و آن زمان که هرکس با خودش،آشتی کرد و دوست شد،میتواند با دیگری هم دوستی کند و آشتی. و آن دیگری نامش جهان است.و تنها آنکه هم خود را دوست دارد و هم دیگری را،میتواند خدا را نیز دوست بدارد.
آدم ها همه همین کار را میکنند، همه با عجله میآیند و همه قلبشان را جا میگذارند و همه همان لحظه نخست از آن باخبر میشوند و برای این است که همه وقتی به دنیا میآیند، گریه میکنند، اما بعدها یادشان میرود، یادشان میرود که چیزی را جا گذاشتند،و فکر میکنند اینکه در سینهشان است، اینکه به اندازهٔ مشت بستهشان است قلب است،اما این قلب نیست!
قلب چیز دیگری هست.
به آینه گفت:« من آدمم وقلبم را در بهشت جا گذاشتم. تو میدانی من چگونه میتوانم دوباره قلبم را پیدا کنم؟»
آینه گفت:« قلب ها و آینه ها به هم شبیهاند. آینه ها میشکنند و قلب ها هم. آینه ها غبار میگیرند و قلب ها هم. آینه ها نشان میدهند و قلب ها هم.
من میروم تا قلبم را پیدا کنم. و شاید آنجا که قلب آینهای هست،قلب توهم باشد.»
اما
با من تماس بگیر خدایا
حتی هزار بار
وقتی که نیستم
لطفاً پیام خودت را
روی پیامگیر دلم بگذار
:)
یک قاشق چایی خوری عشق
قّدِ کف دست آسمان را
با چند پر بال کبوتر
هم میزنم در ظرفِ قلبم؛
اسم شعره=یك استکان نور :>>> 🥹