eitaa logo
رآیحه🤍
165 دنبال‌کننده
479 عکس
48 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
وَ اَعمِ اَبصارَ قُلُوبِنا عَمّا خالَفَ مَحَبَّتَک و چشمهایِمان را از آنچه مُخالف عشقِ توست کور کن...
رآیحه🤍
نه حال جنگ با زمانه مرا مانده نه صلحی! سپرده‌ام به نجف تا علی چه حکم نماید :)
به شیرینیِ دلچسب دهین‌های نجف سوگند که دل بستن به هرکس جز علی تلخ است پایانش :)
رآیحه🤍
ﺍﻃﻠﺐ ﺍﻟﻌﺸﻖ ﻣﻦ ﺍﻟﻤﻬﺪ ﺍﻟﯽ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺷﻮﺩ...
عکسی که ریپلای زده‌ام، خیلی باکیفیت یا حتی هنری نیست، اما درست بعد از گذشت از دوسال، حال خوب وقتی گرفتمش را یادم می‌آورد. دست‌های خوشبخت، پیکسل عاقبت بخیرِ "عاشق شوید، که زندگی به عشق است"، آنهم وقتی مقابل کسی قرار گرفته بود که مشهور به رأفت است وعشق و نور؛ و در لوکیشنی که سرتاسر نور بود. صبحی که شروعش با زیارت بود، من بودم و ۲۵روزی که در شمار بقیه روزهای زندگیم قرار نمی‌گیرد. هرچه بیشتر به عکس و شعر کپشن نگاه میکنم، بیشتر غرق میشوم، غرق دلتنگی وفکرها. برای خوشبختیی که گذر کرده و از آن فقط دلتنگی بجامانده، و از فکرهایی که رها نمی‌کنند، اطلب العشق؟.. باز به عشق و محبت و زنده بودن روح فکر میکنم و کم می‌آورم. در مقابل خودم، زندگی و حتی کلمات. آخر کلمات هم رابطه مستقیمی با خود آدم دارند، با روحش. و من، احساس میکنم کلماتم هم خسته بودند، خستگی از هرچه که هست و نیست. خستگی که کسی جز شما نمیتواند مداوایش کند. آخر، کدام آغوش اَمن‌تر از صحن عزیزِ انقلاب برای خستگی‌های آدم پیدا میشود؟ و کدام نگاه آرامِ جان‌تر از لحظهٔ لمس چشم‌ها توسط گنبد نورانی‌تان؟ محبوبِ من! اصلا میدانید؟ گاهی از تمام جهان، خسته میشوم و تنها خواسته‌م رسیدن به آغوش اَمنِ شماست، بدون هیچ کلمه‌ و تنها غرق سکوت با حضور دل‌آرام بودن همیشگی‌تان. دلم، لبریز از خواستنِ لحظهٔ وصل چشم‌ها به گنبدتان است و در عین حال، کلمات استادم توی ذهنم پلی میشوند و یادم می‌آورند که: امام را محدود به حرم نکن... یادت‌ نرود؛ و اینبار تنها به غم میرسم و بغضی بی‌امان؛ من میمانم و دلی که جز تنگ بودن، از خودش هم دلگیر میشود، کاش قلبم توان و ظرفیت دور از شما زنده بودن و همچنان عشق داشتن را داشت، کاش آنقدر غرق نمیشدم که یادم برود، هرچه هست، همین محبت است وبس، آقایِ من.. گم شدن‌هایم دارد خیلی میشود، نگرانم. می‌ترسم و نمیدانم. میشود تنها در آغوشم بگیرید و همین؟ آخر احساس میکنم، بسیار، محتاج کلمات این مصرع‌ها شده‌م: مرا جدا کن از من نگاه کن در چشمم بگو بیا دیوانه صدای قلب من هر ضربان ای جان جهان(: نوشته‌ای که نمیدانم! آخرین روز تابستانِ صفر پنج.
:)
سوره‌ای که برای آمدنِ تو نذر کرده بودم:) ❤📚
فاش بگویم هیچکس جز آنکه دل به خدا سپرده است رسم دوست داشتن نمیداند :) -شهید آوینی. کلیپ از شهید مصطفی علیخانی وهمسرشون❤️‍🩹 پ.ن: با دیدن این پیام یاد این جمله شهید افتادم و تو گالریم با این ویدئو مواجه شدم(: شهید متولد هشتاد بودن وهمسرشون فقط 18سالشون بود که همسر شهید شدن... در موردشون کلمات زیادی دارم اما در عین حال خالی از هر کلمه...
مستند مسابقه خانه ما یه مأموریت داشت که موضوعش این بود بصورت خلاصه: دنیا رو جای بهتری کنید، هرطور شده حتی کم و به اندازه خودتون. امروز بعد از چند صفحه کتاب خوندن تو میدون (در حالت عادی بیرون مثل خونه تمرکز زیاد کتاب خوندن ندارم معمولا یا کمتره) که باعث شد دوست مامان ب بپرسه کتابش خوبه و ازکجا گرفتی؟ و منم بخش امانت کتاب رو معرفی کردم بهش و بعدهم یکی دیگه از دوستام رو بعد چندماه دیدم و اونم کتاب دستمو دید و داشت نگاه میکرد که گفتم بخش امانت کتاب اینجا خیلی کتابای جدید و خوب و معروف رو داره و تقریبا مجبورش کردم😂😭بیاد و رویای نیمه شب رو به توصیه من و به انتخاب خودش یه کتاب دیگه رو امانت بگیره که بخونه بعد یه مدت کتاب نخوندن :)))) و خب فکر کنم به اندازه خودم، هرچند کم، یکم مثل اون ماموریت خانه ما رفتار کردم🪁 پ.ن: و این بخش کتابم مرتبط با کنش تجمع‌های شبانه بود...🇮🇷 🌊
از کتاب ره‌نآمهٔ مهدویت✨