فاش بگویم هیچکس جز آنکه دل به خدا سپرده است رسم دوست داشتن نمیداند :)
-شهید آوینی.
کلیپ از شهید مصطفی علیخانی وهمسرشون❤️🩹
پ.ن:
با دیدن این پیام یاد این جمله شهید افتادم و تو گالریم با این ویدئو مواجه شدم(:
شهید متولد هشتاد بودن وهمسرشون فقط 18سالشون بود که همسر شهید شدن...
در موردشون کلمات زیادی دارم اما در عین حال خالی از هر کلمه...
مستند مسابقه خانه ما یه مأموریت داشت که موضوعش این بود بصورت خلاصه:
دنیا رو جای بهتری کنید، هرطور شده حتی کم و به اندازه خودتون.
امروز بعد از چند صفحه کتاب خوندن تو میدون (در حالت عادی بیرون مثل خونه تمرکز زیاد کتاب خوندن ندارم معمولا یا کمتره) که باعث شد دوست مامان ب بپرسه کتابش خوبه و ازکجا گرفتی؟ و منم بخش امانت کتاب رو معرفی کردم بهش و بعدهم یکی دیگه از دوستام رو بعد چندماه دیدم و اونم کتاب دستمو دید و داشت نگاه میکرد که گفتم بخش امانت کتاب اینجا خیلی کتابای جدید و خوب و معروف رو داره و تقریبا مجبورش کردم😂😭بیاد و رویای نیمه شب رو به توصیه من و به انتخاب خودش یه کتاب دیگه رو امانت بگیره که بخونه بعد یه مدت کتاب نخوندن :))))
و خب فکر کنم به اندازه خودم، هرچند کم، یکم مثل اون ماموریت خانه ما رفتار کردم🪁
پ.ن:
و این بخش کتابم مرتبط با کنش تجمعهای شبانه بود...🇮🇷
#درآغوشنیل🌊
شب مطلوبِ پاییزی، غرقِ کلماتِ من او و غزلیات سعدی :)
بعد هر مصرع کلی کلمه و مفهوم عمیق میشه از سعدی فهمید و یادگرفت، چقدر خفن، چقدر عاشق، چقدر هنرمند و لطیف، چقدر...
پ.ن:
خیلی خوشحالم که رفیق سعدی خوندنها هست و میشه از عمق احساسات بعد خوندن بعضی بیتها گفت، و میتونم بگم رزق؟ آدمی که باهم بتونید مدت طولانی سر این حرف بزنید که ببین سعدی تو فلان بیت چی گفت اصلا :))
#
رآیحه🤍
- علی قدر حلمک تسع الارض زمین به بزرگی رویاهای توست... ☁
پرندهها آرام از کنار درختها میگذرند. به مدرسه نزدیک میشویم. "ی" جدا میشود. میرود کنار دانشآموزها، توی صف. زُل میزنم به پنجره کلاسمان،"نهم دو ریحانه"؛ بعد از گذشت چند سال با دیدنش چشمهام ستارهای وقلبقلبی شده بودند، غرق نگاه به حیاط، آبخوری، نیمکتهای وسط حیاط، دیواری که همیشهٔ خدا توپمان از رویش رد میشد و یک نفر مجبور میشود برود و تا خیلی از مدرسه دور نشده بیاوردش شده بودم و دلم برای وسط حیاط حلقه زدن و حرف زدن،خندههآیمان، بسکتبال بازی کردن با "م"، از وسط بازار رد شدن برای اینکه به اندازه یک خیابان بیشتر باهم باشیم، تنگ شده بود.
خاطرات دوران راهنمایی را مرور میکنم، جذابترین بخش خاطرات مدرسهام، خیلی متفاوت و جذابتر از دبستان و دبیرستان؛ و "م" هم دوست سه سال هفتم تا نهم من بود. و حضورش در خاطراتم پررنگتر از بقیه است. از همان کلاس هفتم که معلم گفت باید شعبهام را عوض کنم و ما اتفاقی کنارهم نشستیم؛ تا آخرین روزهای نهممان باهم گذشت؛ به خاطرات آنروزها فکر میکنم:به اینکه هر روز توی مدرسه همدیگر را ببینیم، بعضی روزها بعد مدرسه برویم کتابخانه و برای بار nام بهش بگویم:
«رفتی خونه زود بیایا! ناهار خوردی بیا. ساعت دو... نه نه ساعت یک اونجا باش.»
