eitaa logo
- سِدنا
271 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
215 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
- سِدنا
تیر ماهِ هزار و چهارصد و چهاری که گذشت .. 🩷
- خانه‌ای برای حفظ خنده‌هایت محمد کلید را آرام در قفل می‌چرخاند. صدای لقِ کلید میان سکوت نیمه‌بارانی عصر زمستان پیچید، مثل نوای دلنشین یک شروع. در که باز شد، برگشت و لبخندی گوشه‌لب انداخت. ـ بیا تو زهرا... هوا سرده... زهرا، با پالتوی بلند کرمی‌رنگ و شال توسی، با شاخه‌گلی سرخ در دست، چند قدم جلو آمد. سرمای هوا گونه‌هایش را گل‌انداخته کرده بود و برق چشم‌هایش با نم باران تلفیق پیدا کرده بودند. ـ اینجا همونیه که می‌گفتی؟ همونی که قراره مال خودمون باشه؟ محمد سر تکان داد و با صدایی که انگار از دلش کشیده می‌شد گفت: ـ آره... از حالا به بعد، اینجا صدای خنده‌هاتو حفظ می‌کنه... زهرا با دل‌خوشی کودکانه‌ای وارد شد. مثل پروانه‌ای دور خانه می‌چرخید، دست می‌کشید به دیوار سفید، به پنجره‌ی مه‌گرفته، به جای کوچکی که قرار بود دنیایشان باشد. باران نرم و بی‌صدا روی پنجره‌ها می‌نشست. بخار نفس‌هایشان در هوا می‌پیچید، محمد خم شد، ظرف آش رشته‌ای را که با خود آورده بود، روی زمین گذاشت. زهرا با ذوق گفت: وای، آش رو آوردی؟ ـ آره، گفتم اولین چیزی که توی این خونه میخوریم، غذای موردعلاقهٔ شما باشه بانو چند برگ روزنامه پهن کردند روی موزاییک سرد و کنار هم نشستند. بخار آش مثل مه دلپذیر عصر جمعه، بالا می‌رفت. قاشق در دست زهرا لرزید، امّا نه از سرما، که از دلشوره‌ی شیرین عاشقی که میانشان آرام می‌جوشید. محمد با پشت دست بخار پنجره را پاک کرد و گفت: ـ فکر کن... اینجا یه پرده‌ی نازک سفید بزنی، نور صبح که بزنه، همه‌چی قشنگ‌تر می‌شه... زهرا با لبخندی که انگار از آش رشته دلپذیرتر بود، قاشق را زمین گذاشت و گفت: ـ پرده‌ی سفید؟ نههه... خیلی رسمی می‌شه. من یه پرده‌ای می‌خوام حریر با گل‌های ریز آبی، همونایی که مامان می‌گه بچه‌گونه‌ست ولی من دوست دارم. محمد ریز خندید، سرش را پایین انداخت. ـ خب... اگه تو بخوای، دیوارا هم گلدار می‌زنم! زهرا چشم‌هایش را ریز کرد، با ناز گفت: ـ جدی نگفتم که! دیوار گلدار که چشم آدمو کور می‌کنه... محمد سرش را بالا گرفت و با شیطنت گفت: ـ یعنی اول پرده‌تو دوست داشتی، بعد دیوارا رو نه؟ پس یعنی من حق نظر ندارم؟ زهرا با لبخندی که تا گوشه چشم‌هایش می‌رفت، گفت: ـ نه اینکه نداشته باشی... ولی خب، تو که سلیقه‌ت معمولیه... ـ معمولیه؟! ـ آره! آخه کسی که هنوزم پیراهن سرمه‌ای ساده می‌پوشه... *نگاه‌انداختن به بالا و پایین محمد قاشقش را برداشت و با ادا گفت: ـ ببخشید خانمِ پالتو کرمی! حداقل من دیگه نمی‌خوام دیوارای خونه‌مو گل‌گلی کنم... خنده‌شان در خانه پیچید. باران هنوز آرام آرام می‌بارید، صدای چکه‌ها با بخار گرم آش و دل‌های گر گرفته‌شان قاتی شده بود. زهرا با آرامش سرش را تکیه داد به شانه‌ی محمد. ـ هرجوری بچینیمش، وقتی تویی، قشنگه... محمد آهسته، با دل‌تنگی زودرس آینده گفت: ـ این خونه، خونه‌ی ماست. حتی اگه هیچی توش نباشه، همین که صدای تو توش بپیچه، یعنی زندگی... زهرا بی‌هیچ حرفی، فقط لبخند زد و به صدای نم‌نم بارون گوش سپرد. "معَكِ، لا أحتاجُ إلى شیء... حتّى الحُلم یأتینی واقفًا"
توی راه برگشت از والیبال یکی رو دیدم. مطمئن نیستم اونه یا نه امّا اون لحظه تنها چیزی که توی ذهنم بود " نه! من آماده نیستم برای دیدنت" و واقعا همینطور بود. تا قبل از اون لحظه‌ای میدیدمش، با شهامت سینه جلو میدادم و به خودم میگفتم " بابا تو میتونی فراموشش کنی " و پوزخند میزدم.. نه! مثل اینکه هنوز هم با دیدنش دلت پرمیکشه آلاء‌ی احمق. تو مگه نگفتی میتونی راحت از دلت دربیاریش؟ کو؟ کو احمق؟؟ تو حتی هنوز باهاش روبه رو نشدی که این همه بهم ریختی، تو فقط پشت یکی رو دیدی و فکر کردی خودشه چون شبیه‌ش بود. اصلا تو چرا هنوز قد و هیکلش رو میشناسی؟
قتل کار خوبی نیست بریم آشپزی کنیم بچه‌ها👩🏻‍🍳
من تپلم چون که دغدغه‌ها و مشغله‌هامو میزارم روی شعله، یکم نمک و فلفل و بعد یام یام میکنم💓
صبح بخیر و بوس به کله‌های تک تک‌تون👈🏻👉🏻
*
هدایت شده از خیآلِ‌خوش.
به جشن گرفتن برای موفقیت‌های کوچک عادت کن. بیشتر آب خوردی؟ جشن. دو‌صفحه کتاب خوندی؟ جشن. کمال‌گراییت رو شکستی؟ جشن. زودتر‌ بیدار شدی؟ جشن. درس خوندی؟ جشن. خشمت رو کنترل کردی؟ پس جشن. پس آخجون‌ جشن. ما عادت کردیم به گریه کردن و ناراحت‌ شدن بابت شکست‌های کوچیک. و موفقیت‌های کوچیک؟ نادیده گرفتنشون. وظیفه‌ی خودمون دونستنشون. چیزی نبود باباا گفتن بعدشون. بود عزیزم بود. این موفقیتیِ که تو کسب کردی. آفرین بهت، بیا بغلم که جشن.