هنوز آخرین جملهٔ خدا توی گوشم زنگ میزند:
از قلب کوچك تو تا من یك راه مستقیم است ، اگر گُم شدی از این راه بیا.
بلند شو.
از دلت شروع کن :)
هزار و یک اسم داری و من از آنهمه اسم «لطیف» را دوستتر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق میافتم.
خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم.
اما زمین تیره بود. کدر بود. سفت بود و سخت. دامنم به سختیاش گرفت و دستم به تیرگیاش آغشته شد.
و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سدّ دیوار. دیگر نور از من نمیگذرد، دیگر آب از من عبور نمیکند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاریام از بهشت و لطافتش، چند قطره اشك است که گوشهٔ دلم پنهانش کردهام،
گریه نمیکنم تا تمام نشود، میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.
این که مدام به سینهات میکوبد، قلب نیست؛ مآهی کوچکی است که دارد نهنـگ میشود.ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش میدهد
و بوی دریا هواییاش کرده است :)
و اینجا در وصف قلب نوشتن که:
که این لوح، همان لوح محفوظ است؛ همان کتیبهٔ مقدسی که خداوند
تمام رازهایش را بر آن نوشته است :)))
"من جهان را دوست میدارم
میان جنگ ها
خستگی ها
درد ها
من جهان را دوست می دارم
چون هنوز
کسی به زیبایی تو اینجا هست..."