- سِدنا
#ببینیم 🪄
جدی ولاگ نیست، خودم میدونم ولی خب دوست دارم اسم کلیپای این مدلی که خودم از خودم درست میکنم رو بزارم ولاگ🧶
نباید برای این جلو جلو ذوق کنم امّا راستش دارم
برای اولین بار خودم تنهایی یه چیزی میدوزم.
- سِدنا
نباید برای این جلو جلو ذوق کنم امّا راستش دارم برای اولین بار خودم تنهایی یه چیزی میدوزم.
الگو و همه اینا تموم شد فقط دوخت مونده که اونم چون تنظیمات چرخ خیاطی رو بلد نیستم، نمیتونم انجامش بدم. منتظرم مامانم کاراش تموم شدن بیاد بهم یاد بده.🪡
قابِ بدون عکس/ قسمت اول
چهارِ صبح بود و سکوت، چنان گسترده بر جان شب افتاده بود که حتی صدای عبور باد از لابهلای شاخهها نیز، رنگی از زمزمه داشت. زنی در اتاقی نیمهروشن، از خواب برخاست؛ بیآنکه دلیلی برای بیداریاش باشد. نه رؤیایی دیده بود، نه دردی جسمش را میآزرد. تنها، دلش بیقراری میکرد.
پنجره نیمهباز بود و نسیمی سرد، پردهٔ نیلیرنگ را آرام میجنباند؛ گویی دست نامرئیِ خاطرهای، در هوای اتاق پرسه میزد.
همهچیز بر همان حال مانده بود؛ فنجان نیمهنوشیدهٔ چای، دفتر یادداشتی که صفحهای ناتمام داشت، و قابعکسی که گرد سکوت بر آن نشسته بود.
سالها گذشته بود، اما زن هنوز آن قاب را از روی میز برنداشته بود؛ نه از سرِ فراموشی، بلکه از ترس آنکه با حذفش، بخشی از خویش را نیز از دست بدهد.
گوشی را برداشت. صفحه روشن شد.
نامی آشنا، مکالمهای ناتمام، و پیامی که پاسخی نگرفته بود. زمانی نه چندان دور، واژهها میانشان رفتوآمد داشتند، اما اکنون، همان واژهها چون بارانِ خشکیزده بر خاک خاموشِ جدایی فرو میریختند. جداییشان شبیه شکستن نبود؛ آرام و بیصدا رخ داد. نه فریادی، نه وداعی، نه حتی نگاهی واپسینی. تنها سکوتی آرام، که چون مه بر هرچه بود، نشست. و جای خالی که هر روز، پررنگتر از دیروز شد.
دست بر سینه نهاد. نه آنگونه که درد بر دلش باشد، بلکه چنانکه انسان چیزی گم کرده باشد، بیآنکه بداند چیست.
حزنِ آرامی که آهسته و پیوسته، روح را فرسوده میکند. چشمها را بست. نه با امید خواب، بلکه شاید برای آنکه لحظهای از این بودنِ بیحضور، گریزی یابد.
ولی شب، همچنان ادامه داشت.