نیست یک ساعت قرار این جانِ بیآرام را
یا رب آن آرامِ جانِ بیقرارِ من کجاست؟
هدایت شده از پرایوتِ دتری
چشمهایش را بست و گریست
به یاد تمام رویاهایی که مجبور شد
یک شبه آنها را خاک کند..