و بعضی روزها خودم هم نمیرفتم خانه و ظهر بلافاصله بعد مدرسه میرفتم کتابخانه.کتابهایی که امانت میگرفتم را توی خانه و گاهی وسط بعضی زنگهای حوصلهسر بر مدرسه میخواندم. و کتابخانه پاتوق ما بود که حرف بزنیم،راز جنگل بازی کنیم و وسط قفسهها آنقدر بخندیم که خانم کتابدار برای بار هزارم بیاید و بگوید:
«بچهها آروومتر اینجا کتابخونه استا!»
و قول بدهیم که باشد و دو دقیقه بعد همان راه را برویم. و حتی برای دور افتخار اتمام امتحانات خردادی که وسط بازار میزدیم، همراه با دعوت کردن خودمان به خوراکیهای مختلف. و برای خاطراتی که اگر بخواهم از همهشان بگویم شاید یک کتاب قطور بشود. خاطراتی که مزهٔ شیرکاکائو میدهند، هرچقدر هم بگذرد تکراری نمیشوند و مرورشان برایم لذتبخش است. صدای شلوغی دانشآموزها مرا از خاطرات بیرون میکشد. دخترها مدام حرف میزنند. تند، زیاد و بلند:
-خانوم توروخدا شعبه منو تغییر بدین.
-کتاب ندارم هنوز، چیکار کنم؟
- من حتما باید برم شعبهای که دوستم هست.
-امسال شما معلممون نیستین؟
و حرفهای غیرمهم و مهم دیگرشان. من هم، انگار که اولین بار باشد مدرسه میبینم، با دقت، شوق ولبخند نگاهشان میکنم. حواسم به حرکات صورت و دستهایشان هست. و نمیدانم چرا انقدر از بودن توی اتمسفر "مدرسه" غرقِ نشاطم. قبلتر که دانشآموز بودم مدرسه را دوست داشتم. به اندازه متوسط. یکروزهایی از دبیرستان هم عمیقا خوشحال بودم از تمام شدنش.
اما این روزها جدا از خوشحالی مدرسه نداشتن، دلتنگ هم هستم. دلتنگ و مشتاق. میدانستم این شور و اشتیاق فقط برای مرور خاطرات شیرین مدرسه نیست. حداقل با اطمینان نه. شاید بخاطر جملهٔ کپشن این عکس، که توی یکی از آیینه های مدرسه گرفتمش، بخاطر بزرگ بودن زمین به وسعت یک رؤیا. ترکیب ادبیات با رؤیایی شیرین، سخت و در عین حال دوستداشتنی که مدت زیادی از متولد شدنش نمیگذرد؛ رؤیایی که یک روز باید مجال خوب و مفصل نوشتن از آن را پیدا کنم.
از راهروهای مدرسه میگذریم. چشمم به تابلو نهم دو میافتد، سبز و زیباست. میرسیم به دفتر. یک چهره آشنا میبینم. لبخند و اشتیاقم دوبرابر میشود و میروم سمتش، همان چشمهای سبز و لبخندهای زیبا، با مهربانی همیشگی. اولش مرا یادش نمیآید. میگویم خیلی سال گذشته حق دارد و اینها. اما تا خودم را معرفی میکنم و میگویم با "م" باهم بودیم،مرا یادش میآید،لبخندش جاندار تر میشود و احوال قلبم مثل روسری روی سرم میشود، پر از گل و رنگ زیبا و پروانههآ. وقت خداحافظی میگویم از دیدنش خوشحال شدهام، و واقعا هم شده بودم.توی حیاط مامان میگوید:
«معلم چه درسیتون بود؟»
لبخند میزنم:
«مطالعات. من مطالعات دوست نداشتم اما خانوم "ق" معلم خیلی خوبی بود. اون رو دوست داشتم.»
هوا هنوز گرم نشده و نسیمهای خنک پاییزی آدم را در آغوش میگیرند. با اینکه از مدرسه خارج شدهایم. هنوز غرق فکر کردن به آن هستم. به شلوغی مدرسه فکر میکنم، جمله آقای ج توی ذهنم میآید:
«معلم باید دیوونه باشه، مگه نه؟»
و باز فکر میکنم. به معلم دیگری که چارچوب رسمی نداشت و بعد از حرفزدن با دانشآموزش، دستهایش را باز کرده بود برای در آغوش گرفتنش. و توی ذهنم جمله صوتی که قبلتر گوش داده بودم پلی میشود:
«بچهها اگه واقعا عاشق معلم شدن نباشید، نمیتونید دووم بیارین. باید عاشق این کار باشین.. حتما..»
و باز به مدرسه فکر میکردم. وبه معلمهآیِ عاشق.دلم جنون میخواست.جنون به مقدار کافی. و آسمان هم. عمیقا دلم آسمان هم میخواست...
۴مهرِمآه صفر پنج،پآییز عزیز،و شاید از #جنون نوشتن.