ای دوست، ای همراه کوچک
از چشمهایم میچکد هر شب
صد قطره مهتاب
صد ماهِ کوچک
و چکه چکه ماه
میافتد اینجا در دل یک چاه کوچک..
°•برگ
شادِ شاد بود
زندگی درخت اعتماد بود
ناگهان ولی وزید باد
فرصتی به هیچکس نداد
برگ، بیدرخت شد
زندگی عجیب و سخت شد
برگ در به در
برگ هر طرف
برگ بیهدف
برگ غصه، برگ غم
ترس و وحشت و تگرگ هم
باغ و درهکوه و دشت
روزها وماهها و سالها گذشت
هیچکس ولی درخت او نبود
سفرهای برای بخت او نبود
برگ روزی عاقبت درخت خویش را شناخت
دل به شاخههای واژه باخت
برگ رفت و صفحهای کتاب شد
آن همه دعای بیجواب او
مستجاب شد
برگ بودم و کتاب من تویی
آن دعای مستجاب من تویی :)))) •°
' این جا که تنگ است
یک خانه آیا در میان کهکشان داری؟
این هفته، فصل چیدن ماه است
یک نردبان تا آسمان داری؟ '
همه از کتابِ من بیابان، همسرم بآد
و خط اول کتاب:
پیشکش به شیرازِ اردیبهشتی :))
پ.ن: دارای قابلیت غرق کنندگی و تسکین دهندگی قلب.
رآیحه🤍
- شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟ بروی در بغلش تا که تو آباد شوی... که بگوید که تو تعریفِ همان عشقِ
.
.
.
این شعرِ خیلی زیبآ بود..خیلی.
با خودم فکر میکنم، من چقدر عاشق بودم؟ اصلا بودم؟ بلد بودن عاشقی سخت و پیچیدهترین کار دنیاست. اینکه تازه وسط دوراهی های سخت میفهمی چقدر بلد بودی یا برعکس.
نمیدانم و راستش این روزها بیشتر از همیشه ناتوانم در کنارهم چیدن کلمات؛ اما این شعر باعث شد پلی بزنم به دلتنگی،غم، حسرت و لایق نبودن،نشدن.همهٔ این کلمات به سه حرف میرسند: عین.شین.قآف.
فکر میکنم حتی شبیه محب و عاشق حقیقی هم هستم اصلاً؟ کسی که قلبش را حرم کرده باشد... مواظب دلش بوده و جز محبت مولایش راه نداده است به قلب و روحش.فکر میکنم همچین کسی حتی اگر دستش به ضریح نرسد، و چشمهایش گره نخورند به گنبد مولایش بازهم قلبش میسوزد از حرارت عشق.غرق میشود بین اشکهای حاصل از دلتنگیش، حسرت به آغوش مولا نرسیدن، قلبش را مچاله میکند... اما باز با این حال، با خودش همین شعر را مرور میکند، البته با کمی تغییر:
که بگویم که تو تعریف همان عشق منی
بروم یا نروم هرچه شود جآنِ منی :)
که با نرسیدن، نرفتن و جاماندن هم عشق توی قلبش محکم تر میشود..
راستی راستی که خوشبحال همچین آدمهایی. که با عشق زندگی میکنند، هر لحظه، هر ثانیه...
کاش من هم بلد بودم.
اما خودم که میدانم، میدانم فارغ از عاشق نبودن، لایق هم نیستم، آخر
این قلب قلبی که فقط لبریز از عشق مولا باشد، نیست..
حتی اگر شب و روزش با دلتنگی سپری شده باشد..
این چشمها بیلیاقت تر از آنند که به آسمان کربلا خیره شوند..
حتی اگر توی حسرت همان یک نگاه بسوزند..
این دستها لایق لمس ضریح مطهر آقا نیستند
حتی اگر بیتاب رسیدن به آن باشند..
و مهم تر از همه
این روح... این روح هنوز،حتی یک ذره هم لیاقت وصال را پیدا نکرده است، حتی اگر توی حسرت رسیدن به آغوشِ امن مولایش محو غم شده باشد و اشکها روی صورتش جاری باشند...
آخر عشق آسان نیست! بقولِ شاعر:
"شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم
هــر کســی دربـه در خانـهٔ لیـلا نشــــود... "
میدانستم که با عشق فاصلههای زیادی دارم... آدم دور از عشق چطور آرزوی رسیدن به کربلا داشته باشد؟ حتی این فکر هم زیادی است..
حتی بنظرم لایق اینکه "ف" گفت:
«نجف یادتم، به نیابت از تو قدم برمیدارم، خیلی به یادتم اینجا بشرط لیاقت.» هم نبودم،چه برسد به از نزدیک دیدن و لمس کردن وشنیدن...
ولی چرا باز با دیدن یک عکس، شنیدن یک صدا و هرچیز دیگر که مربوط به کربلا باشد، قطرههای دلتنگی از قلبم میرسیدند روی گونههایم؟و اشک میشدند؟ شاید تضاد عقل و عشق... شاید هم زیادهخواهی...
مثل آنجا که حاج مهدی رسولی میخواند:
«هم خجالت میکشم نگات کنم؛
هم دلم لک زده واسه یک نگات...»
مثل همزمان لیاقت دیدن کربلا را نداشتن و دلتنگش شدن. خیالی که میدانی از آن دوری اما باز آرزویش میکنی، این شعر را میخوانی:
رویای چشمِ من شده پایینِ پای تو
کارِ من و خیالِ تو بالا گرفته است
از قاب چشم، عکسِ ضریحِ تو میچکد
ابریست، آسمانِ تماشا گرفته است...
و میفهمی قلبت به دلتنگترین حال ممکنش رسیده، اما خودت هم میدانی که لایق این عشق، این دیدار و رسیدن به این سفر نور، سفر الی الله نشدهای...
ازکنار هم چیدن کلمآت آشفتهٔ دلتنگ و نالایق،۱۶ مردادِ ۱۴۰۴
هنوز آخرین جملهٔ خدا توی گوشم زنگ میزند:
از قلب کوچك تو تا من یك راه مستقیم است ، اگر گُم شدی از این راه بیا.
بلند شو.
از دلت شروع کن :)
هزار و یک اسم داری و من از آنهمه اسم «لطیف» را دوستتر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق میافتم.
خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم.
اما زمین تیره بود. کدر بود. سفت بود و سخت. دامنم به سختیاش گرفت و دستم به تیرگیاش آغشته شد.
و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سدّ دیوار. دیگر نور از من نمیگذرد، دیگر آب از من عبور نمیکند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاریام از بهشت و لطافتش، چند قطره اشك است که گوشهٔ دلم پنهانش کردهام،
گریه نمیکنم تا تمام نشود، میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.