ولی اون داستان معشوقه خیلی افسانه طور بنظر میاد و گفته میشه که راشل اصلا ونگوگ رو نمیشناخته
بیشتر راجب گوگن حرف میزده برای همین حدس میزنیم دلیل این اتفاق گوگن باشه
نه چیز یادم اومد
گوگن به محض اینکه میفهمه ونگوگ گوشش رو بریده میره وسایلاشو از خونشون جمع میکنه(هم خونه بودن چون)و بدون اینکه بره دیدن ونگوگ شهر آرل رو ترک میکنه تا آخر عمر
خبخب بعد از اینکه اون شب گوشش رو میبره و میدش به راشل ونگوگ بخاطر خونریزی زیاد گوشش میره بیمارستان و همونطور که میدونیم گوگن هیچوقت نرفت دیدنش
و کلا اونموقع وضعیت روحی و جسمیش هردو خراب و دچار توهم و حملات روانی زیاد شده بود (توی بعضی روایات هم میگن چون ونگوگ دچار توهم شنیداری شدید بوده گوش چپش رو بریده چون یبار به برادرش گفته بود از گوشش صدا و زمزمه میشنوه)و توی این مدتی که توی بیمارستان بوده منتظر نامه گوگن بود:(
(چونکه انقد بیخبر فرار کرده رفته بنظر میاد گوگن کلا به ونگوگ اونقدر اهمیت نمیداد(به عنوان دوست))
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص میشه حملات روانیش ادامه داشته و مردم دیگه داشتن ازش میترسیدن و بخاطر همین ونگوگ داوطلبانه خودش رو توی آسایشگاه روانی بستری میکنه
اسم بیمارستانه «سن-پل-دو-موزول» بوده توی سن-رمی
ونگوگ اونجارو پناهگاهی برای دیوانگان توصیف میکرد