eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
450 عکس
45 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
- دارآیِ قابلیت دیوانه شدن، با نگاه کردن به مآهِ امشب؛
رآیحه🤍
- دارآیِ قابلیت دیوانه شدن، با نگاه کردن به مآهِ امشب؛ #شرح
- خب بیشتر از ماه توصیف مینوشتی دخترِ خوب! استادیارم گفته بودند.گفتند باید از ماه بیشتر تصویر می‌دادم توی داستانم.اولش فکر کردم،درست بود. باید بیشتر وصفش میکردم.فکر کردم یادم باشد حتما بیشتر وصفش کنم. و توی داستان بیاورم. اما امشب همه چیز فرق کرد. یکدفعه سمت پنجره اتاق رفتم. و ماه چشمم را گرفت. فقط نگاهش کردم.مطمئن شدم عاشقش هستم. وباز مطمئن شدم نوشتن از دوست داشتنی‌ها سخت ترین کار ممکن است.انگار هرچقدر هم خوب بنویسی، نمیتوانی عمق احساست را در کلمه جا بدهی. نمیدانم. شاید هم اشتباه است و من نابلدم. اما توصیف مآه که آسان نیست، هست؟ ماه انگار که یک عاشق دلتنگ باشد. انگار سینه‌اش گنجینهٔ رازهایِ شنیدنی‌ست.رازهایی که باید خیره شوی به چهره‌اش و فقط بشنویش.غرق زیباییش شوی.محو نورش. نگاهش. خودش. ماه، خیلی مآه است.قلب آدم را از خیلی نزدیک لمس می‌کند.دلم میخواست تا ابد به ماه امشب خیره میشدم.مآهِ عزیزم... تو با قلب آدم‌ها چه حرفی میزنی که اینطور دلباخته‌ات می‌شوند؟ چه می‌کنی که انقدر امن و نورانی می‌شوی؟ و عطر بهشت می‌دهی... و رایحهٔ نرگس؟ نمی‌دانم.. و کاش خودت میگفتی چطور توصیف کنم، چطور از تو بیشتر بگویم که استاد رضایت دهد؟ چطور بگویم عاشقت هستم اما نمیتوانم خوب، یعنی آنطور که باید تو را وصف کنم؟ آدم اگر دیوانه باشد هم اینطور می‌شود دیگر، مآه! شـــب‌نوشت'
زیبآیی، دلتنگی، انگیزه، اُمــید، نــــــور، عشــق، دوست داشتن، اشك، خوشبختی و احساسات مختلف دیگه‌ای که در قالب کلمات نمی‌گنجه همه و همه فقط در قالب کلمات این جمله به قلبم نفوذ کردن: "شما دهه‌هشتادی‌ها، یاران آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا هستید.. " و حتی لمس کلماتش، شیرین‌ترین حالِ ممکن رو داشت اما واقعا یارِ امام بودن، چه حسی میتونست داشته باشه؟
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان‌هایی وجود دارند که به معنایِ حقیقیِ کلمه "خوشبخت" بوده‌اند. انسان هایی که روحشان معطر به واژهٔ عشق بود و از قلب‌شان نور چکه می‌کرد.انسان هایی که مصداقِ حقیقیِ این ابیات شده بودند: «جانِ نوکر چه قابلی دارد! جان و جانانِ ما امام رضاست...» انسان‌هایِ عاقلِ عاشق.آنها که فهمیدند جان، وقتی جان است که در راه رسیدن به عشق تمام شود.تمام شدنی که در اصل مملو از آغاز است! آغازی به وسعت بی‌نهایت. و ما... ما آدم‌هایِ همیشه دل‌تنگ، می‌توانیم، یعنی باید، تا ابد دلتنگ بمانیم. انگار که کارمان همین باشد. دلتنگ زیستن.کلمات چقدر ناتوان می‌شوند، وقتی دلتنگی هجوم می‌آورد به سوی قلبت. آه از کلمات... از دل‌های تنگ... پ.ن: دلتنگیم و تآب و توانِ شرح، نیست. :)
به اندازهٔ رأفت و مهرِ حضرت، دلتنگ بودن...
