هدایت شده از خیآلِخوش.
به جشن گرفتن برای موفقیتهای کوچک عادت کن.
بیشتر آب خوردی؟ جشن. دوصفحه کتاب خوندی؟ جشن.
کمالگراییت رو شکستی؟ جشن. زودتر بیدار شدی؟ جشن.
درس خوندی؟ جشن. خشمت رو کنترل کردی؟ پس جشن.
پس آخجون جشن.
ما عادت کردیم به گریه کردن و ناراحت شدن بابت شکستهای کوچیک. و موفقیتهای کوچیک؟ نادیده گرفتنشون. وظیفهی خودمون دونستنشون. چیزی نبود باباا گفتن بعدشون.
بود عزیزم بود. این موفقیتیِ که تو کسب کردی.
آفرین بهت، بیا بغلم که جشن.
ولی جدی چقدر این قضیه که "بغلش کنی تا مدتی بوشو لباست میگیره" چیز باحالیه. فکر کن هر دفعه پیراهنتو نزدیک بینیت کنی بوی اونو میدی.🐈
چیز جالبی که هست اینِکه اگه شما دوتا همو بغل کنید و حالا مثل طرفی که دختره تاپ پوشیده باشه یا یه لباس ناپوشیده بعداز بغل، تا یه مدت کوتاه، ژن روی بدن دختره میمونه...
دلتنگی جاودانه/ نامهٔ شمارهٔ یک
" سلام به تویی که هنوزم دلیل لبخندامی.
اینجا همه چی همونه، خونه، کوچهمون، صدای پرندههایی که صبحها میان پشت پنجره، حتی لیوان چای که همیشه میگفتم خودت باید برام بریزی...
ولی یه چیز فرق کرده. من قویتر شدم، مثل همون قولی که دادی وقت رفتنت:
'مراقب دلت باش تا برگردم.'
میدونی دلتنگی هست، آره .. ولی دیگه نمیذارم دلتنگی تهموندهی دلمو بخوره. هر صبح موهامو میبندم، چایم رو میخورم و لبخند میزنم. انگار که داری نگام میکنی، انگار داری میگی: «دختر قوی من.. همینطوری ادامه بده». هرشب، وقتی چراغای خونه خاموش میشن، میشینم زیر نورِ کمِ چراغ خواب و با خودم حرف میزنم، به آینده فکر میکنم..
به اون لحظهای که کلید میندازی تو در و لبخندت برگشتن رو خبر میده.
من خوبم، عزیز دلم. با تمام نبودنت، با تمام سکوتهام.. خوبم چون هنوزم دوست داشتن تو، توی خونمه.خوبم چون میدونم برمیگردی.
حواست به خودت باشه. و یادت نره، اینجا کسی هست که با هر تپش دلش، دوستت داره.
با امید، با عشق، با لبخند.. دوستِ همیشه منتظرت.
از بهار به امیدِ بهار- چهارمین روز بهمن ١٣٧٤ "
#تصوراتم
#امضاء
دلتنگی جاودانه/ نامهٔ شمارهٔ دو
" سلام به بهار روزای خَزونم.
نامهتو خوندم.. بار اول، بیصدا. بار دوم، با صدای بلند. بار سوم، با چشمهایی که خیس شدن و دلم نمیخواست کسی ببینه..
نمیدونی اون چند خط سادهت با دلم چیکار کرد.. تو بلد بودی همیشه آرومم کنی. حتی از دور، حتی از دلِ فاصلهها.
تو فقط منتظر نموندی نازنینم..
تو خونه رو زنده نگه داشتی، تو امیدواری رو نفس کشیدی تا من بدونم یه نفر هست که بودنم براش مهمه.
اینجا، شبها سرده..
سکوتش گاهی مثل مشت میکوبه توی سینهم. اما حرفهات، خندههات، همون لحظههایی که با چشمهات نگام میکردی،
با من هستن. توی این پوتینهای خاکگرفته، توی این سلاحی که هر روز تمیزش میکنم، توی هر قدمی که از جونم مایه میذارم، قول داده بودم برگردم..
و هنوز هم، قولم سر جاشه. هر روز، با فکر تو میگذره. با فکر اون لحظهای که دستهات رو میگیرم، و با صدای بلند میگم: 'تموم شد... اومدم خونه.'
تا اون روز،
مواظب خودت باش. بخند.. زیاد بخند، که صدای خندهت از همهی ضدگلولهها قویتره برای محافظت از من.
از امیدِ بهار به بهارِ من- بیست و یکمین روز بهمن ۱۳۷٤ "
#تصوراتم
#امضاء