در دلِ تاریکی شب،
پروانهای هستم
که ناگهان نقطهای از نور را میبیند؛
شمعی تنها، لرزان،
اما گرم و زنده.
نزدیک میشوم…
با تردید، با کشش، با شگفتی.
نورش مرا میخوانَد؛
به من میگوید
اینهمه سیاهی،
پایانِ راه نیست.
بالهایم میلرزند
اما باز هم پیش میروم،
چون گاهی
یک شمع کوچک
برای دلِ یک پروانه
تمامِ جهانِ امید است.