نوشته بود: آقای امام رضا! همین شکلی محکم و امن بغلمون کن :) [نیازمندی‌هآ ]
بافتـــه
نوشتن از احوالِ این روزا‌ها چقدر سخت است. سخت و نفس گیر. حاوی اشك و خاطره.هرلحظه خاطرات سالِ گذشته، همین حوالی را مرور می‌کنم و غم بیشتر از همیشه قلبم را در آغوش می‌گیرد.من عاشق مرور خاطراتم. عاشق یاد کردن از لحظه‌های نآب زندگی.اما این‌روزها،هرچه بیشتر غرق خاطرات می‌شوم، دیوار‌های قلبم بیشتر فرو می‌ریزند. مثل آدمی که چیز مهمی را از دست داده باشد.آدمی که از امن ترین فرد زندگیش دور افتاده باشد.کسی که گم شده. و پیدا شدن هم بلد نباشد.دلش در زیارت‌های اول صبح حرم، درست همان لحظهٔ برخورد چشم‌هایش با گنبد، جامانده، جامانده و انگار زنده بودن هم یادش رفته. خیلی وقت است دنبال مفهومِ "زنده شدن، بودن" می‌گردم. اما چرا هرچه بیشتر گشتم، باز گم شدم؟ نمیدانم و دلتنگم. انگار همین یک عبارت را بلد باشم. دلتنگ، دلتنگ، دلتنگ... اما خب همین است. تنها چیزی که می‌دانم و حسش میکنم. کاش میشد از عمق دلتنگی نوشت، اصلا کسی این توانایی را دارد؟ برای تک تک جزئیات آن سفر قلبم توانایی محو شدن دارد، محو دلتنگی‌ها شدن، برای نفس کشیدن کنار امام رضا، راه رفتن توی صحن‌ها، خیره شدن به آسمان حرم، دل‌ سپردن به نوای دسته‌های سیه‌زنی هیئات، شب شهادت امام رضا... و برایِ اشك. اشك های بینهایت و تمام نشدنی در آغوشِ ؛ و حالا، یکسال گذشته و من اینجا هستم، مهجور از آغوشِ تنها فرد امن زندگیم، در حسرت نگاه، وبیشتر، خیلی بیشتر از قبل محتاج نور و دعا و نگاه امام رضا. بیشتر از این نباید آشفتگی بخشید به کلمات اما.. بقول شاعر: خوشا به حالِ‌ چشمی که ؛ در حالِ تماشایِ توست ‌.. و بقول قیصر امین پور: این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است :) چرا؟ آدم چرا انقدر محتاج می‌شود؟ محتاج به ترکیب اشک، پناه و حرم. تا همیشه، شاید تا لحظهٔ زنده شدنش(: از غرق کردن کلمات در آشفتگیِ حال، غم و همچنان دل‌تنگی، ۳۰ مُردادِ ۱۴۰۴ : خوشا به حال خیالی که در حــرم مانده...
جاموندن از خادمیِ موکبِ نجمه از اشتیاق، دلدادگی..؟ - اهوم، آخه؛ درکویِ نیک نامان ما را گذر ندادند :) ...
بی‌هوا، بدونِ مقصد... استادِ ما می‌گفتند: «هرکدوم از شما میتونید یه نگاه متفاوت به هرچیزی داشته باشید.» و این یعنی از هیچ چیز ساده عبور نکردن.همین زندگی معمولی را، معمولی ندیدن. عمیق و متفاوت دیدن، شنیدن و لمس کردن؛ و امروز برایِ من یکی از همان روز‌های معمولی بود که نخواستم معمولی نگاهش کنم.یک تجربه زیستهٔ به ظاهر ساده اما متفاوت و جدید.لذت غرق در جاده‌ها شدن.عبور از آنها و همزمان مرور خاطرات.یادگرفتن مهارتی که قرار است از صفرِ صفر شروعش کنی، از هیچِ هیچ.ظاهر این تجربه زیسته یاد گرفتن یک مهارت روتین است که خیلی آدم‌ها بلدند و شاید برایشان مهم هم نباشد؛ برای من اما همه‌چیز فرق می‌کند.باطنش برایم یک تجربه زیستهٔ ناب است، احتمالا بعد از نوشتن و غرق کلمات شدن و پیاده‌روی‌های طولانی، رانندگی و غرق مسافت طولانی جاده‌ها شدن،برایم یکی از راه‌های لذت بخش‌تر کردن زندگی بشود.حس رهایی.گذر کردن و رسیدن. و غرق شدن.حسی مثل فکر کردن به آسمان.خب اینکه بار اول است، ترس ندارد؟ ترسش فقط برای همان بار اول است.یعنی هرکسی ممکن است در لحظه با آن ترس مواجه بشود، اما اینکه چطور با آن برخورد کند، باعث میشود که بماند یا نه.من دل به دل آن حسِ کوتاه زودگذر ندادم و خودم را غرق در خیال کردم؛ بعد هم از رؤیا رسیدم به تجربه،رهایی و ادبیات. و بعد همه چیز عوض شد.رنگ جدید گرفت.رنگی از جنسِ جاده‌ها.و چه واژهٔ عمیقی است این جاده! درون خودش هزاران حرف پنهان کرده‌است، پر از خاطره‌ است و عطرِ دلتنگی؛ پر از اشتیاق به رسیدن است و حسِ رهایی از تعلق‌ها.حسی دارد مثل آنجا که خواننده، می‌خواند: «از دریا نترسانم که من در قلب تو جان میدهم دریا بشی زیبای من غرق نگاهت میشوم» یا حتی آن یکی بیت: «این عشق شد زندان من این درد شد درمان من رویای تو پایان ندارد قلبم بلند پرواز شد از چشم تو آغاز شد ترسی از این طوفان ندارد» و فکر می‌کنم چه تشبیه زیبایی،شاعر معتقد است که عشق، قلبش را بلند پرواز کرده! عشق قلب آدم را بلند پرواز می‌کند وبعد دیگر از سخت ترین طوفان‌ها هم نمی‌ترسد. با خودم میگویم پس عشق هم مثل ادبیات است. ادبیات قلب آدم را بلند پرواز می‌کند.اجازه نمی‌دهد به کم قانع شوی وهمیشه تو را به عمیق تر شدن می‌خواند؛ و بعد از آن هم دیگر نمی‌ترسی... این یکی از لذت‌بخش ترین حس‌هایی است که آدم می‌تواند در زندگی‌ش تجربه کند. از تجربهٔ جدیدی به نام گذر نوشتن، بی‌هوا و بدون مقصد گذشتن و رفتن، به اُمید رسیـــدن، شاید هم بیشتر دُچار لذت مسیــر شدن! آخرین روز از مُردادِ صفر چهار، و احتمالا رآیحه، در دیوانه‌ترین ورژن ممکن(: