مثل همیشه در آن جای دنج همیشه گی ام که بوی بغل های مادم را میداد نشسته بودم، سرگرم کیک شکلاتی ام .
ناگهان حس کردم وزنه ای روی شانه هایم انداخته اند سنگینی نگاهش را از دور حس میکردم من حتی بوی آن عطر تلخ را هم از حفظ بودم سرم را که بالا آوردم نگاهم در نگاهش گره خورد چقدر چشمانش شبیه به کیک مورد علاقه ام بودن مشکی و تلخ نمی دانم چقدر در آن چشم ها غرق شده بودم ولی وقتی به خودم آمدم آن کتونی های سفید دیگر در آن جا نبودن
★
دارم تظاهر میکنم به بی اهمیت بودن رنگ موهای نازت زیر آفتاب گرم پاییزی که دلمو میبرد به دشت های زیبای گیلان راستش من دلم تنگ شده برات برا اون کتونی های سفید قشنگت برا اون چه خبر گفتنایی که جوابش هیچی بود برا خنده هایی که ناخن میکشیدن به تخته سیاه تو مغزم اصلا برا همه چی
★