همین اسکرین شآتِ ساده،حالم را کاملا عوض کرد.این قآبِ به ظاهر ساده،اما پر از حرف.پر از عمیقترین کلمآت.پر از حسِ مفید بودن.پر از محبت،ذوق! و پر از عطرِ شعر.و واقعا چقدر خوب.چقدر خوب که مشکات هم مثل من برای همه چیز،ذوق داشت.بقولِ خودش:
« چقدر جذاب که رفیق آدم نویسنده باشه و استادمون هم یکی باشه. قرار باشه یه مسیرو بریم.»
چقدر خوب که میشد با تکیه بر
"زل بزن در چشمم و شعری برایِ من بخوان، تا کمی دیوانهات را شعر درمانی کنی"
حالمان عوض شود. چقدر خوب که هنوز آدمهایی مثل مشکآت بودند. مبتلا به جزئیات، شعر، اُمیدوار و دارای قابلیتِ خوب کردن حالِ بقیه.
فارغ از این رفاقت، خیلی خوشحالم که مشکات بزودی قرار است معلم شود؛ وقتی آدمهای مبتلا به ادبیات معلم شوند،قابلیت این را دارند که جهآن را جای متفاوت تری کنند، برای زندگی، برای امیدوار ماندن و دُچار شدن...
از حالِ خوب نوشتن، با حضور شعر و مشکآت.
یکم مردادِ 1404،در ذوقی ترین ورژن ممکن.
" مـاهْ مرشد میگوید:
«خدا هرشب شما را در آغوش میگیرد. اما کاش شبی نیز شما او را در آغوش میگرفتید، تا آغوشتان گشاده میشد،
آنقدر که ستارگان به جای آنکه در سینهٔ آسمان بتپند، در سینهٔ شما میتپیدند :) "
با دیدن این پیام، رفتم سراغِ این عکس، مربوط به دوسال پیش...
کسی که وقتی شرایطش بود، تا آخرین لحظه اُمید به رفتن داشت و نرفت باید چه بگوید از حسِ لمسِ #حسرت؟
البته... جوابش احتمالا.. یعنی حتما همین است:
«لایق دیدار نبودن، نشدن.»
بقولِ حامد عسکری:
ما حسرت و دلتنگی و تنهاییِ عشقیم :)
و آه.. از چشمهایی که لایق دیدار نمیشوند، از روحهایی که لبریز از دلتنگی، حسرت و غم میمانند؛
از ...
#ناگفتههایِناتمام