون خیلی شدید بود. ما تمام تلاشمون رو کردیم.
مادرش هیچ واکنشی نداشت، و بیرمغ به دکتر نگاه میکرد.
افسر پلیس آرام جلو آمد و گفت: مثل اینکه پسرتون با گروهی از خلافکارا درگیر شده بود، این یه درگیری دو طرفه بوده و ما باید پرونده تشکیل بدیم. پس لطفاً وقتی حالتون مساعد شد به اداره ی پلیس بیاید، برای توضیحات بیشتر...
پلیس و دکتر احترام گذاشتند و رفتند. مادرش، آرام برگشت و با چشمان محزونی به پسرش نگاه کرد. پرستار به آرامی ملحفه را گرفت و روی صورت جونگ گذاشت.
« برادرم، هونگ جونگ، کسی که تمام خاطراتی که از پدر و مادرمون به یاد داشت رو بهم گفت. بهم یاد داد چطور بجنگم، ازم مراقبت کرد، سعی کرد یه زندگی عادی داشته باشم، امشب... از دنیا رفت. توی یه درگیری با گروهی از خالفکارا، اون از دنیا رفت... »
آرام به تخت نگاه کرد. با غم، به گلدان مشکی روی میز خیره ماند... بغضش را خورد. هنوز یونیفرم مدرسه را بر تن داشت.
-دوجین.
دست بیحال مادرش را گرفت و گفت: مامان...خوبی؟
مادرش، آرام سرش را تکان داد. به آرامی به پسرش خیره شد. مشخص بود امروز هم با کسی درگیر شده و همکلاسیاش را زده.صورتش کبود شده بود.
اشک به آرامی در چشمش جمع شد و چکید. دست پسرش را فشرد و لرزیده گفت: دوجین، ازت خواهش میکنم... لطفا، لطفًا هیچوقت مبارزه نکن. هیچوقت... دیگه اینکارو نکن، توجه پدرت رو جلب نکن و هرگز، راه جونگ رو ادامه نده...
دوجین، با نگاه غمگینی به مادرش نگاه کرد. گویا مادرش با تمام وجودش داشت از او التماس میکرد.
- دوجین پسرم...
نشست و پسرش را محکم در آغوش کشید. با بغض گفت: تو خیلی شبیه جوانی های پدرتی... من نمیخوام تنها پسری که برام مونده رو...
دوجین چشمانش را فشرد.
- نمیخوام تو رو هم از دست بدم. بهم قول میدی؟
دوجین، آرام نفس کشید، و گفت: بهت قول میدم مامان... دیگه هیچوقت، مبارزه نکنم، دیگه هیچوقت با کسی درگیر نشم.
- پسرم.
و با گریه او را در آغوشش نوازش کرد.
« مامان، من بهت قول دادم، و قولم رو نمیشکنم. دیگه از مشت هام استفاده نمیکنم، و دیگه توجه بابا رو جلب نمیکنم. هیچوقت قولم رو فراموش نمیکنم. »