" مـاهْ مرشد میگوید:
«خدا هرشب شما را در آغوش میگیرد. اما کاش شبی نیز شما او را در آغوش میگرفتید، تا آغوشتان گشاده میشد،
آنقدر که ستارگان به جای آنکه در سینهٔ آسمان بتپند، در سینهٔ شما میتپیدند :) "
با دیدن این پیام، رفتم سراغِ این عکس، مربوط به دوسال پیش...
کسی که وقتی شرایطش بود، تا آخرین لحظه اُمید به رفتن داشت و نرفت باید چه بگوید از حسِ لمسِ #حسرت؟
البته... جوابش احتمالا.. یعنی حتما همین است:
«لایق دیدار نبودن، نشدن.»
بقولِ حامد عسکری:
ما حسرت و دلتنگی و تنهاییِ عشقیم :)
و آه.. از چشمهایی که لایق دیدار نمیشوند، از روحهایی که لبریز از دلتنگی، حسرت و غم میمانند؛
از ...
#ناگفتههایِناتمام
رآیحه🤍
با دیدن این پیام، رفتم سراغِ این عکس، مربوط به دوسال پیش... کسی که وقتی شرایطش بود، تا آخرین لحظه ا
راستش،
موضوع خیلی خیلی سختی است برای نوشتن؛ در حد کم آوردن کلمه و حرف و احساس...
اما، در موردش بآید رجوع کرد به سالِ قبل،
به آن روضهٔ استاد ابراهیمی، مجتمع دانشجویی امام رضا، روضهٔ جاماندن(:
میشد از شدت غم، محو شوی بین اشکهایت، و تمام شوی...
پ.ن: ولی حالا که از همان جمعِ پرنور و هیئت امام رضایی هم دور افتادهایم، چه باید گفت؟ ...