لطفا اگه میخواین بفهمم براتون مهمم برام نامه بنویسید،بزارید احساساتتون لابه لای واژه ها باشه،بمونه.
نگاهش به آینه میافتد؛ دخترکی خسته را میبیند که بیاختیار، اشکهایش گونههایش را خیس کردهاند. پلک بر هم میزند و ذهنش سالها به عقب پرتاب میشود؛ به همان دخترک کوچک، همان دختری که خنده در چشمانش موج میزد و رؤیای بزرگ شدن را در دل میپروراند.
دخترِ درون آینه آرام زمزمه میکند: «من به آن دختر بدهکارم...» او عاشق زندگی بود؛ عاشق آیندهای که قرار بود پر از آرامش، لبخند و اتفاقهای خوب باشد. او لایق تمام زیباییهای دنیا بود...
اما حالا چه؟ چه بر سر آن دخترک آمد؟ چه شد که آن همه نور، جایش را به این همه خستگی داد؟
سرش را بالا میآورد. اشکهایش چون مروارید بر چهرهاش میلغزند. لبخندی کمرنگ و از سر اجبار بر لب مینشاند و با خودش میگوید: «نه... هنوز هم دیر نشده. هنوز میتوانم همهچیز را از نو بسازم.»
اما آن دختر همیشه همین را میگفت... و فردا، درست شبیه دیروز از راه میرسید. گویی در طلسم روزهایی گرفتار شده بود که به کندی میگذشتند، اما ناگهان همان روزها به سالهایی تبدیل شدند که چشم بر هم زدنی سپری شدند.
در همان روزهایی که برای نخستین بار طعم خوشبختی را عمیقتر از همیشه چشیده بود، ناگهان با فرشتهٔ مرگ روبهرو شد.
هنوز برای آن دیدار، بسیار جوان بود... اما مگر تقدیر از سن و سال میپرسد؟
و اینگونه، سرنوشت، آخرین صفحهٔ قصهٔ دختری را ورق زد که تنها آرزویش، زندگی کردن بود.
_𝑅𝒶𝒽𝒶_
( به قلم خودم)
امروز خیلی کارای کوچیک اما خوبی انجام دادم و سریال"agent kim reactivated" رو هم در کنار سریال"never endig summer" شروع کردم.
بعد از گذشت یک هفته از تابستون میخوام برای روزهام برنامه ریزی کنم چون اینطوری که پیش میرم زندگیم رو هواعه-.